بخش ۵۵ - پرسيدن آن پادشاه از آن مدعي نبوت

۳۹ بازديد


شاه پرسيدش كه باري وحي چيست
يا چه حاصل دارد آن كس كو نبيست
گفت خود آن چيست كش حاصل نشد
يا چه دولت ماند كو واصل نشد
گيرم اين وحي نبي گنجور نيست
هم كم از وحي دل زنبور نيست
چونك او حي الرب الي النحل آمدست
خانهٔ وحيش پر از حلوا شدست
او به نور وحي حق عزوجل
كرد عالم را پر از شمع و عسل
اين كه كرمناست و بالا مي‌رود
وحيش از زنبور كمتر كي بود
نه تو اعطيناك كوثر خوانده‌اي
پس چرا خشكي و تشنه مانده‌اي
يا مگر فرعوني و كوثر چو نيل
بر تو خون گشتست و ناخوش اي عليل
توبه كن بيزار شو از هر عدو
كو ندارد آب كوثر در كدو
هر كرا ديدي ز كوثر سرخ‌رو
او محمدخوست با او گير خو
تا احب لله آيي در حساب
كز درخت احمدي با اوست سيب
هر كرا ديدي ز كوثر خشك لب
دشمنش مي‌دار هم‌چون مرگ و تب
گر چه باباي توست و مام تو
كو حقيقت هست خون‌آشام تو
از خليل حق بياموز اين سير
كه شد او بيزار اول از پدر
تا كه ابغض لله آيي پيش حق
تا نگيرد بر تو رشك عشق دق
تا نخواني لا و الا الله را
در نيابي منهج اين راه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد