بخش ۲۳ - حكايت آن اعرابي كي سگ او از گرسنگي مي‌مرد

۳۲ بازديد


آن سگي مي‌مرد و گريان آن عرب
اشك مي‌باريد و مي‌گفت اي كرب
سايلي بگذشت و گفت اين گريه چيست
نوحه و زاري تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بد نيك‌خو
نك همي‌ميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان
تيزچشم و صيدگير و دزدران
گفت رنجش چيست زخمي خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبري كن برين رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش كاي سالار حر
چيست اندر دستت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
مي‌كشانم بهر تقويت بدن
گفت چون ندهي بدان سگ نان و زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نايد بي‌درم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
گفت خاكت بر سر اي پر باد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
اشك خونست و به غم آبي شده
مي‌نيرزد خاك خون بيهده
كل خود را خوار كرد او چون بليس
پارهٔ اين كل نباشد جز خسيس
من غلام آنك نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگريد آسمان گريان شود
چون بنالد چرخ يا رب خوان شود
من غلام آن مس همت‌پرست
كو به غير كيميا نارد شكست
دست اشكسته برآور در دعا
سوي اشكسته پرد فضل خدا
گر رهايي بايدت زين چاه تنگ
اي برادر رو بر آذر بي‌درنگ
مكر حق را بين و مكر خود بهل
اي ز مكرش مكر مكاران خجل
چونك مكرت شد فناي مكر رب
برگشايي يك كميني بوالعجب
كه كمينهٔ آن كمين باشد بقا
تا ابد اندر عروج و ارتقا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد