بخش ۵۱ - قصهٔ صوفي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۱ - قصهٔ صوفي

۳۴ بازديد


صوفيي در باغ از بهر گشاد
صوفيانه روي بر زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نغول
شد ملول از صورت خوابش فضول
كه چه خسپي آخر اندر رز نگر
اين درختان بين و آثار و خضر
امر حق بشنو كه گفتست انظروا
سوي اين آثار رحمت آر رو
گفت آثارش دلست اي بوالهوس
آن برون آثار آثارست و بس
باغها و سبزه‌ها در عين جان
بر برون عكسش چو در آب روان
آن خيال باغ باشد اندر آب
كه كند از لطف آب آن اضطراب
باغها و ميوه‌ها اندر دلست
عكس لطف آن برين آب و گلست
گر نبودي عكس آن سرو سرور
پس نخواندي ايزدش دار الغرور
اين غرور آنست يعني اين خيال
هست از عكس دل و جان رجال
جمله مغروران برين عكس آمده
بر گماني كين بود جنت‌كده
مي‌گريزند از اصول باغها
بر خيالي مي‌كنند آن لاغها
چونك خواب غفلت آيدشان به سر
راست بينند و چه سودست آن نظر
بس به گورستان غريو افتاد و آه
تا قيامت زين غلط وا حسرتاه
اي خنك آن را كه پيش از مرگ مرد
يعني او از اصل اين رز بوي برد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد