بخش ۴۵ - قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بوالحسن نام

۳۶ بازديد


شاعري آورد شعري پيش شاه
بر اميد خلعت و اكرام و جاه
شاه مكرم بود فرمودش هزار
از زر سرخ و كرامات و نثار
پس وزيرش گفت كين اندك بود
ده هزارش هديه وا ده تا رود
از چنو شاعر نس از تو بحردست
ده هزاري كه بگفتم اندكست
فقه گفت آن شاه را و فلسفه
تا برآمد عشر خرمن از كفه
ده هزارش داد و خلعت درخورش
خانهٔ شكر و ثنا گشت آن سرش
پس تفحص كرد كين سعي كي بود
شاه را اهليت من كي نمود
پس بگفتندش فلان‌الدين وزير
آن حسن نام و حسن خلق و ضمير
در ثناي او يكي شعري دراز
بر نبشت و سوي خانه رفت باز
بي‌زبان و لب همان نعماي شاه
مدح شه مي‌كرد و خلعتهاي شاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد