پشه آمد از حديقه وز گياه
وز سليمان گشت پشه دادخواه
كاي سليمان معدلت ميگستري
بر شياطين و آدميزاد و پري
مرغ و ماهي در پناه عدل تست
كيست آن گمگشته كش فضلت نجست
داد ده ما را كه بس زاريم ما
بينصيب از باغ و گلزاريم ما
مشكلات هر ضعيفي از تو حل
پشه باشد در ضعيفي خود مثل
شهره ما در ضعف و اشكستهپري
شهره تو در لطف و مسكينپروري
اي تو در اطباق قدرت منتهي
منتهي ما در كمي و بيرهي
داد ده ما را ازين غم كن جدا
دست گير اي دست تو دست خدا
پس سليمان گفت اي انصافجو
داد و انصاف از كه ميخواهي بگو
كيست آن كالم كه از باد و بروت
ظلم كردست و خراشيدست روت
اي عجب در عهد ما ظالم كجاست
كو نه اندر حبس و در زنجير ماست
چونك ما زاديم ظلم آن روز مرد
پس بعهد ما كي ظلمي پيش برد
چون بر آمد نور ظلمت نيست شد
ظلم را ظلمت بود اصل و عضد
نك شياطين كسب و خدمت ميكنند
ديگران بسته باصفادند و بند
اصل ظلم ظالمان از ديو بود
ديو در بندست استم چون نمود
ملك زان دادست ما را كن فكان
تا ننالد خلق سوي آسمان
تا به بالا بر نيايد دودها
تا نگردد مضطرب چرخ و سها
تا نلرزد عرش از ناله يتيم
تا نگردد از ستم جاني سقيم
زان نهاديم از ممالك مذهبي
تا نيايد بر فلكها يا ربي
منگر اي مظلوم سوي آسمان
كاسماني شاه داري در زمان
گفت پشه داد من از دست باد
كو دو دست ظلم بر ما بر گشاد
ما ز ظلم او به تنگي اندريم
با لب بسته ازو خون ميخوريم
پس سليمان گفت اي زيبادوي
امر حق بايد كه از جان بشنوي
حق به من گفتست هان اي دادور
مشنو از خصمي تو بي خصمي دگر
تانيايد هر دو خصم اندر حضور
حق نيايد پيش حاكم در ظهور
خصم تنها گر بر آرد صد نفير
هان و هان بي خصم قول او مگير
من نيارم رو ز فرمان تافتن
خصم خود را رو بياور سوي من
گفت قول تست برهان و درست
خصم من بادست و او در حكم تست
بانگ زد آن شه كه اي باد صبا
پشه افغان كرد از ظلمت بيا
هين مقابل شو تو و خصم و بگو
پاسخ خصم و بكن دفع عدو
باد چون بشنيد آمد تيز تيز
پشه بگرفت آن زمان راه گريز
پس سليمان گفت اي پشه كجا
باش تا بر هر دو رانم من قضا
گفت اي شه مرگ من از بود اوست
خود سياه اين روز من از دود اوست
او چو آمد من كجا يابم قرار
كو بر آرد از نهاد من دمار
همچنين جوياي درگاه خدا
چون خدا آمد شود جوينده لا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست
ليك ز اول آن بقا اندر فناست
سايههايي كه بود جوياي نور
نيست گردد چون كند نورش ظهور
عقل كي ماند چو باشد سرده او
كل شيء هالك الا وجهه
هالك آيد پيش وجهش هست و نيست
هستي اندر نيستي خود طرفهايست
اندرين محضر خردها شد ز دست
چون قلم اينجا رسيده شد شكست
ميكشيد از بيهشياش در بيان
اندك اندك از كرم صدر جهان
بانگ زد در گوش او شه كاي گدا
زر نثار آوردمت دامن گشا
جان تو كاندر فراقم ميطپيد
چونك زنهارش رسيدم چون رميد
اي بديده در فراقم گرم و سرد
با خود آ از بيخودي و باز گرد
مرغ خانه اشتري را بي خرد
رسم مهمانش به خانه ميبرد
چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد
خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد
خانهٔ مرغست هوش و عقل ما
هوش صالح طالب ناقهٔ خدا
ناقه چون سر كرد در آب و گلش
نه گل آنجا ماند نه جان و دلش
كرد فضل عشق انسان را فضول
زين فزونجويي ظلومست و جهول
جاهلست و اندرين مشكل شكار
ميكشد خرگوش شيري در كنار
كي كنار اندر كشيدي شير را
گر بدانستي و ديدي شير را
ظالمست او بر خود و بر جان خود
ظلم بين كز عدلها گو ميبرد
جهل او مر علمها را اوستاد
ظلم او مر عدلها را شد رشاد
دست او بگرفت كين رفته دمش
آنگهي آيد كه من دم بخشمش
چون به من زنده شود اين مردهتن
جان من باشد كه رو آرد به من
من كنم او را ازين جان محتشم
جان كه من بخشم ببيند بخششم
جان نامحرم نبيند روي دوست
جز همان جان كاصل او از كوي اوست
در دمم قصابوار اين دوست را
تا هلد آن مغز نغزش پوست را
گفت اي جان رميده از بلا
وصل ما را در گشاديم الصلا
اي خود ما بيخودي و مستيات
اي ز هست ما هماره هستيات
با تو بي لب اين زمان من نو بنو
رازهاي كهنه گويم ميشنو
زانك آن لبها ازين دم ميرمد
بر لب جوي نهان بر ميدمد
گوش بيگوشي درين دم بر گشا
بهر راز يفعل الله ما يشا
چون صلاي وصل بشنيدن گرفت
اندك اندك مرده جنبيدن گرفت
نه كم از خاكست كز عشوهٔ صبا
سبز پوشد سر بر آرد از فنا
كم ز آب نطفه نبود كز خطاب
يوسفان زايند رخ چون آفتاب
كم ز بادي نيست شد از امر كن
در رحم طاوس و مرغ خوشسخن
كم ز كوه سنگ نبود كز ولاد
ناقهاي كان ناقه ناقه زاد زاد
زين همه بگذر نه آن مايهٔ عدم
عالمي زاد و بزايد دم بدم
بر جهيد و بر طپيد و شاد شاد
يك دو چرخي زد سجود اندر فتاد
گفت اي عنقاي حق جان را مطاف
شكر كه باز آمدي زان كوه قاف
اي سرافيل قيامتگاه عشق
اي تو عشق عشق و اي دلخواه عشق
اولين خلعت كه خواهي دادنم
گوش خواهم كه نهي بر روزنم
گرچه ميداني بصفوت حال من
بندهپرور گوش كن اقوال من
صد هزاران بار اي صدر فريد
ز آرزوي گوش تو هوشم پريد
آن سميعي تو وان اصغاي تو
و آن تبسمهاي جانافزاي تو
آن بنوشيدن كم و بيش مرا
عشوهٔ جان بدانديش مرا
قلبهاي من كه آن معلوم تست
بس پذيرفتي تو چون نقد درست
بهر گستاخي شوخ غرهاي
حلمها در پيش حلمت ذرهاي
اولا بشنو كه چون ماندم ز شست
اول و آخر ز پيش من بجست
ثانيا بشنو تو اي صدر ودود
كه بسي جستم ترا ثاني نبود
ثالثا تا از تو بيرون رفتهام
گوييا ثالث ثلاثه گفتهام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه
مي ندانم خامسه از رابعه
هر كجا يابي تو خون بر خاكها
پي بري باشد يقين از چشم ما
گفت من رعدست و اين بانگ و حنين
ز ابر خواهد تا ببارد بر زمين
من ميان گفت و گريه ميتنم
يا بگريم يا بگويم چون كنم
گر بگويم فوت ميگردد بكا
ور نگويم چون كنم شكر و ثنا
ميفتد از ديده خون دل شها
بين چه افتادست از ديده مرا
اين بگفت و گريه در شد آن نحيف
كه برو بگريست هم دون هم شريف
از دلش چندان بر آمد هاي هوي
حلقه كرد اهل بخارا گرد اوي
خيره گويان خيره گريان خيرهخند
مرد و زن خرد و كلان حيران شدند
شهر هم همرنگ او شد اشك ريز
مرد و زن درهم شده چون رستخيز
آسمان ميگفت آن دم با زمين
گر قيامت را نديدستي ببين
عقل حيران كه چه عشق است و چه حال
تا فراق او عجبتر يا وصال
چرخ بر خوانده قيامتنامه را
تا مجره بر دريده جامه را
با دو عالم عشق را بيگانگي
اندرو هفتاد و دو ديوانگي
سخت پنهانست و پيدا حيرتش
جان سلطانان جان در حسرتش
غير هفتاد و دو ملت كيش او
تخت شاهان تختهبندي پيش او
مطرب عشق اين زند وقت سماع
بندگي بند و خداوندي صداع
پس چه باشد عشق درياي عدم
در شكسته عقل را آنجا قدم
بندگي و سلطنت معلوم شد
زين دو پرده عاشقي مكتوم شد
كاشكي هستي زباني داشتي
تا ز هستان پردهها برداشتي
هر چه گويي اي دم هستي از آن
پردهٔ ديگر برو بستي بدان
آفت ادراك آن قالست و حال
خون بخون شستن محالست و محال
من چو با سوداييانش محرمم
روز و شب اندر قفس در ميدمم
سخت مست و بيخود و آشفتهاي
دوش اي جان بر چه پهلو خفتهاي
هان و هان هش دار بر ناري دمي
اولا بر جه طلب كن محرمي
عاشق و مستي و بگشاده زبان
الله الله اشتري بر ناودان
چون ز راز و ناز او گويد زبان
يا جميل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذرست
تا هميپوشيش او پيداترست
چون بكوشم تا سرش پنهان كنم
سر بر آرد چون علم كاينك منم
رغم انفم گيردم او هر دو گوش
كاي مدمغ چونش ميپوشي بپوش
گويمش رو گرچه بر جوشيدهاي
همچو جان پيدايي و پوشيدهاي
گويد او محبوس خنبست اين تنم
چون مي اندر بزم خنبك ميزنم
گويمش زان پيش كه گردي گرو
تا نيايد آفت مستي برو
گويد از جام لطيفآشام من
يار روزم تا نماز شام من
چون بيايد شام و دزدد جام من
گويمش وا ده كه نامد شام من
زان عرب بنهاد نام مي مدام
زانك سيري نيست ميخور را مدام
عشق جوشد بادهٔ تحقيق را
او بود ساقي نهان صديق را
چون بجويي تو بتوفيق حسن
باده آب جان بود ابريق تن
چون بيفزايد مي توفيق را
قوت مي بشكند ابريق را
آب گردد ساقي و هم مست آب
چون مگو والله اعلم بالصواب
پرتو ساقيست كاندر شيره رفت
شيره بر جوشيد و رقصان گشت و زفت
اندرين معني بپرس آن خيره را
كه چنين كي ديده بودي شيره را
بي تفكر پيش هر داننده هست
آنك با شوريده شوراننده هست
يك جواني بر زني مجنون بدست
ميندادش روزگار وصل دست
بس شكنجه كرد عشقش بر زمين
خود چرا دارد ز اول عشق كين
عشق از اول چرا خوني بود
تا گريزد آنك بيروني بود
چون فرستادي رسولي پيش زن
آن رسول از رشك گشتي راهزن
ور بسوي زن نبشتي كاتبش
نامه را تصحيف خواندي نايبش
ور صبا را پيك كردي در وفا
از غباري تيره گشتي آن صبا
رقعه گر بر پر مرغي دوختي
پر مرغ از تف رقعه سوختي
راههاي چاره را غيرت ببست
لشكر انديشه را رايت شكست
بود اول مونس غم انتظار
آخرش بشكست كي هم انتظار
گاه گفتي كين بلاي بيدواست
گاه گفتي نه حيات جان ماست
گاه هستي زو بر آوردي سري
گاه او از نيستي خوردي بري
چونك بر وي سرد گشتي اين نهاد
جوش كردي گرم چشمهٔ اتحاد
چونك با بيبرگي غربت بساخت
برگ بيبرگي به سوي او بتاخت
خوشههاي فكرتش بيكاه شد
شبروان را رهنما چون ماه شد
اي بسا طوطي گوياي خمش
اي بسا شيرينروان رو ترش
رو به گورستان دمي خامش نشين
آن خموشان سخنگو را ببين
ليك اگر يكرنگ بيني خاكشان
نيست يكسان حالت چالاكشان
شحم و لحم زندگان يكسان بود
آن يكي غمگين دگر شادان بود
تو چه داني تا ننوشي قالشان
زانك پنهانست بر تو حالشان
بشنوي از قال هاي و هوي را
كي ببيني حالت صدتوي را
نقش ما يكسان بضدها متصف
خاك هم يكسان روانشان مختلف
همچنين يكسان بود آوازها
آن يكي پر درد و آن پر نازها
بانگ اسپان بشنوي اندر مصاف
بانگ مرغان بشنوي اندر طواف
آن يكي از حقد و ديگر ز ارتباط
آن يكي از رنج و ديگر از نشاط
هر كه دور از حالت ايشان بود
پيشش آن آوازها يكسان بود
آن درختي جنبد از زخم تبر
و آن درخت ديگر از باد سحر
بس غلط گشتم ز ديگ مردريگ
زانك سرپوشيده ميجوشيد ديگ
جوش و نوش هركست گويد بيا
جوش صدق و جوش تزوير و ريا
گر نداري بو ز جان روشناس
رو دماغي دست آور بوشناس
آن دماغي كه بر آن گلشن تند
چشم يعقوبان هم او روشن كند
هين بگو احوال آن خستهجگر
كز بخاري دور مانديم اي پسر
كان جوان در جست و جو بد هفت سال
از خيال وصل گشته چون خيال
سايهٔ حق بر سر بنده بود
عاقبت جوينده يابنده بود
گفت پيغامبر كه چون كوبي دري
عاقبت زان در برون آيد سري
چون نشيني بر سر كوي كسي
عاقبت بيني تو هم روي كسي
چون ز چاهي ميكني هر روز خاك
عاقبت اندر رسي در آب پاك
جمله دانند اين اگر تو نگروي
هر چه ميكاريش روزي بدروي
سنگ بر آهن زدي آتش نجست
اين نباشد ور بباشد نادرست
آنك روزي نيستش بخت و نجات
ننگرد عقلش مگر در نادرات
كان فلان كس كشت كرد و بر نداشت
و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت
بلعم باعور و ابليس لعين
سود نامدشان عبادتها و دين
صد هزاران انبيا و رهروان
نايد اندر خاطر آن بدگمان
اين دو را گيرد كه تاريكي دهد
در دلش ادبار جز اين كي نهد
بس كسا كه نان خورد دلشاد او
مرگ او گردد بگيرد در گلو
پس تو اي ادبار رو هم نان مخور
تا نيفتي همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نانها ميخورند
زور مييابند و جان ميپرورند
تو بدان نادر كجا افتادهاي
گر نه محرومي و ابله زادهاي
اين جهان پر آفتاب و نور ماه
او بهشته سر فرو برده به چاه
كه اگر حقست پس كو روشني
سر ز چه بردار و بنگر اي دني
جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت
تا تو در چاهي نخواهد بر تو تافت
چه رها كن رو به ايوان و كروم
كم ستيز اينجا بدان كاللج شوم
هين مگو كاينك فلاني كشت كرد
در فلان سالي ملخ كشتش بخورد
پس چرا كارم كه اينجا خوف هست
من چرا افشانم اين گندم ز دست
و آنك او نگذاشت كشت و كار را
پر كند كوري تو انبار را
چون دري ميكوفت او از سلوتي
عاقبت در يافت روزي خلوتي
جست از بيم عسس شب او به باغ
يار خود را يافت چون شمع و چراغ
گفت سازندهٔ سبب را آن نفس
اي خدا تو رحمتي كن بر عسس
ناشناسا تو سببها كردهاي
از در دوزخ بهشتم بردهاي
بهر آن كردي سبب اين كار را
تا ندارم خوار من يك خار را
در شكست پاي بخشد حق پري
هم ز قعر چاه بگشايد دري
تو مبين كه بر درختي يا به چاه
تو مرا بين كه منم مفتاح راه
گر تو خواهي باقي اين گفت و گو
اي اخي در دفتر چارم بجو
اي ضياء الحق حسام الدين توي
كه گذشت از مه به نورت مثنوي
همت عالي تو اي مرتجا
ميكشد اين را خدا داند كجا
گردن اين مثنوي را بستهاي
ميكشي آن سوي كه دانستهاي
مثنوي پويان كشنده ناپديد
ناپديد از جاهلي كش نيست ديد
مثنوي را چون تو مبدا بودهاي
گر فزون گردد توش افزودهاي
چون چنين خواهي خدا خواهد چنين
ميدهد حق آرزوي متقين
كان لله بودهاي در ما مضي
تا كه كان الله پيش آمد جزا
مثنوي از تو هزاران شكر داشت
در دعا و شكر كفها بر فراشت
در لب و كفش خدا شكر تو ديد
فضل كرد و لطف فرمود و مزيد
زانك شاكر را زيادت وعده است
آنچنانك قرب مزد سجده است
گفت واسجد واقترب يزدان ما
قرب جان شد سجده ابدان ما
گر زيادت ميشود زين رو بود
نه از براي بوش و هاي و هو بود
با تو ما چون رز به تابستان خوشيم
حكم داري هين بكش تا ميكشيم
خوش بكش اين كاروان را تا به حج
اي امير صبر مفتاح الفرج
حج زيارت كردن خانه بود
حج رب البيت مردانه بود
زان ضيا گفتم حسامالدين ترا
كه تو خورشيدي و اين دو وصفها
كين حسام و اين ضيا يكيست هين
تيغ خورشيد از ضيا باشد يقين
نور از آن ماه باشد وين ضيا
آن خورشيد اين فرو خوان از نبا
شمس را قرآن ضيا خواند اي پدر
و آن قمر را نور خواند اين را نگر
شمس چون عاليتر آمد خود ز ماه
پس ضيا از نور افزون دان به جاه
بس كس اندر نور مه منهج نديد
چون برآمد آفتاب آن شد پديد
آفتاب اعواض را كامل نمود
لاجرم بازارها در روز بود
تا كه قلب و نقد نيك آيد پديد
تا بود از غبن و از حيله بعيد
تا كه نورش كامل آمد در زمين
تاجران را رحمة للعالمين
ليك بر قلاب مبغوضست و سخت
زانك ازو شد كاسد او را نقد و رخت
پس عدو جان صرافست قلب
دشمن درويش كي بود غير كلب
انبيا با دشمنان بر ميتنند
پس ملايك رب سلم ميزنند
كين چراغي را كه هست او نور كار
از پف و دمهاي دزدان دور دار
دزد و قلابست خصم نور بس
زين دو اي فريادرس فرياد رس
روشني بر دفتر چارم بريز
كآفتاب از چرخ چارم كرد خيز
هين ز چارم نور ده خورشيدوار
تا بتابد بر بلاد و بر ديار
هر كش افسانه بخواند افسانه است
وآنك ديدش نقد خود مردانه است
آب نيلست و به قبطي خون نمود
قوم موسي را نه خون بد آب بود
دشمن اين حرف اين دم در نظر
شد ممثل سرنگون اندر سقر
اي ضياء الحق تو ديدي حال او
حق نمودت پاسخ افعال او
ديدهٔ غيبت چو غيبست اوستاد
كم مبادا زين جهان اين ديد و داد
اين حكايت را كه نقد وقت ماست
گر تمامش ميكني اينجا رواست
ناكسان را ترك كن بهر كسان
قصه را پايان بر و مخلص رسان
اين حكايت گر نشد آنجا تمام
چارمين جلدست آرش در نظام
اندر آن بوديم كان شخص از عسس
راند اندر باغ از خوفي فرس
بود اندر باغ آن صاحبجمال
كز غمش اين در عنا بد هشت سال
سايهٔ او را نبود امكان ديد
همچو عنقا وصف او را ميشنيد
جز يكي لقيه كه اول از قضا
بر وي افتاد و شد او را دلربا
بعد از آن چندان كه ميكوشيد او
خود مجالش مينداد آن تندخو
نه بلا به چاره بودش نه به مال
چشم پر و بيطمع بود آن نهال
عاشق هر پيشهاي و مطلبي
حق بيالود اول كارش لبي
چون بدان آسيب در جست آمدند
پيش پاشان مينهد هر روز بند
چون در افكندش بجست و جوي كار
بعد از آن در بست كه كابين بيار
هم بر آن بو ميتنند و ميروند
هر دمي راجي و آيس ميشوند
هر كسي را هست اوميد بري
كه گشادندش در آن روزي دري
باز در بستندش و آن درپرست
بر همان اوميد آتش پا شدست
چون درآمد خوش در آن باغ آن جوان
خود فرو شد پا به گنجش ناگهان
مر عسس را ساخته يزدان سبب
تا ز بيم او دود در باغ شب
بيند آن معشوقه را او با چراغ
طالب انگشتري در جوي باغ
پس قرين ميكرد از ذوق آن نفس
با ثناي حق دعاي آن عسس
كه زيان كردم عسس را از گريز
بيست چندان سيم و زر بر وي بريز
از عواني مر ورا آزاد كن
آنچنان كه شادم او را شاد كن
سعد دارش اين جهان و آن جهان
از عواني و سگياش وا رهان
گرچه خوي آن عوان هست اي خدا
كه هماره خلق را خواهد بلا
گر خبر آيد كه شه جرمي نهاد
بر مسلمانان شود او زفت و شاد
ور خبر آيد كه شه رحمت نمود
از مسلمانان فكند آن را به جود
ماتمي در جان او افتد از آن
صد چنين ادبارها دارد عوان
او عوان را در دعا در ميكشيد
كز عوان او را چنان راحت رسيد
بر همه زهر و برو ترياق بود
آن عوان پيوند آن مشتاق بود
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اين را هم بدان
در زمانه هيچ زهر و قند نيست
كه يكي را پا دگر را بند نيست
مر يكي را پا دگر را پايبند
مر يكي را زهر و بر ديگر چو قند
زهر مار آن مار را باشد حيات
نسبتش با آدمي باشد ممات
خلق آبي را بود دريا چو باغ
خلق خاكي را بود آن مرگ و داغ
همچنين بر ميشمر اي مرد كار
نسبت اين از يكي كس تا هزار
زيد اندر حق آن شيطان بود
در حق شخصي دگر سلطان بود
آن بگويد زيد صديق سنيست
وين بگويد زيد گبر كشتنيست
گر تو خواهي كو ترا باشد شكر
پس ورا از چشم عشاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را
بين به چشم طالبان مطلوب را
چشم خود بر بند زان خوشچشم تو
عاريت كن چشم از عشاق او
بلك ازو كن عاريت چشم و نظر
پس ز چشم او بروي او نگر
تا شوي آمن ز سيري و ملال
گفت كان الله له زين ذوالجلال
چشم او من باشم و دست و دلش
تا رهد از مدبريها مقبلش
هر چه مكرو هست چون شد او دليل
سوي محبوبت حبيبست و خليل
آن يكي واعظ چو بر تخت آمدي
قاطعان راه را داعي شدي
دست برميداشت يا رب رحم ران
بر بدان و مفسدان و طاغيان
بر همه تسخركنان اهل خير
برهمه كافردلان و اهل دير
مينكردي او دعا بر اصفيا
مينكردي جز خبيثان را دعا
مر ورا گفتند كين معهود نيست
دعوت اهل ضلالت جود نيست
گفت نيكويي ازينها ديدهام
من دعاشان زين سبب بگزيدهام
خبث و ظلم و جور چندان ساختند
كه مرا از شر به خير انداختند
هر گهي كه رو به دنيا كردمي
من ازيشان زخم و ضربت خوردمي
كردمي از زخم آن جانب پناه
باز آوردندمي گرگان به راه
چون سببساز صلاح من شدند
پس دعاشان بر منست اي هوشمند
بنده مينالد به حق از درد و نيش
صد شكايت ميكند از رنج خويش
حق همي گويد كه آخر رنج و درد
مر ترا لابه كنان و راست كرد
اين گله زان نعمتي كن كت زند
از در ما دور و مطرودت كند
در حقيقت هر عدو داروي تست
كيميا و نافع و دلجوي تست
كه ازو اندر گريزي در خلا
استعانت جويي از لطف خدا
در حقيقت دوستانت دشمناند
كه ز حضرت دور و مشغولت كنند
هست حيواني كه نامش اشغرست
او به زخم چوب زفت و لمترست
تا كه چوبش ميزني به ميشود
او ز زخم چوب فربه ميشود
نفس مؤمن اشغري آمد يقين
كو به زخم رنج زفتست و سمين
زين سبب بر انبيا رنج و شكست
از همه خلق جهان افزونترست
تا ز جانها جانشان شد زفتتر
كه نديدند آن بلا قوم دگر
پوست از دارو بلاكش ميشود
چون اديم طايفي خوش ميشود
ورنه تلخ و تيز ماليدي درو
گنده گشتي ناخوش و ناپاك بو
آدمي را پوست نامدبوغ دان
از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده
تا شود پاك و لطيف و با فره
ور نميتواني رضا ده اي عيار
گر خدا رنجت دهد بياختيار
كه بلاي دوست تطهير شماست
علم او بالاي تدبير شماست
چون صفا بيند بلا شيرين شود
خوش شود دارو چو صحتبين شود
برد بيند خويش را در عين مات
پس بگويد اقتلوني يا ثقات
اين عوان در حق غيري سود شد
ليك اندر حق خود مردود شد
رحم ايماني ازو ببريده شد
كين شيطاني برو پيچيده شد
كارگاه خشم گشت و كينوري
كينه دان اصل ضلال و كافري
گفت عيسي را يكي هشيار سر
چيست در هستي ز جمله صعبتر
گفتش اي جان صعبتر خشم خدا
كه از آن دوزخ همي لرزد چو ما
گفت ازين خشم خدا چه بود امان
گفت ترك خشم خويش اندر زمان
پس عوان كه معدن اين خشم گشت
خشم زشتش از سبع هم در گذشت
چه اميدستش به رحمت جز مگر
باز گردد زان صفت آن بيهنر
گرچه عالم را ازيشان چاره نيست
اين سخن اندر ضلال افكندنيست
چاره نبود هم جهان را از چمين
ليك نبود آن چمين ماء معين
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد