بود شاهي بود او را بندهاي
مرده عقلي بود و شهوتزندهاي
خردههاي خدمتش بگذاشتي
بد سگاليدي نكو پنداشتي
گفت شاهنشه جرااش كم كنيد
ور بجنگد نامش از خط بر زنيد
عقل او كم بود و حرص او فزون
چون جرا كم ديد شد تند و حرون
عقل بودي گرد خود كردي طواف
تا بديدي جرم خود گشتي معاف
چون خري پابسته تندد از خري
هر دو پايش بسته گردد بر سري
پس بگويد خر كه يك بندم بست
خود مدان كان دو ز فعل آن خسست
در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشتهست او نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهي
همچو حيوان از علف در فربهي
او نبيند جز كه اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
اين سوم هست آدميزاد و بشر
نيم او ز افرشته و نيميش خر
نيم خر خود مايل سفلي بود
نيم ديگر مايل عقلي بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وين بشر با دو مخالف در عذاب
وين بشر هم ز امتحان قسمت شدند
آدمي شكلند و سه امت شدند
يك گره مستغرق مطلق شدست
همچو عيسي با ملك ملحق شدست
نقش آدم ليك معني جبرئيل
رسته از خشم و هوا و قال و قيل
از رياضت رسته وز زهد و جهاد
گوييا از آدمي او خود نزاد
قسم ديگر با خران ملحق شدند
خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبريلي دريشان بود رفت
تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص كو بيجان شود
خر شود چون جان او بيآن شود
زانك جاني كان ندارد هست پست
اين سخن حقست و صوفي گفته است
او ز حيوانها فزونتر جان كند
در جهان باريك كاريها كند
مكر و تلبيسي كه او داند تنيد
آن ز حيوان ديگر نايد پديد
جامههاي زركشي را بافتن
درها از قعر دريا يافتن
خردهكاريهاي علم هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
كه تعلق با همين دنياستش
ره به هفتم آسمان بر نيستش
اين همه علم بناي آخرست
كه عماد بود گاو و اشترست
بهر استبقاي حيوان چند روز
نام آن كردند اين گيجان رموز
علم راه حق و علم منزلش
صاحب دل داند آن را با دلش
پس درين تركيب حيوان لطيف
آفريد و كرد با دانش اليف
نام كالانعام كرد آن قوم را
زانك نسبت كو بيقظه نوم را
روح حيواني ندارد غير نوم
حسهاي منعكس دارند قوم
يقظه آمد نوم حيواني نماند
انعكاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آنك خواب او را ربود
چون شد او بيدار عكسيت نمود
لاجرم اسفل بود از سافلين
ترك او كن لا احب الافلين
همچو مجنوناند و چون ناقهش يقين
ميكشد آن پيش و اين واپس به كين
ميل مجنون پيش آن ليلي روان
ميل ناقه پس پي كره دوان
يك دم ار مجنون ز خود غافل بدي
ناقه گرديدي و واپس آمدي
عشق و سودا چونك پر بودش بدن
مينبودش چاره از بيخود شدن
آنك او باشد مراقب عقل بود
عقل را سوداي ليلي در ربود
ليك ناقه بس مراقب بود و چست
چون بديدي او مهار خويش سست
فهم كردي زو كه غافل گشت و دنگ
رو سپس كردي به كره بيدرنگ
چون به خود باز آمدي ديدي ز جا
كو سپس رفتست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدين احوالها
ماند مجنون در تردد سالها
گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد پس همره نالايقيم
نيستت بر وفق من مهر و مهار
كرد بايد از تو صحبت اختيار
اين دو همره يكدگر را راهزن
گمره آن جان كو فرو نايد ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقهاي
تن ز عشق خاربن چون ناقهاي
جان گشايد سوي بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
تا تو با من باشي اي مردهٔ وطن
پس ز ليلي دور ماند جان من
روزگارم رفت زين گون حالها
همچو تيه و قوم موسي سالها
خطوتيني بود اين ره تا وصال
ماندهام در ره ز شستت شصت سال
راه نزديك و بماندم سخت دير
سير گشتم زين سواري سيرسير
سرنگون خود را از اشتر در فكند
گفت سوزيدم ز غم تا چندچند
تنگ شد بر وي بيابان فراخ
خويشتن افكند اندر سنگلاخ
آنچنان افكند خود را سخت زير
كه مخلخل گشت جسم آن دلير
چون چنان افكند خود را سوي پست
از قضا آن لحظه پايش هم شكست
پاي را بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان ميروم
زين كند نفرين حكيم خوشدهن
بر سواري كو فرو نايد ز تن
عشق مولي كي كم از ليلي بود
گوي گشتن بهر او اولي بود
گوي شو ميگرد بر پهلوي صدق
غلط غلطان در خم چوگان عشق
كين سفر زين پس بود جذب خدا
وان سفر بر ناقه باشد سير ما
اين چنين سيريست مستثني ز جنس
كان فزود از اجتهاد جن و انس
اين چنين جذبيست ني هر جذب عام
كه نهادش فضل احمد والسلام
قصه كوته كن براي آن غلام
كه سوي شه بر نوشتست او پيام
قصه پر جنگ و پر هستي و كين
ميفرستد پيش شاه نازنين
كالبد نامهست اندر وي نگر
هست لايق شاه را آنگه ببر
گوشهاي رو نامه را بگشا بخوان
بين كه حرفش هست در خورد شهان
گر نباشد درخور آن را پاره كن
نامهٔ ديگر نويس و چاره كن
ليك فتح نامهٔ تن زپ مدان
ورنه هر كس سر دل ديدي عيان
نامه بگشادن چه دشوارست و صعب
كار مردانست نه طفلان كعب
جمله بر فهرست قانع گشتهايم
زانك در حرص و هوا آغشتهايم
باشد آن فهرست دامي عامه را
تا چنان دانند متن نامه را
باز كن سرنامه را گردن متاب
زين سخن والله اعلم بالصواب
هست آن عنوان چو اقرار زبان
متن نامهٔ سينه را كن امتحان
كه موافق هست با اقرار تو
تا منافقوار نبود كار تو
چون جوالي بس گراني ميبري
زان نبايد كم كه در وي بنگري
كه چه داري در جوال از تلخ و خوش
گر همي ارزد كشيدن را بكش
ورنه خالي كن جوالت را ز سنگ
باز خر خود را ازين بيگار و ننگ
در جوال آن كن كه ميبايد كشيد
سوي سلطانان و شاهان رشيد
زانك استعداد تبديل و نبرد
بودش از پستي و آن را فوت كرد
باز حيوان را چو استعداد نيست
عذر او اندر بهيمي روشنيست
زو چو استعداد شد كان رهبرست
هر غذايي كو خورد مغز خرست
گر بلادر خورد او افيون شود
سكته و بيعقليش افزون شود
ماند يك قسم دگر اندر جهاد
نيم حيوان نيم حي با رشاد
روز و شب در جنگ و اندر كشمكش
كرده چاليش آخرش با اولش
يك فقيهي ژندهها در چيده بود
در عمامهٔ خويش در پيچيده بود
تا شود زفت و نمايد آن عظيم
چون در آيد سوي محفل در حطيم
ژندهها از جامهها پيراسته
ظاهرا دستار از آن آراسته
ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت
چون منافق اندرون رسوا و زشت
پاره پاره دلق و پنبه و پوستين
در درون آن عمامه بد دفين
روي سوي مدرسه كرده صبوح
تا بدين ناموس يابد او فتوح
در ره تاريك مردي جامه كن
منتظر استاده بود از بهر فن
در ربود او از سرش دستار را
پس دوان شد تا بسازد كار را
پس فقيهش بانگ برزد كاي پسر
باز كن دستار را آنگه ببر
اين چنين كه چار پره ميپري
باز كن آن هديه را كه ميبري
باز كن آن را به دست خود بمال
آنگهان خواهي ببر كردم حلال
چونك بازش كرد آنك ميگريخت
صد هزاران ژنده اندر ره بريخت
زان عمامهٔ زفت نابايست او
ماند يك گز كهنهاي در دست او
بر زمين زد خرقه را كاي بيعيار
زين دغل ما را بر آوردي ز كار
گفت بنمودم دغل ليكن ترا
از نصيحت باز گفتم ماجرا
همچنين دنيا اگر چه خوش شكفت
بانگ زد هم بيوفايي خويش گفت
اندرين كون و فساد اي اوستاد
آن دغل كون و نصيحت آن فساد
كون ميگويد بيا من خوشپيم
وآن فسادش گفته رو من لا شيام
اي ز خوبي بهاران لب گزان
بنگر آن سردي و زردي خزان
روز ديدي طلعت خورشيد خوب
مرگ او را ياد كن وقت غروب
بدر را ديدي برين خوش چار طاق
حسرتش را هم ببين اندر محاق
كودكي از حسن شد مولاي خلق
بعد فردا شد خرف رسواي خلق
گر تن سيمينتنان كردت شكار
بعد پيري بين تني چون پنبهزار
اي بديده لوتهاي چرب خيز
فضلهٔ آن را ببين در آبريز
مر خبث را گو كه آن خوبيت كو
بر طبق آن ذوق و آن نغزي و بو
گويد او آن دانه بد من دام آن
چون شدي تو صيد شد دانه نهان
بس انامل رشك استادان شده
در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمار همچو جان
آخر اعمش بين و آب از وي چكان
حيدري كاندر صف شيران رود
آخر او مغلوب موشي ميشود
طبع تيز دوربين محترف
چون خر پيرش ببين آخر خرف
زلف جعد مشكبار عقلبر
آخرا چون دم زشت خنگ خر
خوش ببين كونش ز اول باگشاد
وآخر آن رسواييش بين و فساد
زانك او بنمود پيدا دام را
پيش تو بر كند سبلت خام را
پس مگو دنيا به تزويرم فريفت
ورنه عقل من ز دامش ميگريخت
طوق زرين و حمايل بين هله
غل و زنجيري شدست و سلسله
همچنين هر جزو عالم ميشمر
اول و آخر در آرش در نظر
هر كه آخربينتر او مسعودتر
هر كه آخربينتر او مطرودتر
روي هر يك چون مه فاخر ببين
چونك اول ديده شد آخر ببين
تا نباشي همچو ابليس اعوري
نيم بيند نيم ني چون ابتري
ديد طين آدم و دينش نديد
اين جهان ديد آن جهانبينش نديد
فضل مردان بر زنان اي بو شجاع
نيست بهر قوت و كسب و ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمي
فضل بودي بهر قوت اي عمي
فضل مردان بر زن اي حاليپرست
زان بود كه مرد پايان بينترست
مرد كاندر عاقبتبيني خمست
او ز اهل عاقبت چون زن كمست
از جهان دو بانگ ميآيد به ضد
تا كدامين را تو باشي مستعد
آن يكي بانگش نشور اتقيا
وان يكي بانگش فريب اشقيا
من شكوفهٔ خارم اي خوش گرمدار
گل بريزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشكوفهش كه اينك گلفروش
بانگ خار او كه سوي ما مكوش
اين پذيرفتي بماندي زان دگر
كه محب از ضد محبوبست كر
آن يكي بانگ اين كه اينك حاضرم
بانگ ديگر بنگر اندر آخرم
حاضريام هست چون مكر و كمين
نقش آخر ز آينهٔ اول ببين
چون يكي زين دو جوال اندر شدي
آن دگر را ضد و نا درخور شدي
اي خنك آنكو ز اول آن شنيد
كش عقول و مسمع مردان شنيد
خانه خالي يافت و جا را او گرفت
غير آنش كژ نمايد يا شگفت
كوزهٔ نو كو به خود بولي كشيد
آن خبث را آب نتواند بريد
در جهان هر چيز چيزي ميكشد
كفر كافر را و مرشد را رشد
كهربا هم هست و مغناطيس هست
تا تو آهن يا كهي آيي بشست
برد مغناطيست ار تو آهني
ور كهي بر كهربا بر ميتني
آن يكي چون نيست با اخيار يار
لاجرم شد پهلوي فجار جار
هست موسي پيش قبطي بس ذميم
هست هامان پيش سبطي بس رجيم
جان هامان جاذب قبطي شده
جان موسي طالب سبطي شده
معدهٔ خر كه كشد در اجتذاب
معدهٔ آدم جذوب گندم آب
گر تو نشناسي كسي را از ظلام
بنگر او را كوش سازيدست امام
گفت موسي سحر هم حيرانكنيست
چون كنم كين خلق را تمييز نيست
گفت حق تمييز را پيدا كنم
عقل بيتمييز را بينا كنم
گرچه چون دريا برآوردند كف
موسيا تو غالب آيي لا تخف
بود اندر عهده خود سحر افتخار
چون عصا شد مار آنها گشت عار
هر كسي را دعوي حسن و نمك
سنگ مرگ آمد نمكها را محك
سحر رفت و معجزهٔ موسي گذشت
هر دو را از بام بود افتاد طشت
بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند
بانگ طشت دين به جز رفعت چه ماند
چون محك پنهان شدست از مرد و زن
در صف آ اي قلب و اكنون لاف زن
وقت لافستت محك چون غايبست
ميبرندت از عزيزي دست دست
قلب ميگويد ز نخوت هر دمم
اي زر خالص من از تو كي كمم
زر هميگويد بلي اي خواجهتاش
ليك ميآيد محك آماده باش
مرگ تن هديهست بر اصحاب راز
زر خالص را چه نقصانست گاز
قلب اگر در خويش آخربين بدي
آن سيه كه آخر شد او اول شدي
چون شدي اول سيه اندر لقا
دور بودي از نفاق و از شقا
كيمياي فضل را طالب بدي
عقل او بر زرق او غالب بدي
چون شكستهدل شدي از حال خويش
جابر اشكستگان ديدي به پيش
عاقبت را ديد و او اشكسته شد
از شكستهبند در دم بسته شد
فضل مسها را سوي اكسير راند
آن زراندود از كرم محروم ماند
اي زراندوده مكن دعوي ببين
كه نماند مشتريت اعمي چنين
نور محشر چشمشان بينا كند
چشم بندي ترا رسوا كند
بنگر آنها را كه آخر ديدهاند
حسرت جانها و رشك ديدهاند
بنگر آنها را كه حالي ديدهاند
سر فاسد ز اصل سر ببريدهاند
پيش حاليبين كه در جهلست و شك
صبح صادق صبح كاذب هر دو يك
صبح كاذب صد هزاران كاروان
داد بر باد هلاكت اي جوان
نيست نقدي كش غلطانداز نيست
واي آن جان كش محك و گاز نيست
زانك هر كره پي مادر رود
تا بدان جنسيتش پيدا شود
آدمي را شير از سينه رسد
شير خر از نيم زيرينه رسد
عدل قسامست و قسمت كردنيست
اين عجب كه جبر ني و ظلم نيست
جبر بودي كي پشيماني بدي
ظلم بودي كي نگهباني بدي
روز آخر شد سبق فردا بود
راز ما را روز كي گنجا بود
اي بكرده اعتماد واثقي
بر دم و بر چاپلوس فاسقي
قبهاي بر ساختستي از حباب
آخر آن خيمهست بس واهيطناب
زرق چون برقست و اندر نور آن
راه نتوانند ديدن رهروان
اين جهان و اهل او بيحاصلاند
هر دو اندر بيوفايي يكدلاند
زادهٔ دنيا چو دنيا بيوفاست
گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست
اهل آن عالم چو آن عالم ز بر
تا ابد در عهد و پيمان مستمر
خود دو پيغمبر به هم كي ضد شدند
معجزات از همدگر كي بستدند
كي شود پژمرده ميوهٔ آن جهان
شادي عقلي نگردد اندهان
نفس بيعهدست زان رو كشتنيست
او دني و قبلهگاه او دنيست
نفسها را لايقست اين انجمن
مرده را درخور بود گور و كفن
نفس اگر چه زيركست و خردهدان
قبلهاش دنياست او را مرده دان
آب وحي حق بدين مرده رسيد
شد ز خاك مردهاي زنده پديد
تا نيايد وحش تو غره مباش
تو بدان گلگونهٔ طال بقاش
بانگ و صيتي جو كه آن خامل نشد
تاب خورشيدي كه آن آفل نشد
آن هنرهاي دقيق و قال و قيل
قوم فرعوناند اجل چون آب نيل
رونق و طاق و طرنب و سحرشان
گرچه خلقان را كشد گردن كشان
سحرهاي ساحران دان جمله را
مرگ چوبي دان كه آن گشت اژدها
جادويها را همه يك لقمه كرد
يك جهان پر شب بد آن را صبح خورد
نور از آن خوردن نشد افزون و بيش
بل همان سانست كو بودست پيش
در اثر افزون شد و در ذات ني
ذات را افزوني و آفات ني
حق ز ايجاد جهان افزون نشد
آنچ اول آن نبود اكنون نشد
ليك افزون گشت اثر ز ايجاد خلق
در ميان اين دو افزونيست فرق
هست افزوني اثر اظهار او
تا پديد آيد صفات و كار او
هست افزوني هر ذاتي دليل
كو بود حادث به علتها عليل
رفت پيش از نامه پيش مطبخي
كاي بخيل از مطبخ شاه سخي
دور ازو وز همت او كين قدر
از جريام آيدش اندر نظر
گفت بهر مصلحت فرموده است
نه براي بخل و نه تنگي دست
گفت دهليزيست والله اين سخن
پيش شه خاكست هم زر كهن
مطبخي ده گونه حجت بر فراشت
او همه رد كرد از حرصي كه داشت
چون جري كم آمدش در وقت چاشت
زد بسي تشنيع او سودي نداشت
گفت قاصد ميكنيد اينها شما
گفت نه كه بنده فرمانيم ما
اين مگير از فرع اين از اصل گير
بر كمان كم زن كه از بازوست تير
ما رميت اذ رميت ابتلاست
بر نبي كم نه گنه كان از خداست
آب از سر تيره است اي خيرهخشم
پيشتر بنگر يكي بگشاي چشم
شد ز خشم و غم درون بقعهاي
سوي شه بنوشت خشمين رقعهاي
اندر آن رقعه ثناي شاه گفت
گوهر جود و سخاي شاه سفت
كاي ز بحر و ابر افزون كف تو
در قضاي حاجت حاجاتجو
زانك ابر آنچ دهد گريان دهد
كف تو خندان پياپي خوان نهد
ظاهر رقعه اگر چه مدح بود
بوي خشم از مدح اثرها مينمود
زان همه كار تو بينورست و زشت
كه تو دوري دور از نور سرشت
رونق كار خسان كاسد شود
همچو ميوهٔ تازه زو فاسد شود
رونق دنيا برآرد زو كساد
زانك هست از عالم كون و فساد
خوش نگردد از مديحي سينهها
چونك در مداح باشد كينهها
اي دل از كين و كراهت پاك شو
وانگهان الحمد خوان چالاك شو
بر زبان الحمد و اكراه درون
از زبان تلبيس باشد يا فسون
وانگهان گفته خدا كه ننگرم
من به ظاهر من به باطن ناظرم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد