بخش ۴۸ - نشستن ديو بر مقام سليمان عليه‌السلام

۳۶ بازديد
 

ورچه عقلت هست با عقل دگر
يار باش و مشورت كن اي پدر
با دو عقل از بس بلاها وا رهي
پاي خود بر اوج گردونها نهي
ديو گر خود را سليمان نام كرد
ملك برد و مملكت را رام كرد
صورت كار سليمان ديده بود
صورت اندر سر ديوي مي‌نمود
خلق گفتند اين سليمان بي‌صفاست
از سليمان تا سليمان فرقهاست
او چو بيداريست اين هم‌چون وسن
هم‌چنانك آن حسن با اين حسن
ديو مي‌گفتي كه حق بر شكل من
صورتي كردست خوش بر اهرمن
ديو را حق صورت من داده است
تا نيندازد شما را او بشست
گر پديد آيد به دعوي زينهار
صورت او را مداريد اعتبار
ديوشان از مكر اين مي‌گفت ليك
مي‌نمود اين عكس در دلهاي نيك
نيست بازي با مميز خاصه او
كه بود تمييز و عقلش غيب‌گو
هيچ سحر و هيچ تلبيس و دغل
مي‌نبندد پرده بر اهل دول
پس همي گفتند با خود در جواب
بازگونه مي‌روي اي كژ خطاب
بازگونه رفت خواهي همچنين
سوي دوزخ اسفل اندر سافلين
او اگر معزول گشتست و فقير
هست در پيشانيش بدر منير
تو اگر انگشتري را برده‌اي
دوزخي چون زمهرير افسرده‌اي
ما ببوش و عارض و طاق و طرنب
سر كجا كه خود همي ننهيم سنب
ور به غفلت ما نهيم او را جبين
پنجهٔ مانع برآيد از زمين
كه منه آن سر مرين سر زير را
هين مكن سجده مرين ادبار را
كردمي من شرح اين بس جان‌فزا
گر نبودي غيرت و رشك خدا
هم قناعت كن تو بپذير اين قدر
تا بگويم شرح اين وقتي دگر
نام خود كرده سليمان نبي
روي‌پوشي مي‌كند بر هر صبي
در گذر از صورت و از نام خيز
از لقب وز نام در معني گريز
پس بپرس از حد او وز فعل او
در ميان حد و فعل او را بجو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد