من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۶ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به اميد همان صله

۳۳ بازديد


بعد سالي چند بهر رزق و كشت
شاعر از فقر و عوز محتاج گشت
گفت وقت فقر و تنگي دو دست
جست و جوي آزموده بهترست
درگهي را كه آزمودم در كرم
حاجت نو را بدان جانب برم
معني الله گفت آن سيبويه
يولهون في الحوائج هم لديه
گفت الهنا في حوائجنا اليك
والتمسناها وجدناها لديك
صد هزاران عاقل اندر وقت درد
جمله نالان پيش آن ديان فرد
هيچ ديوانهٔ فليوي اين كند
بر بخيلي عاجزي كديه تند
گر نديدندي هزاران بار بيش
عاقلان كي جان كشيدنديش پيش
بلك جملهٔ ماهيان در موجها
جملهٔ پرندگان بر اوجها
پيل و گرگ و حيدر اشكار نيز
اژدهاي زفت و مور و مار نيز
بلك خاك و باد و آب و هر شرار
مايه زو يابند هم دي هم بهار
هر دمش لابه كند اين آسمان
كه فرو مگذارم اي حق يك زمان
استن من عصمت و حفظ تو است
جمله مطوي يمين آن دو دست
وين زمين گويد كه دارم بر قرار
اي كه بر آبم تو كردستي سوار
جملگان كيسه ازو بر دوختند
دادن حاجت ازو آموختند
هر نبيي زو برآورده برات
استعينوا منه صبرا او صلات
هين ازو خواهيد نه از غير او
آب در يم جو مجو در خشك جو
ور بخواهي از دگر هم او دهد
بر كف ميلش سخا هم او نهد
آنك معرض را ز زر قارون كند
رو بدو آري به طاعت چون كند
بار ديگر شاعر از سوداي داد
روي سوي آن شه محسن نهاد
هديهٔ شاعر چه باشد شعر نو
پيش محسن آرد و بنهد گرو
محسنان با صد عطا و جود و بر
زر نهاده شاعران را منتظر
پيششان شعري به از صدتنگ شعر
خاصه شاعر كو گهر آرد ز قعر
آدمي اول حريص نان بود
زانك قوت و نان ستون جان بود
سوي كسب و سوي غصب و صد حيل
جان نهاده بر كف از حرص و امل
چون بنادر گشت مستغني ز نان
عاشق نامست و مدح شاعران
تا كه اصل و فصل او را بر دهند
در بيان فضل او منبر نهند
تا كه كر و فر و زر بخشي او
هم‌چو عنبر بو دهد در گفت و گو
خلق ما بر صورت خود كرد حق
وصف ما از وصف او گيرد سبق
چونك آن خلاق شكر و حمدجوست
آدمي را مدح‌جويي نيز خوست
خاصه مرد حق كه در فضلست چست
پر شود زان باد چون خيك درست
ور نباشد اهل زان باد دروغ
خيك بدريدست كي گيرد فروغ
اين مثل از خود نگفتم اي رفيق
سرسري مشنو چو اهلي و مفيق
اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح
كه چرا فربه شود احمد به مدح
رفت شاعر پيش آن شاه و ببرد
شعر اندر شكر احسان كان نمرد
محسنان مردند و احسانها بماند
اي خنك آن را كه اين مركب براند
ظالمان مردند و ماند آن ظلمها
واي جاني كو كند مكر و دها
گفت پيغامبر خنك آن را كه او
شد ز دنيا ماند ازو فعل نكو
مرد محسن ليك احسانش نمرد
نزد يزدان دين و احسان نيست خرد
واي آنكو مرد و عصيانش نمود
تا نپنداري به مرگ او جان ببرد
اين رها كن زانك شاعر بر گذر
وام‌دارست و قوي محتاج زر
برد شاعر شعر سوي شهريار
بر اميد بخشش و احسان پار
نازنين شعري پر از در درست
بر اميد و بوي اكرام نخست
شاه هم بر خوي خود گفتش هزار
چون چنين بد عادت آن شهريار
ليك اين بار آن وزير پر ز جود
بر براق عز ز دنيا رفته بود
بر مقام او وزير نو رئيس
گشته ليكن سخت بي‌رحم و خسيس
گفت اي شه خرجها داريم ما
شاعري را نبود اين بخشش جزا
من به ربع عشر اين اي مغتنم
مرد شاعر را خوش و راضي كنم
خلق گفتندش كه او از پيش‌دست
ده هزاران زين دلاور برده است
بعد شكر كلك خايي چون كند
بعد سلطاني گدايي چون كند
گفت بفشارم ورا اندر فشار
تا شود زار و نزار از انتظار
آنگه ار خاكش دهم از راه من
در ربايد هم‌چو گلبرگ از چمن
اين به من بگذار كه استادم درين
گر تقاضاگر بود هر آتشين
از ثريا گر بپرد تا ثري
نرم گردد چون ببيند او مرا
گفت سلطانش برو فرمان تراست
ليك شادش كن كه نيكوگوي ماست
گفت او را و دو صد اوميدليس
تو به من بگذار اين بر من نويس
پس فكندش صاحب اندر انتظار
شد زمستان و دي و آمد بهار
شاعر اندر انتظارش پير شد
پس زبون اين غم و تدبير شد
گفت اگر زر نه كه دشنامم دهي
تا رهد جانم ترا باشم رهي
انتظارم كشت باري گو برو
تا رهد اين جان مسكين از گرو
بعد از آنش داد ربع عشر آن
ماند شاعر اندر انديشهٔ گران
كانچنان نقد و چنان بسيار بود
اين كه دير اشكفت دستهٔ خار بود
پس بگفتندش كه آن دستور راد
رفت از دنيا خدا مزدت دهاد
كه مضاعف زو همي‌شد آن عطا
كم همي‌افتاد بخشش را خطا
اين زمان او رفت و احسان را ببرد
او نمرد الحق بلي احسان بمرد
رفت از ما صاحب راد و رشيد
صاحب سلاخ درويشان رسيد
رو بگير اين را و زينجا شب گريز
تا نگيرد با تو اين صاحب‌ستيز
ما به صد حيلت ازو اين هديه را
بستديم اي بي‌خبر از جهد ما
رو بايشان كرد و گفت اي مشفقان
از كجا آمد بگوييد اين عوان
چيست نام اين وزير جامه‌كن
قوم گفتندش كه نامش هم حسن
گفت يا رب نام آن و نام اين
چون يكي آمد دريغ اي رب دين
آن حسن نامي كه از يك كلك او
صد وزير و صاحب آيد جودخو
اين حسن كز ريش زشت اين حسن
مي‌توان بافيد اي جان صد رسن
بر چنين صاحب چو شه اصغا كند
شاه و ملكش را ابد رسوا كند


بخش ۴۷ - مانستن بدرايي اين وزير دون در افساد مروت شاه به وزير فرعون

۳۵ بازديد


چند آن فرعون مي‌شد نرم و رام
چون شنيدي او ز موسي آن كلام
آن كلامي كه بدادي سنگ شير
از خوشي آن كلام بي‌نظير
چون بهامان كه وزيرش بود او
مشورت كردي كه كينش بود خو
پس بگفتي تا كنون بودي خديو
بنده گردي ژنده‌پوشي را بريو
هم‌چو سنگ منجنيقي آمدي
آن سخن بر شيشه خانهٔ او زدي
هر چه صد روز آن كليم خوش‌خطاب
ساختي در يك‌دم او كردي خراب
عقل تو دستور و مغلوب هواست
در وجودت ره‌زن راه خداست
ناصحي ربانيي پندت دهد
آن سخن را او به فن طرحي نهد
كين نه بر جايست هين از جا مشو
نيست چندان با خود آ شيدا مشو
واي آن شه كه وزيرش اين بود
جاي هر دو دوزخ پر كين بود
شاد آن شاهي كه او را دست‌گير
باشد اندر كار چون آصف وزير
شاه عادل چون قرين او شود
نام آن نور علي نور اين بود
چون سليمان شاه و چون آصف وزير
نور بر نورست و عنبر بر عبير
شاه فرعون و چو هامانش وزير
هر دو را نبود ز بدبختي گزير
پس بود ظلمات بعضي فوق بعض
نه خرد يار و نه دولت روز عرض
من نديدم جز شقاوت در لئام
گر تو ديدستي رسان از من سلام
هم‌چو جان باشد شه و صاحب چو عقل
عقل فاسد روح را آرد بنقل
آن فرشتهٔ عقل چون هاروت شد
سحرآموز دو صد طاغوت شد
عقل جزوي را وزير خود مگير
عقل كل را ساز اي سلطان وزير
مر هوا را تو وزير خود مساز
كه برآيد جان پاكت از نماز
كين هوا پر حرص و حالي‌بين بود
عقل را انديشه يوم دين بود
عقل را دو ديده در پايان كار
بهر آن گل مي‌كشد او رنج خار
كه نفرسايد نريزد در خزان
باد هر خرطوم اخشم دور از آن


بخش ۴۵ - قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بوالحسن نام

۳۵ بازديد


شاعري آورد شعري پيش شاه
بر اميد خلعت و اكرام و جاه
شاه مكرم بود فرمودش هزار
از زر سرخ و كرامات و نثار
پس وزيرش گفت كين اندك بود
ده هزارش هديه وا ده تا رود
از چنو شاعر نس از تو بحردست
ده هزاري كه بگفتم اندكست
فقه گفت آن شاه را و فلسفه
تا برآمد عشر خرمن از كفه
ده هزارش داد و خلعت درخورش
خانهٔ شكر و ثنا گشت آن سرش
پس تفحص كرد كين سعي كي بود
شاه را اهليت من كي نمود
پس بگفتندش فلان‌الدين وزير
آن حسن نام و حسن خلق و ضمير
در ثناي او يكي شعري دراز
بر نبشت و سوي خانه رفت باز
بي‌زبان و لب همان نعماي شاه
مدح شه مي‌كرد و خلعتهاي شاه


بخش ۴۹ - درآمدن سليمان عليه‌السلام هر روز در مسجد اقصي

۳۵ بازديد


هر صباحي چون سليمان آمدي
خاضع اندر مسجد اقصي شدي
نوگياهي رسته ديدي اندرو
پس بگفتي نام و نفع خود بگو
تو چه دارويي چيي نامت چيست
تو زيان كي و نفعت بر كيست
پس بگفتي هر گياهي فعل و نام
كه من آن را جانم و اين را حمام
من مرين را زهرم و او را شكر
نام من اينست بر لوح از قدر
پس طبيبان از سليمان زان گيا
عالم و دانا شدندي مقتدي
تا كتبهاي طبيبي ساختند
جسم را از رنج مي‌پرداختند
اين نجوم و طب وحي انبياست
عقل و حس را سوي بي‌سو ره كجاست
عقل جزوي عقل استخراج نيست
جز پذيراي فن و محتاج نيست
قابل تعليم و فهمست اين خرد
ليك صاحب وحي تعليمش دهد
جمله حرفتها يقين از وحي بود
اول او ليك عقل آن را فزود
هيچ حرفت را ببين كين عقل ما
تاند او آموختن بي‌اوستا
گرچه اندر مكر موي‌اشكاف بد
هيچ پيشه رام بي‌استا نشد
دانش پيشه ازين عقل ار بدي
پيشهٔ بي‌اوستا حاصل شدي


بخش ۴۸ - نشستن ديو بر مقام سليمان عليه‌السلام

۳۵ بازديد
 

ورچه عقلت هست با عقل دگر
يار باش و مشورت كن اي پدر
با دو عقل از بس بلاها وا رهي
پاي خود بر اوج گردونها نهي
ديو گر خود را سليمان نام كرد
ملك برد و مملكت را رام كرد
صورت كار سليمان ديده بود
صورت اندر سر ديوي مي‌نمود
خلق گفتند اين سليمان بي‌صفاست
از سليمان تا سليمان فرقهاست
او چو بيداريست اين هم‌چون وسن
هم‌چنانك آن حسن با اين حسن
ديو مي‌گفتي كه حق بر شكل من
صورتي كردست خوش بر اهرمن
ديو را حق صورت من داده است
تا نيندازد شما را او بشست
گر پديد آيد به دعوي زينهار
صورت او را مداريد اعتبار
ديوشان از مكر اين مي‌گفت ليك
مي‌نمود اين عكس در دلهاي نيك
نيست بازي با مميز خاصه او
كه بود تمييز و عقلش غيب‌گو
هيچ سحر و هيچ تلبيس و دغل
مي‌نبندد پرده بر اهل دول
پس همي گفتند با خود در جواب
بازگونه مي‌روي اي كژ خطاب
بازگونه رفت خواهي همچنين
سوي دوزخ اسفل اندر سافلين
او اگر معزول گشتست و فقير
هست در پيشانيش بدر منير
تو اگر انگشتري را برده‌اي
دوزخي چون زمهرير افسرده‌اي
ما ببوش و عارض و طاق و طرنب
سر كجا كه خود همي ننهيم سنب
ور به غفلت ما نهيم او را جبين
پنجهٔ مانع برآيد از زمين
كه منه آن سر مرين سر زير را
هين مكن سجده مرين ادبار را
كردمي من شرح اين بس جان‌فزا
گر نبودي غيرت و رشك خدا
هم قناعت كن تو بپذير اين قدر
تا بگويم شرح اين وقتي دگر
نام خود كرده سليمان نبي
روي‌پوشي مي‌كند بر هر صبي
در گذر از صورت و از نام خيز
از لقب وز نام در معني گريز
پس بپرس از حد او وز فعل او
در ميان حد و فعل او را بجو


بخش ۵۱ - قصهٔ صوفي

۳۳ بازديد


صوفيي در باغ از بهر گشاد
صوفيانه روي بر زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نغول
شد ملول از صورت خوابش فضول
كه چه خسپي آخر اندر رز نگر
اين درختان بين و آثار و خضر
امر حق بشنو كه گفتست انظروا
سوي اين آثار رحمت آر رو
گفت آثارش دلست اي بوالهوس
آن برون آثار آثارست و بس
باغها و سبزه‌ها در عين جان
بر برون عكسش چو در آب روان
آن خيال باغ باشد اندر آب
كه كند از لطف آب آن اضطراب
باغها و ميوه‌ها اندر دلست
عكس لطف آن برين آب و گلست
گر نبودي عكس آن سرو سرور
پس نخواندي ايزدش دار الغرور
اين غرور آنست يعني اين خيال
هست از عكس دل و جان رجال
جمله مغروران برين عكس آمده
بر گماني كين بود جنت‌كده
مي‌گريزند از اصول باغها
بر خيالي مي‌كنند آن لاغها
چونك خواب غفلت آيدشان به سر
راست بينند و چه سودست آن نظر
بس به گورستان غريو افتاد و آه
تا قيامت زين غلط وا حسرتاه
اي خنك آن را كه پيش از مرگ مرد
يعني او از اصل اين رز بوي برد


بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصي

۳۳ بازديد


پس سليمان ديد اندر گوشه‌اي
نوگياهي رسته هم‌چون خوشه‌اي
ديد بس نادر گياهي سبز و تر
مي‌ربود آن سبزيش نور از بصر
پس سلامش كرد در حال آن حشيش
او جوابش گفت و بشكفت از خوشيش
گفت نامت چيست برگو بي‌دهان
گفت خروبست اي شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصيت بود
گفت من رستم مكان ويران شود
من كه خروبم خراب منزلم
هادم بنياد اين آب و گلم
پس سليمان آن زمان دانست زود
كه اجل آمد سفر خواهد نمود
گفت تا من هستم اين مسجد يقين
در خلل نايد ز آفات زمين
تا كه من باشم وجود من بود
مسجداقصي مخلخل كي شود
پس كه هدم مسجد ما بي‌گمان
نبود الا بعد مرگ ما بدان
مسجدست آن دل كه جسمش ساجدست
يار بد خروب هر جا مسجدست
يار بد چون رست در تو مهر او
هين ازو بگريز و كم كن گفت وگو
بركن از بيخش كه گر سر بر زند
مر ترا و مسجدت را بر كند
عاشقا خروب تو آمد كژي
هم‌چو طفلان سوي كژ چون مي‌غژي
خويش مجرم دان و مجرم گو مترس
تا ندزدد از تو آن استاد درس
چون بگويي جاهلم تعليم ده
اين چنين انصاف از ناموس به
از پدر آموز اي روشن‌جبين
ربنا گفت و ظلمنا پيش ازين
نه بهانه كرد و نه تزوير ساخت
نه لواي مكر و حيلت بر فراخت
باز آن ابليس بحث آغاز كرد
كه بدم من سرخ رو كرديم زرد
رنگ رنگ تست صباغم توي
اصل جرم و آفت و داغم توي
هين بخوان رب بما اغويتني
تا نگردي جبري و كژ كم تني
بر درخت جبر تا كي بر جهي
اختيار خويش را يك‌سو نهي
هم‌چو آن ابليس و ذريات او
با خدا در جنگ و اندر گفت و گو
چون بود اكراه با چندان خوشي
كه تو در عصيان همي دامن كشي
آن‌چنان خوش كس رود در مكرهي
كس چنان رقصان دود در گم‌رهي
بيست مرده جنگ مي‌كردي در آن
كت همي‌دادند پند آن ديگران
كه صواب اينست و راه اينست و بس
كي زند طعنه مرا جز هيچ‌كس
كي چنين گويد كسي كو مكر هست
چون چنين جنگد كسي كو بي‌رهست
هر چه نفست خواست داري اختيار
هر چه عقلت خواست آري اضطرار
داند او كو نيك‌بخت و محرمست
زيركي ز ابليس و عشق از آدمست
زيركي سباحي آمد در بحار
كم رهد غرقست او پايان كار
هل سباحت را رها كن كبر و كين
نيست جيحون نيست جو درياست اين
وانگهان درياي ژرف بي‌پناه
در ربايد هفت دريا را چو كاه
عشق چون كشتي بود بهر خواص
كم بود آفت بود اغلب خلاص
زيركي بفروش و حيراني بخر
زيركي ظنست و حيراني نظر
عقل قربان كن به پيش مصطفي
حسبي الله گو كه الله‌ام كفي
هم‌چو كنعان سر ز كشتي وا مكش
كه غرورش داد نفس زيركش
كه برآيم بر سر كوه مشيد
منت نوحم چرا بايد كشيد
چون رمي از منتش بر جان ما
چونك شكر و منتش گويد خدا
تو چه داني اي غرارهٔ پر حسد
منت او را خدا هم مي‌كشد
كاشكي او آشنا ناموختي
تا طمع در نوح و كشتي دوختي
كاش چون طفل از حيل جاهل بدي
تا چو طفلان چنگ در مادر زدي
يا به علم نقل كم بودي ملي
علم وحي دل ربودي از ولي
با چنين نوري چو پيش آري كتاب
جان وحي آساي تو آرد عتاب
چون تيمم با وجود آب دان
علم نقلي با دم قطب زمان
خويش ابله كن تبع مي‌رو سپس
رستگي زين ابلهي يابي و بس
اكثر اهل الجنه البله اي پسر
بهر اين گفتست سلطان البشر
زيركي چون كبر و باد انگيز تست
ابلهي شو تا بماند دل درست
ابلهي نه كو به مسخرگي دوتوست
ابلهي كو واله و حيران هوست
ابلهان‌اند آن زنان دست بر
از كف ابله وز رخ يوسف نذر
عقل را قربان كن اندر عشق دوست
عقلها باري از آن سويست كوست
عقلها آن سو فرستاده عقول
مانده اين سو كه نه معشوقست گول
زين سر از حيرت گر اين عقلت رود
هر سو مويت سر و عقلي شود
نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ
كه دماغ و عقل رويد دشت و باغ
سوي دشت از دشت نكته بشنوي
سوي باغ آيي شود نخلت روي
اندرين ره ترك كن طاق و طرنب
تا قلاوزت نجنبد تو مجنب
هر كه او بي سر بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش كزدم بود
كژرو و شب كور و زشت و زهرناك
پيشهٔ او خستن اجسام پاك
سر بكوب آن را كه سرش اين بود
خلق و خوي مستمرش اين بود
خود صلاح اوست آن سر كوفتن
تا رهد جان‌ريزه‌اش زان شوم‌تن
واستان آن دست ديوانه سلاح
تا ز تو راضي شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند


بخش ۵۰ - آموختن پيشه گوركني قابيل از زاغ پيش از آنك در عالم علم گوركني و گور بود

۳۶ بازديد


كندن گوري كه كمتر پيشه بود
كي ز فكر و حيله و انديشه بود
گر بدي اين فهم مر قابيل را
كي نهادي بر سر او هابيل را
كه كجا غايب كنم اين كشته را
اين به خون و خاك در آغشته را
ديد زاغي زاغ مرده در دهان
بر گرفته تيز مي‌آمد چنان
از هوا زير آمد و شد او به فن
از پي تعليم او را گوركن
پس به چنگال از زمين انگيخت گرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشيدش به خاك
زاغ از الهام حق بد علم‌ناك
گفت قابيل آه شه بر عقل من
كه بود زاغي ز من افزون به فن
عقل كل را گفت مازاغ البصر
عقل جزوي مي‌كند هر سو نظر
عقل مازاغ است نور خاصگان
عقل زاغ استاد گور مردگان
جان كه او دنبالهٔ زاغان پرد
زاغ او را سوي گورستان برد
هين مدو اندر پي نفس چو زاغ
كو به گورستان برد نه سوي باغ
گر روي رو در پي عنقاي دل
سوي قاف و مسجد اقصاي دل
نوگياهي هر دم ز سوداي تو
مي‌دمد در مسجد اقصاي تو
تو سليمان‌وار داد او بده
پي بر از وي پاي رد بر وي منه
زانك حال اين زمين با ثبات
باز گويد با تو انواع نبات
در زمين گر نيشكر ور خود نيست
ترجمان هر زمين نبت ويست
پس زمين دل كه نبتش فكر بود
فكرها اسرار دل را وا نمود
گر سخن‌كش يابم اندر انجمن
صد هزاران گل برويم چون چمن
ور سخن‌كش يابم آن دم زن به مزد
مي‌گريزد نكته‌ها از دل چو دزد
جنبش هر كس به سوي جاذبست
جذب صدق نه چو جذب كاذبست
مي‌روي گه گمره و گه در رشد
رشته پيدا نه و آنكت مي‌كشد
اشتر كوري مهار تو رهين
تو كشش مي‌بين مهارت را مبين
گر شدي محسوس جذاب و مهار
پس نماندي اين جهان دارالغرار
گبر ديدي كو پي سگ مي‌رود
سخرهٔ ديو ستنبه مي‌شود
در پي او كي شدي مانند حيز
پي خود را واكشيدي گبر نيز
گاو گر واقف ز قصابان بدي
كي پي ايشان بدان دكان شدي
يا بخوردي از كف ايشان سبوس
يا بدادي شيرشان از چاپلوس
ور بخوردي كي علف هضمش شدي
گر ز مقصود علف واقف بدي
پس ستون اين جهان خود غفلتست
چيست دولت كين دوادو با لتست
اولش دو دو به آخر لت بخور
جز درين ويرانه نبود مرگ خر
تو به جد كاري كه بگرفتي به دست
عيبش اين دم بر تو پوشيده شدست
زان همي تاني بدادن تن به كار
كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
همچنين هر فكر كه گرمي در آن
عيب آن فكرت شدست از تو نهان
بر تو گر پيدا شدي زو عيب و شين
زو رميدي جانت بعد المشرقين
حال كه آخر زو پشيمان مي‌شوي
گر بود اين حال اول كي دوي
پس بپوشيد اول آن بر جان ما
تا كنيم آن كار بر وفق قضا
چون قضا آورد حكم خود پديد
چشم وا شد تا پشيماني رسيد
اين پشيماني قضاي ديگرست
اين پشيماني بهل حق را پرست
ور كني عادت پشيمان خور شوي
زين پشيماني پشيمان‌تر شوي
نيم عمرت در پريشاني رود
نيم ديگر در پشيماني رود
ترك اين فكر و پريشاني بگو
حال و يار و كار نيكوتر بجو
ور نداري كار نيكوتر به دست
پس پشيمانيت بر فوت چه است
گر همي داني ره نيكو پرست
ور نداني چون بداني كين به دست
بد نداني تا نداني نيك را
ضد را از ضد توان ديد اي فتي
چون ز ترك فكر اين عاجز شدي
از گناه آنگاه هم عاجز بدي
چون بدي عاجز پشيماني ز چيست
عاجزي را باز جو كز جذب كيست
عاجزي بي‌قادري اندر جهان
كس نديدست و نباشد اين بدان
همچنين هر آرزو كه مي‌بري
تو ز عيب آن حجابي اندري
ور نمودي علت آن آرزو
خود رميدي جان تو زان جست و جو
گر نمودي عيب آن كار او ترا
كس نبردي كش كشان آن سو ترا
وان دگر كار كز آن هستي نفور
زان بود كه عيبش آمد در ظهور
اي خداي رازدان خوش‌سخن
عيب كار بد ز ما پنهان مكن
عيب كار نيك را منما به ما
تا نگرديم از روش سرد و هبا
هم بر آن عادت سليمان سني
رفت در مسجد ميان روشني
قاعدهٔ هر روز را مي‌جست شاه
كه ببيند مسجد اندر نو گياه
دل ببيند سر بدان چشم صفي
آن حشايش كه شد از عامه خفي


بخش ۵۳ - بيان آنك حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضيحت اوست

۳۳ بازديد


بدگهر را علم و فن آموختن
دادن تيغي به دست راه‌زن
تيغ دادن در كف زنگي مست
به كه آيد علم ناكس را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آمد در كف بدگوهران
پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان
تا ستانند از كف مجنون سنان
جان او مجنون تنش شمشير او
واستان شمشير را زان زشت‌خو
آنچ منصب مي‌كند با جاهلان
از فضيحت كي كند صد ارسلان
عيب او مخفيست چون آلت بيافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
جمله صحرا مار و كزدم پر شود
چونك جاهل شاه حكم مر شود
مال و منصب ناكسي كه آرد به دست
طالب رسوايي خويش او شدست
يا كند بخل و عطاها كم دهد
يا سخا آرد بنا موضع نهد
شاه را در خانهٔ بيذق نهد
اين چنين باشد عطا كه احمق دهد
حكم چون در دست گمراهي فتاد
جاه پنداريد در چاهي فتاد
راه نمي‌داند قلاووزي كند
جان زشت او جهان‌سوزي كند
طفل راه فقر چون پيري گرفت
پي‌روان را غول ادباري گرفت
كه بيا تا ماه بنمايم ترا
ماه را هرگز نديد آن بي‌صفا
چون نمايي چون نديدستي به عمر
عكس مه در آب هم اي خام غمر
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها كشيده در گليم


بخش ۵۴ - تفسير يا ايها المزمل

۳۳ بازديد


خواند مزمل نبي را زين سبب
كه برون آ از گليم اي بوالهرب
سر مكش اندر گليم و رو مپوش
كه جهان جسميست سرگردان تو هوش
هين مشو پنهان ز ننگ مدعي
كه تو داري شمع وحي شعشعي
هين قم الليل كه شمعي اي همام
شمع اندر شب بود اندر قيام
بي‌فروغت روز روشن هم شبست
بي‌پناهت شير اسير ارنبست
باش كشتيبان درين بحر صفا
كه تو نوح ثانيي اي مصطفي
ره شناسي مي‌ببايد با لباب
هر رهي را خاصه اندر راه آب
خيز بنگر كاروان ره‌زده
هر طرف غوليست كشتيبان شده
خضر وقتي غوث هر كشتي توي
هم‌چو روح‌الله مكن تنها روي
پيش اين جمعي چو شمع آسمان
انقطاع و خلوت آري را بمان
وقت خلوت نيست اندر جمع آي
اي هدي چون كوه قاف و تو هماي
بدر بر صدر فلك شد شب روان
سير را نگذارد از بانگ سگان
طاعنان هم‌چون سگان بر بدر تو
بانگ مي‌دارند سوي صدر تو
اين سگان كرند از امر انصتوا
از سفه و عوع كنان بر بدر تو
هين بمگذار اي شفا رنجور را
تو ز خشم كر عصاي كور را
نه تو گفتي قايد اعمي به راه
صد ثواب و اجر يابد از اله
هر كه او چل گام كوري را كشد
گشت آمرزيده و يابد رشد
پس بكش تو زين جهان بي‌قرار
جوق كوران را قطار اندر قطار
كار هادي اين بود تو هاديي
ماتم آخر زمان را شاديي
هين روان كن اي امام المتقين
اين خيال‌انديشگان را تا يقين
هر كه در مكر تو دارد دل گرو
گردنش را من زنم تو شاد رو
بر سر كوريش كوريها نهم
او شكر پندارد و زهرش دهم
عقلها از نور من افروختند
مكرها از مكر من آموختند
چيست خود آلاجق آن تركمان
پيش پاي نره پيلان جهان
آن چراغ او به پيش صرصرم
خود چه باشد اي مهين پيغامبرم
خيز در دم تو بصور سهمناك
تا هزاران مرده بر رويد ز خاك
چون تو اسرافيل وقتي راست‌خيز
رستخيزي ساز پيش از رستخيز
هر كه گويد كو قيامت اي صنم
خويش بنما كه قيامت نك منم
در نگر اي سايل محنت‌زده
زين قيامت صد جهان افزون شده
ور نباشد اهل اين ذكر و قنوت
پس جواب الاحمق اي سلطان سكوت
ز آسمان حق سكوت آيد جواب
چون بود جانا دعا نامستجاب
اي دريغا وقت خرمنگاه شد
ليك روز از بخت ما بيگاه شد
وقت تنگست و فراخي اين كلام
تنگ مي‌آيد برو عمر دوام
نيزه‌بازي اندرين كوه‌هاي تنگ
نيزه‌بازان را همي آرد به تنگ
وقت تنگ و خاطر و فهم عوام
تنگ‌تر صد ره ز وقت است اي غلام
چون جواب احمق آمد خامشي
اين درازي در سخن چون مي‌كشي
از كمال رحمت و موج كرم
مي‌دهد هر شوره را باران و نم