بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان

۳۵ بازديد


بود مردي صالحي ربانيي
عقل كامل داشت و پايان دانيي
در ده ضروان به نزديك يمن
شهره اندر صدقه و خلق حسن
كعبهٔ درويش بودي كوي او
آمدندي مستمندان سوي او
هم ز خوشه عشر دادي بي‌ريا
هم ز گندم چون شدي از كه جدا
آرد گشتي عشر دادي هم از آن
نان شدي عشر دگر دادي ز نان
عشر هر دخلي فرو نگذاشتي
چارباره دادي زانچ كاشتي
بس وصيتها بگفتي هر زمان
جمع فرزندان خود را آن جوان
الله الله قسم مسكين بعد من
وا مگيريدش ز حرص خويشتن
تا بماند بر شما كشت و ثمار
در پناه طاعت حق پايدار
دخلها و ميوه‌ها جمله ز غيب
حق فرستادست بي‌تخمين و ريب
در محل دخل اگر خرجي كني
درگه سودست سودي بر زني
ترك اغلب دخل را در كشت‌زار
باز كارد كه ويست اصل ثمار
بيشتر كارد خورد زان اندكي
كه ندارد در بروييدن شكي
زان بيفشاند به كشتن ترك دست
كه آن غله‌ش هم زان زمين حاصل شدست
كفشگر هم آنچ افزايد ز نان
مي‌خرد چرم و اديم و سختيان
كه اصول دخلم اينها بوده‌اند
هم ازينها مي‌گشايد رزق بند
دخل از آنجا آمدستش لاجرم
هم در آنجا مي‌كند داد و كرم
اين زمين و سختيان پرده‌ست و بس
اصل روزي از خدا دان هر نفس
چون بكاري در زمين اصل كار
تا برويد هر يكي را صد هزار
گيرم اكنون تخم را گر كاشتي
در زميني كه سبب پنداشتي
چون دو سه سال آن نرويد چون كني
جز كه در لابه و دعا كف در زني
دست بر سر مي‌زني پيش اله
دست و سر بر دادن رزقش گواه
تا بداني اصل اصل رزق اوست
تا همو را جويد آنك رزق‌جوست
رزق از وي جو مجو از زيد و عمرو
مستي از وي جو مجو از بنگ و خمر
توانگري زو خو نه از گنج و مال
نصرت از وي خواه نه از عم و خال
عاقبت زينها بخواهي ماندن
هين كرا خواهي در آن دم خواندن
اين دم او را خوان و باقي را بمان
تا تو باشي وارث ملك جهان
چون يفر المرء آيد من اخيه
يهرب المولود يوما من ابيه
زان شود هر دوست آن ساعت عدو
كه بت تو بود و از ره مانع او
روي از نقاش رو مي‌تافتي
چون ز نقشي انس دل مي‌يافتي
اين دم ار يارانت با تو ضد شوند
وز تو برگردند و در خصمي روند
هين بگو نك روز من پيروز شد
آنچ فردا خواست شد امروز شد
ضد من گشتند اهل اين سرا
تا قيامت عين شد پيشين مرا
پيش از آنك روزگار خود برم
عمر با ايشان به پايان آورم
كالهٔ معيوب بخريده بدم
شكر كز عيبش بگه واقف شدم
پيش از آن كز دست سرمايه شدي
عاقبت معيوب بيرون آمدي
مال رفته عمر رفته اي نسيب
ماه و جان داده پي كالهٔ معيب
رخت دادم زر قلبي بستدم
شاد شادان سوي خانه مي‌شدم
شكر كين زر قلب پيدا شد كنون
پيش از آنك عمر بگذشتي فزون
قلب ماندي تا ابد در گردنم
حيف بودي عمر ضايع كردنم
چون بگه‌تر قلبي او رو نمود
پاي خود زو وا كشم من زود زود
يار تو چون دشمني پيدا كند
گر حقد و رشك او بيرون زند
تو از آن اعراض او افغان مكن
خويشتن را ابله و نادان مكن
بلك شكر حق كن و نان بخش كن
كه نگشتي در جوال او كهن
از جوالش زود بيرون آمدي
تا بجويي يار صدق سرمدي
نازنين ياري كه بعد از مرگ تو
رشتهٔ ياري او گردد سه تو
آن مگر سلطان بود شاه رفيع
يا بود مقبول سلطان و شفيع
رستي از قلاب و سالوس و دغل
غر او ديدي عيان پيش از اجل
اين جفاي خلق با تو در جهان
گر بداني گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنين بدخو كنند
تا ترا ناچار رو آن سو كنند
اين يقين دان كه در آخر جمله‌شان
خصم گردند و عدو و سركشان
تو بماني با فغان اندر لحد
لا تذرني فرد خواهان از احد
اي جفاات به ز عهد وافيان
هم ز داد تست شهد وافيان
بشنو از عقل خود اي انباردار
گندم خود را به ارض الله سپار
تا شود آمن ز دزد و از شپش
ديو را با ديوچه زوتر بكش
كو همي ترساندت هم دم ز فقر
هم‌چو كبكش صيد كن اي نره صقر
باز سلطان عزيزي كاميار
ننگ باشد كه كند كبكش شكار
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت
چون زمين‌شان شوره بد سودي نداشت
گرچه ناصح را بود صد داعيه
پند را اذني ببايد واعيه
تو به صد تلطيف پندش مي‌دهي
او ز پندت مي‌كند پهلو تهي
يك كس نامستمع ز استيز و رد
صد كس گوينده را عاجز كند
ز انبيا ناصح‌تر و خوش لهجه‌تر
كي بود كي گرفت دمشان در حجر
زانچ كوه و سنگ دركار آمدند
مي‌نشد بدبخت را بگشاده بند
آنچنان دلها كه بدشان ما و من
نعتشان شدت بل اشد قسوة


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد