بخش ۵۰ - آموختن پيشه گوركني قابيل از زاغ پيش از آنك در عالم علم گوركني و گور بود

۳۷ بازديد


كندن گوري كه كمتر پيشه بود
كي ز فكر و حيله و انديشه بود
گر بدي اين فهم مر قابيل را
كي نهادي بر سر او هابيل را
كه كجا غايب كنم اين كشته را
اين به خون و خاك در آغشته را
ديد زاغي زاغ مرده در دهان
بر گرفته تيز مي‌آمد چنان
از هوا زير آمد و شد او به فن
از پي تعليم او را گوركن
پس به چنگال از زمين انگيخت گرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشيدش به خاك
زاغ از الهام حق بد علم‌ناك
گفت قابيل آه شه بر عقل من
كه بود زاغي ز من افزون به فن
عقل كل را گفت مازاغ البصر
عقل جزوي مي‌كند هر سو نظر
عقل مازاغ است نور خاصگان
عقل زاغ استاد گور مردگان
جان كه او دنبالهٔ زاغان پرد
زاغ او را سوي گورستان برد
هين مدو اندر پي نفس چو زاغ
كو به گورستان برد نه سوي باغ
گر روي رو در پي عنقاي دل
سوي قاف و مسجد اقصاي دل
نوگياهي هر دم ز سوداي تو
مي‌دمد در مسجد اقصاي تو
تو سليمان‌وار داد او بده
پي بر از وي پاي رد بر وي منه
زانك حال اين زمين با ثبات
باز گويد با تو انواع نبات
در زمين گر نيشكر ور خود نيست
ترجمان هر زمين نبت ويست
پس زمين دل كه نبتش فكر بود
فكرها اسرار دل را وا نمود
گر سخن‌كش يابم اندر انجمن
صد هزاران گل برويم چون چمن
ور سخن‌كش يابم آن دم زن به مزد
مي‌گريزد نكته‌ها از دل چو دزد
جنبش هر كس به سوي جاذبست
جذب صدق نه چو جذب كاذبست
مي‌روي گه گمره و گه در رشد
رشته پيدا نه و آنكت مي‌كشد
اشتر كوري مهار تو رهين
تو كشش مي‌بين مهارت را مبين
گر شدي محسوس جذاب و مهار
پس نماندي اين جهان دارالغرار
گبر ديدي كو پي سگ مي‌رود
سخرهٔ ديو ستنبه مي‌شود
در پي او كي شدي مانند حيز
پي خود را واكشيدي گبر نيز
گاو گر واقف ز قصابان بدي
كي پي ايشان بدان دكان شدي
يا بخوردي از كف ايشان سبوس
يا بدادي شيرشان از چاپلوس
ور بخوردي كي علف هضمش شدي
گر ز مقصود علف واقف بدي
پس ستون اين جهان خود غفلتست
چيست دولت كين دوادو با لتست
اولش دو دو به آخر لت بخور
جز درين ويرانه نبود مرگ خر
تو به جد كاري كه بگرفتي به دست
عيبش اين دم بر تو پوشيده شدست
زان همي تاني بدادن تن به كار
كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
همچنين هر فكر كه گرمي در آن
عيب آن فكرت شدست از تو نهان
بر تو گر پيدا شدي زو عيب و شين
زو رميدي جانت بعد المشرقين
حال كه آخر زو پشيمان مي‌شوي
گر بود اين حال اول كي دوي
پس بپوشيد اول آن بر جان ما
تا كنيم آن كار بر وفق قضا
چون قضا آورد حكم خود پديد
چشم وا شد تا پشيماني رسيد
اين پشيماني قضاي ديگرست
اين پشيماني بهل حق را پرست
ور كني عادت پشيمان خور شوي
زين پشيماني پشيمان‌تر شوي
نيم عمرت در پريشاني رود
نيم ديگر در پشيماني رود
ترك اين فكر و پريشاني بگو
حال و يار و كار نيكوتر بجو
ور نداري كار نيكوتر به دست
پس پشيمانيت بر فوت چه است
گر همي داني ره نيكو پرست
ور نداني چون بداني كين به دست
بد نداني تا نداني نيك را
ضد را از ضد توان ديد اي فتي
چون ز ترك فكر اين عاجز شدي
از گناه آنگاه هم عاجز بدي
چون بدي عاجز پشيماني ز چيست
عاجزي را باز جو كز جذب كيست
عاجزي بي‌قادري اندر جهان
كس نديدست و نباشد اين بدان
همچنين هر آرزو كه مي‌بري
تو ز عيب آن حجابي اندري
ور نمودي علت آن آرزو
خود رميدي جان تو زان جست و جو
گر نمودي عيب آن كار او ترا
كس نبردي كش كشان آن سو ترا
وان دگر كار كز آن هستي نفور
زان بود كه عيبش آمد در ظهور
اي خداي رازدان خوش‌سخن
عيب كار بد ز ما پنهان مكن
عيب كار نيك را منما به ما
تا نگرديم از روش سرد و هبا
هم بر آن عادت سليمان سني
رفت در مسجد ميان روشني
قاعدهٔ هر روز را مي‌جست شاه
كه ببيند مسجد اندر نو گياه
دل ببيند سر بدان چشم صفي
آن حشايش كه شد از عامه خفي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد