بخش ۲۱ - در بيان آنك لطف حق را همه كس داند

۳۴ بازديد


گفت درويشي به درويشي كه تو
چون بديدي حضرت حق را بگو
گفت بي‌چون ديدم اما بهر قال
بازگويم مختصر آن را مثال
ديدمش سوي چپ او آذري
سوي دست راست جوي كوثري
سوي چپش بس جهان‌سوز آتشي
سوي دست راستش جوي خوشي
سوي آن آتش گروهي برده دست
بهر آن كوثر گروهي شاد و مست
ليك لعب بازگونه بود سخت
پيش پاي هر شقي و نيكبخت
هر كه در آتش همي رفت و شرر
از ميان آب بر مي‌كرد سر
هر كه سوي آب مي‌رفت از ميان
او در آتش يافت مي‌شد در زمان
هر كه سوي راست شد و آب زلال
سر ز آتش بر زد از سوي شمال
وانك شد سوي شمال آتشين
سر برون مي‌كرد از سوي يمين
كم كسي بر سر اين مضمر زدي
لاجرم كم كس در آن آتش شدي
جز كسي كه بر سرش اقبال ريخت
كو رها كرد آب و در آتش گريخت
كرده ذوق نقد را معبود خلق
لاجرم زين لعب مغبون بود خلق
جوق‌جوق وصف صف از حرص و شتاب
محترز ز آتش گريزان سوي آب
لاجرم ز آتش برآوردند سر
اعتبارالاعتبار اي بي‌خبر
بانگ مي‌زد آتش اي گيجان گول
من نيم آتش منم چشمهٔ قبول
چشم‌بندي كرده‌اند اي بي‌نظر
در من آي و هيچ مگريز از شرر
اي خليل اينجا شرار و دود نيست
جز كه سحر و خدعهٔ نمرود نيست
چون خليل حق اگر فرزانه‌اي
آتش آب تست و تو پروانه‌اي
جان پروانه همي‌دارد ندا
كاي دريغا صد هزارم پر بدي
تا همي سوزيد ز آتش بي‌امان
كوري چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خري
من برو رحم آرم از بينش‌وري
خاصه اين آتش كه جان آبهاست
كار پروانه به عكس كار ماست
او ببينند نور و در ناري رود
دل ببيند نار و در نوري شود
اين چنين لعب آمد از رب جليل
تا ببيني كيست از آل خليل
آتشي را شكل آبي داده‌اند
واندر آتش چشمه‌اي بگشاده‌اند
ساحري صحن برنجي را به فن
صحن پر كرمي كند در انجمن
خانه را او پر ز كزدمها نمود
از دم سحر و خود آن كزدم نبود
چونك جادو مي‌نمايد صد چنين
چون بود دستان جادوآفرين
لاجرم از سحر يزدان قرن قرن
اندر افتادند چون زن زير پهن
ساحرانشان بنده بودند و غلام
اندر افتادند چون صعوه به دام
هين بخوان قرآن ببين سحر حلال
سرنگوني مكرهاي كالجبال
من نيم فرعون كايم سوي نيل
سوي آتش مي‌روم من چون خليل
نيست آتش هست آن ماء معين
وآن دگر از مكر آب آتشين
پس نكو گفت آن رسول خوش‌جواز
ذره‌اي عقلت به از صوم و نماز
زانك عقلت جوهرست اين دو عرض
اين دو در تكميل آن شد مفترض
تا جلا باشد مر آن آيينه را
كه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بن فاسدست
صيقل او را دير باز آرد به دست
وان گزين آيينه كه خوش مغرس است
اندكي صيقل گري آن را بس است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد