باز گرديد اي رسولان خجل
زر شما را دل به من آريد دل
اين زر من بر سر آن زر نهيد
كوري تن فرج استر را دهيد
فرج استر لايق حلقهٔ زرست
زر عاشق روي زرد اصفرست
كه نظرگاه خداوندست آن
كز نظرانداز خورشيدست كان
كو نظرگاه شعاع آفتاب
كو نظرگاه خداوند لباب
از گرفت من ز جان اسپر كنيد
گرچه اكنون هم گرفتار منيد
مرغ فتنه دانه بر بامست او
پر گشاده بستهٔ دامست او
چون به دانه داد او دل را به جان
ناگرفته مر ورا بگرفته دان
آن نظرها كه به دانه ميكند
آن گره دان كو به پا برميزند
دانه گويد گر تو ميدزدي نظر
من همي دزدم ز تو صبر و مقر
چون كشيدت آن نظر اندر پيم
پس بداني كز تو من غافل نيم
آن يكي درويش گفت اندر سمر
خضريان را من بديدم خواب در
گفتم ايشان را كه روزي حلال
از كجا نوشم كه نبود آن وبال
مر مرا سوي كهستان راندند
ميوهها زان بيشه ميافشاندند
كه خدا شيرين بكرد آن ميوه را
در دهان تو به همتهاي ما
هين بخور پاك و حلال و بيحساب
بي صداع و نقل و بالا و نشيب
پس مرا زان رزق نطقي رو نمود
ذوق گفت من خردها ميربود
گفتم اين فتنهست اي رب جهان
بخششي ده از همه خلقان نهان
شد سخن از من دل خوش يافتم
چون انار از ذوق ميبشكافتم
گفتم ار چيزي نباشد در بهشت
غير اين شادي كه دارم در سرشت
هيچ نعمت آرزو نايد دگر
زين نپردازم به حور و نيشكر
مانده بود از كسب يك دو حبهام
دوخته در آستين جبهام
اي رسولان ميفرستمتان رسول
رد من بهتر شما را از قبول
پيش بلقيس آنچ ديديت از عجب
باز گوييد از بيابان ذهب
تا بداند كه به زر طامع نهايم
ما زر از زرآفرين آوردهايم
آنك گر خواهد همه خاك زمين
سر به سر زر گردد و در ثمين
حق براي آن كند اي زرگزين
روز محشر اين زمين را نقره گين
فارغيم از زر كه ما بس پر فنيم
خاكيان را سر به سر زرين كنيم
از شما كي كديهٔ زر ميكنيم
ما شما را كيمياگر ميكنيم
ترك آن گيريد گر ملك سباست
كه برون آب و گل بس ملكهاست
تختهبندست آن كه تختش خواندهاي
صدر پنداري و بر در ماندهاي
پادشاهي نيستت بر ريش خود
پادشاهي چون كني بر نيك و بد
بيمراد تو شود ريشت سپيد
شرم دار از ريش خود اي كژ اميد
مالك الملك است هر كش سر نهد
بيجهان خاك صد ملكش دهد
ليك ذوق سجدهاي پيش خدا
خوشتر آيد از دو صد دولت ترا
پس بنالي كه نخواهم ملكها
ملك آن سجده مسلم كن مرا
پادشاهان جهان از بدرگي
بو نبردند از شراب بندگي
ورنه ادهموار سرگردان و دنگ
ملك را برهم زدندي بيدرنگ
ليك حق بهر ثبات اين جهان
مهرشان بنهاد بر چشم و دهان
تا شود شيرين بريشان تخت و تاج
كه ستانيم از جهانداران خراج
از خراج ار جمع آري زر چو ريگ
آخر آن از تو بماند مردريگ
همره جانت نگردد ملك و زر
زر بده سرمه ستان بهر نظر
تا ببيني كين جهان چاهيست تنگ
يوسفانه آن رسن آري به چنگ
تا بگويد چون ز چاه آيي به بام
جان كه يا بشراي هذا لي غلام
هست در چاه انعكاسات نظر
كمترين آنك نمايد سنگ زر
وقت بازي كودكان را ز اختلال
مينمايد آن خزفها زر و مال
عارفانش كيمياگر گشتهاند
تا كه شد كانها بر ايشان نژند
همچنان كه شه سليمان در نبرد
جذب خيل و لشكر بلقيس كرد
كه بياييد اي عزيزان زود زود
كه برآمد موجها از بحر جود
سوي ساحل ميفشاند بيخطر
جوش موجش هر زماني صد گهر
الصلا گفتيم اي اهل رشاد
كين زمان رضوان در جنت گشاد
پس سليمان گفت اي پيكان رويد
سوي بلقيس و بدين دين بگرويد
پس بگوييدش بيا اينجا تمام
زود كه ان الله يدعوا بالسلام
هين بيا اي طالب دولت شتاب
كه فتوحست اين زمان و فتح باب
اي كه تو طالب نهاي تو هم بيا
تا طلب يابي ازين يار وفا
ملك برهم زن تو ادهموار زود
تا بيابي همچو او ملك خلود
خفته بود آن شه شبانه بر سرير
حارسان بر بام اندر دار و گير
قصد شه از حارسان آن هم نبود
كه كند زان دفع دزدان و رنود
او همي دانست كه آن كو عادلست
فارغست از واقعه آمن دلست
عدل باشد پاسبان گامها
نه به شب چوبكزنان بر بامها
ليك بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان خيال آن خطاب
نالهٔ سرنا و تهديد دهل
چيزكي ماند بدان ناقور كل
پس حكيمان گفتهاند اين لحنها
از دوار چرخ بگرفتيم ما
بانگ گردشهاي چرخست اين كه خلق
ميسرايندش به طنبور و به حلق
مؤمنان گويند كه آثار بهشت
نغز گردانيد هر آواز زشت
ما همه اجزاي آدم بودهايم
در بهشت آن لحنها بشنودهايم
گرچه بر ما ريخت آب و گل شكي
يادمان آمد از آنها چيزكي
ليك چون آميخت با خاك كرب
كي دهند اين زير و آن بم آن طرب
آب چون آميخت با بول و كميز
گشت ز آميزش مزاجش تلخ و تيز
چيزكي از آب هستش در جسد
بول گيرش آتشي را ميكشد
گر نجس شد آب اين طبعش بماند
كه آتش غم را به طبع خود نشاند
پس غداي عاشقان آمد سماع
كه درو باشد خيال اجتماع
قوتي گيرد خيالات ضمير
بلك صورت گردد از بانگ و صفير
آتش عشق از نواها گشت تيز
آن چنان كه آتش آن جوزريز
آن يكي درويش هيزم ميكشيد
خسته و مانده ز بيشه در رسيد
پس بگفتم من ز روزي فارغم
زين سپس از بهر رزقم نيست غم
ميوهٔ مكروه بر من خوش شدست
رزق خاصي جسم را آمد به دست
چونك من فارغ شدستم از گلو
حبهاي چندست اين بدهم بدو
بدهم اين زر را بدين تكليفكش
تا دو سه روزك شود از قوت خوش
خود ضميرم را هميدانست او
زانك سمعش داشت نور از شمع هو
بود پيشش سر هر انديشهاي
چون چراغي در درون شيشهاي
هيچ پنهان مينشد از وي ضمير
بود بر مضمون دلها او امير
پس همي منگيد با خود زير لب
در جواب فكرتم آن بوالعجب
كه چنين انديشي از بهر ملوك
كيف تلقي الرزق ان لم يرزقوك
من نميكردم سخن را فهم ليك
بر دلم ميزد عتابش نيك نيك
سوي من آمد به هيبت همچو شير
تنگ هيزم را ز خود بنهاد زير
پرتو حالي كه او هيزم نهاد
لرزه بر هر هفت عضو من فتاد
گفت يا رب گر ترا خاصان هياند
كه مباركدعوت و فرخپياند
لطف تو خواهم كه ميناگر شود
اين زمان اين تنگ هيزم زر شود
در زمان ديدم كه زر شد هيزمش
همچو آتش بر زمين ميتافت خوش
من در آن بيخود شدم تا ديرگه
چونك با خويش آمدم من از وله
بعد از آن گفت اي خداگر آن كبار
بس غيورند و گريزان ز اشتهار
باز اين را بند هيزم ساز زود
بيتوقف هم بر آن حالي كه بود
در زمان هيزم شد آن اغصان زر
مست شد در كار او عقل و نظر
بعد از آن برداشت هيزم را و رفت
سوي شهر از پيش من او تيز و تفت
خواستم تا در پي آن شه روم
پرسم از وي مشكلات و بشنوم
بسته كرد آن هيبت او مر مرا
پيش خاصان ره نباشد عامه را
ور كسي را ره شود گو سر فشان
كان بود از رحمت و از جذبشان
پس غنيمت دار آن توفيق را
چون بيابي صحبت صديق را
نه چو آن ابله كه يابد قرب شاه
سهل و آسان در فتد آن دم ز راه
چون ز قرباني دهندش بيشتر
پس بگويد ران گاوست اين مگر
نيست اين از ران گاو اي مفتري
ران گاوت مينمايد از خري
بذل شاهانهست اين بي رشوتي
بخشش محضست اين از رحمتي
هين بيا بلقيس ورنه بد شود
لشكرت خصمت شود مرتد شود
پردهدار تو درت را بر كند
جان تو با تو به جان خصمي كند
جمله ذرات زمين و آسمان
لشكر حقاند گاه امتحان
باد را ديدي كه با عادان چه كرد
آب را ديدي كه در طوفان چه كرد
آنچ بر فرعون زد آن بحر كين
وآنچ با قارون نمودست اين زمين
وآنچ آن بابيل با آن پيل كرد
وآنچ پشه كلهٔ نمرود خورد
وآنك سنگ انداخت داودي بدست
گشت شصد پاره و لشكر شكست
سنگ ميباريد بر اعداي لوط
تا كه در آب سيه خوردند غوط
گر بگويم از جمادات جهان
عاقلانه ياري پيغامبران
مثنوي چندان شود كه چل شتر
گر كشد عاجز شود از بار پر
دست بر كافر گواهي ميدهد
لشكر حق ميشود سر مينهد
اي نموده ضد حق در فعل درس
در ميان لشكر اويي بترس
جزو جزوت لشكر از در وفاق
مر ترا اكنون مطيعاند از نفاق
گر بگويد چشم را كو را فشار
درد چشم از تو بر آرد صد دمار
ور به دندان گويد او بنما وبال
پس ببيني تو ز دندان گوشمال
باز كن طب را بخوان باب العلل
تا ببيني لشكر تن را عمل
چونك جان جان هر چيزي ويست
دشمني با جان جان آسان كيست
خود رها كن لشكر ديو و پري
كز ميان جان كنندم صفدري
ملك را بگذار بلقيس از نخست
چون مرا يابي همه ملك آن تست
خود بداني چون بر من آمدي
كه تو بي من نقش گرمابه بدي
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنيست
صورتست از جان خود بي چاشنيست
زينت او از براي ديگران
باز كرده بيهده چشم و دهان
اي تو در بيگار خود را باخته
ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت كه آيي بيستي
كه منم اين والله آن تو نيستي
يك زمان تنها بماني تو ز خلق
در غم و انديشه ماني تا به حلق
اين تو كي باشي كه تو آن اوحدي
كه خوش و زيبا و سرمست خودي
مرغ خويشي صيد خويشي دام خويش
صدر خويشي فرش خويشي بام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خودست
آن عرض باشد كه فرع او شدست
گر تو آدمزادهاي چون او نشين
جمله ذريات را در خود ببين
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
اين جهان خمست و دل چون جوي آب
اين جهان حجرهست و دل شهر عجاب
در نغولي بود آب آن تشنه راند
بر درخت جوز جوزي ميفشاند
ميفتاد از جوزبن جوز اندر آب
بانگ ميآمد همي ديد او حباب
عاقلي گفتش كه بگذار اي فتي
جوزها خود تشنگي آرد ترا
بيشتر در آب ميافتد ثمر
آب در پستيست از تو دور در
تا تو از بالا فرو آيي به زور
آب جويش برده باشد تا به دور
گفت قصدم زين فشاندن جوز نيست
تيزتر بنگر برين ظاهر مهايست
قصد من آنست كه آيد بانگ آب
هم ببينم بر سر آب اين حباب
تشنه را خود شغل چه بود در جهان
گرد پاي حوض گشتن جاودان
گرد جو و گرد آب و بانگ آب
همچو حاجي طايف كعبهٔ صواب
همچنان مقصود من زين مثنوي
اي ضياء الحق حسامالدين توي
مثنوي اندر فروع و در اصول
جمله آن تست كردستي قبول
در قبول آرند شاهان نيك و بد
چون قبول آرند نبود بيش رد
چون نهالي كاشتي آبش بده
چون گشادش دادهاي بگشا گره
قصدم از الفاظ او راز توست
قصدم از انشايش آواز توست
پيش من آوازت آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا كه جداست
اتصالي بيتكيف بيقياس
هست ربالناس را با جان ناس
ليك گفتم ناس من نسناس ني
ناس غير جان جاناشناس ني
ناس مردم باشد و كو مردمي
تو سر مردم نديدستي دمي
ما رميت اذ رميت خواندهاي
ليك جسمي در تجزي ماندهاي
ملك جسمت را چو بلقيس اي غبي
ترك كن بهر سليمان نبي
ميكنم لا حول نه از گفت خويش
بلك از وسواس آن انديشه كيش
كو خيالي ميكند در گفت من
در دل از وسواس و انكارات ظن
ميكنم لا حول يعني چاره نيست
چون ترا در دل بضدم گفتنيست
چونك گفت من گرفتت در گلو
من خمش كردم تو آن خود بگو
آن يكي نايي خوش ني ميزدست
ناگهان از مقعدش بادي بجست
ناي را بر كون نهاد او كه ز من
گر تو بهتر ميزني بستان بزن
اي مسلمان خود ادب اندر طلب
نيست الا حمل از هر بيادب
هر كه را بيني شكايت ميكند
كه فلان كس راست طبع و خوي بد
اين شكايتگر بدان كه بدخو است
كه مر آن بدخوي را او بدگو است
زانك خوشخو آن بود كو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
ليك در شيخ آن گله ز آمر خداست
نه پي خشم و ممارات و هواست
آن شكايت نيست هست اصلاح جان
چون شكايت كردن پيغامبران
ناحمولي انبيا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را كشتند در حمل بدي
ناحمولي گر بود هست ايزدي
اي سليمان در ميان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
اي دو صد بلقيس حلمت را زبون
كه اهد قومي انهم لا يعلمون
بر سر تختي شنيد آن نيكنام
طقطقي و هاي و هويي شب ز بام
گامهاي تند بر بام سرا
گفت با خود اين چنين زهره كرا
بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست
اين نباشد آدمي مانا پريست
سر فرو كردند قومي بوالعجب
ما همي گرديم شب بهر طلب
هين چه ميجوييد گفتند اشتران
گفت اشتر بام بر كي جست هان
پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه
چون همي جويي ملاقات اله
خود همان بد ديگر او را كس نديد
چون پري از آدمي شد ناپديد
معنياش پنهان و او در پيش خلق
خلق كي بينند غير ريش و دلق
چون ز چشم خويش و خلقان دور شد
همچو عنقا در جهان مشهور شد
جان هر مرغي كه آمد سوي قاف
جملهٔ عالم ازو لافند لاف
چون رسيد اندر سبا اين نور شرق
غلغلي افتاد در بلقيس و خلق
روحهاي مرده جمله پر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
يك دگر را مژده ميدادند هان
نك ندايي ميرسد از آسمان
زان ندا دينها هميگردند گبز
شاخ و برگ دل همي گردند سبز
از سليمان آن نفس چون نفخ صور
مردگان را وا رهانيد از قبور
مر ترا بادا سعادت بعد ازين
اين گذشت الله اعلم باليقين
قصه گويم از سبا مشتاقوار
چون صبا آمد به سوي لالهزار
لاقت الاشباح يوم وصلها
عادت الاولاد صوب اصلها
امة العشق الخفي في الامم
مثل جود حوله لوم السقم
ذلة الارواح من اشباحها
عزة الاشباح من ارواحها
ايها العشاق السقيا لكم
انتم الباقون و البقيالكم
ايها السالون قوموا واعشقوا
ذاك ريح يوسف فاستنشقوا
منطقالطير سليماني بيا
بانگ هر مرغي كه آيد ميسرا
چون به مرغانت فرستادست حق
لحن هر مرغي بدادستت سبق
مرغ جبري را زبان جبر گو
مرغ پر اشكسته را از صبر گو
مرغ صابر را تو خوش دار و معاف
مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف
مر كبوتر را حذر فرما ز باز
باز را از حلم گو و احتراز
وان خفاشي را كه ماند او بينوا
ميكنش با نور جفت و آشنا
كبك جنگي را بياموزان تو صلح
مر خروسان را نما اشراط صبح
همچنان ميرو ز هدهد تا عقاب
ره نما والله اعلم بالصواب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد