بخش ۴۷ - مانستن بدرايي اين وزير دون در افساد مروت شاه به وزير فرعون

۳۵ بازديد


چند آن فرعون مي‌شد نرم و رام
چون شنيدي او ز موسي آن كلام
آن كلامي كه بدادي سنگ شير
از خوشي آن كلام بي‌نظير
چون بهامان كه وزيرش بود او
مشورت كردي كه كينش بود خو
پس بگفتي تا كنون بودي خديو
بنده گردي ژنده‌پوشي را بريو
هم‌چو سنگ منجنيقي آمدي
آن سخن بر شيشه خانهٔ او زدي
هر چه صد روز آن كليم خوش‌خطاب
ساختي در يك‌دم او كردي خراب
عقل تو دستور و مغلوب هواست
در وجودت ره‌زن راه خداست
ناصحي ربانيي پندت دهد
آن سخن را او به فن طرحي نهد
كين نه بر جايست هين از جا مشو
نيست چندان با خود آ شيدا مشو
واي آن شه كه وزيرش اين بود
جاي هر دو دوزخ پر كين بود
شاد آن شاهي كه او را دست‌گير
باشد اندر كار چون آصف وزير
شاه عادل چون قرين او شود
نام آن نور علي نور اين بود
چون سليمان شاه و چون آصف وزير
نور بر نورست و عنبر بر عبير
شاه فرعون و چو هامانش وزير
هر دو را نبود ز بدبختي گزير
پس بود ظلمات بعضي فوق بعض
نه خرد يار و نه دولت روز عرض
من نديدم جز شقاوت در لئام
گر تو ديدستي رسان از من سلام
هم‌چو جان باشد شه و صاحب چو عقل
عقل فاسد روح را آرد بنقل
آن فرشتهٔ عقل چون هاروت شد
سحرآموز دو صد طاغوت شد
عقل جزوي را وزير خود مگير
عقل كل را ساز اي سلطان وزير
مر هوا را تو وزير خود مساز
كه برآيد جان پاكت از نماز
كين هوا پر حرص و حالي‌بين بود
عقل را انديشه يوم دين بود
عقل را دو ديده در پايان كار
بهر آن گل مي‌كشد او رنج خار
كه نفرسايد نريزد در خزان
باد هر خرطوم اخشم دور از آن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد