بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصي

۳۴ بازديد


پس سليمان ديد اندر گوشه‌اي
نوگياهي رسته هم‌چون خوشه‌اي
ديد بس نادر گياهي سبز و تر
مي‌ربود آن سبزيش نور از بصر
پس سلامش كرد در حال آن حشيش
او جوابش گفت و بشكفت از خوشيش
گفت نامت چيست برگو بي‌دهان
گفت خروبست اي شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصيت بود
گفت من رستم مكان ويران شود
من كه خروبم خراب منزلم
هادم بنياد اين آب و گلم
پس سليمان آن زمان دانست زود
كه اجل آمد سفر خواهد نمود
گفت تا من هستم اين مسجد يقين
در خلل نايد ز آفات زمين
تا كه من باشم وجود من بود
مسجداقصي مخلخل كي شود
پس كه هدم مسجد ما بي‌گمان
نبود الا بعد مرگ ما بدان
مسجدست آن دل كه جسمش ساجدست
يار بد خروب هر جا مسجدست
يار بد چون رست در تو مهر او
هين ازو بگريز و كم كن گفت وگو
بركن از بيخش كه گر سر بر زند
مر ترا و مسجدت را بر كند
عاشقا خروب تو آمد كژي
هم‌چو طفلان سوي كژ چون مي‌غژي
خويش مجرم دان و مجرم گو مترس
تا ندزدد از تو آن استاد درس
چون بگويي جاهلم تعليم ده
اين چنين انصاف از ناموس به
از پدر آموز اي روشن‌جبين
ربنا گفت و ظلمنا پيش ازين
نه بهانه كرد و نه تزوير ساخت
نه لواي مكر و حيلت بر فراخت
باز آن ابليس بحث آغاز كرد
كه بدم من سرخ رو كرديم زرد
رنگ رنگ تست صباغم توي
اصل جرم و آفت و داغم توي
هين بخوان رب بما اغويتني
تا نگردي جبري و كژ كم تني
بر درخت جبر تا كي بر جهي
اختيار خويش را يك‌سو نهي
هم‌چو آن ابليس و ذريات او
با خدا در جنگ و اندر گفت و گو
چون بود اكراه با چندان خوشي
كه تو در عصيان همي دامن كشي
آن‌چنان خوش كس رود در مكرهي
كس چنان رقصان دود در گم‌رهي
بيست مرده جنگ مي‌كردي در آن
كت همي‌دادند پند آن ديگران
كه صواب اينست و راه اينست و بس
كي زند طعنه مرا جز هيچ‌كس
كي چنين گويد كسي كو مكر هست
چون چنين جنگد كسي كو بي‌رهست
هر چه نفست خواست داري اختيار
هر چه عقلت خواست آري اضطرار
داند او كو نيك‌بخت و محرمست
زيركي ز ابليس و عشق از آدمست
زيركي سباحي آمد در بحار
كم رهد غرقست او پايان كار
هل سباحت را رها كن كبر و كين
نيست جيحون نيست جو درياست اين
وانگهان درياي ژرف بي‌پناه
در ربايد هفت دريا را چو كاه
عشق چون كشتي بود بهر خواص
كم بود آفت بود اغلب خلاص
زيركي بفروش و حيراني بخر
زيركي ظنست و حيراني نظر
عقل قربان كن به پيش مصطفي
حسبي الله گو كه الله‌ام كفي
هم‌چو كنعان سر ز كشتي وا مكش
كه غرورش داد نفس زيركش
كه برآيم بر سر كوه مشيد
منت نوحم چرا بايد كشيد
چون رمي از منتش بر جان ما
چونك شكر و منتش گويد خدا
تو چه داني اي غرارهٔ پر حسد
منت او را خدا هم مي‌كشد
كاشكي او آشنا ناموختي
تا طمع در نوح و كشتي دوختي
كاش چون طفل از حيل جاهل بدي
تا چو طفلان چنگ در مادر زدي
يا به علم نقل كم بودي ملي
علم وحي دل ربودي از ولي
با چنين نوري چو پيش آري كتاب
جان وحي آساي تو آرد عتاب
چون تيمم با وجود آب دان
علم نقلي با دم قطب زمان
خويش ابله كن تبع مي‌رو سپس
رستگي زين ابلهي يابي و بس
اكثر اهل الجنه البله اي پسر
بهر اين گفتست سلطان البشر
زيركي چون كبر و باد انگيز تست
ابلهي شو تا بماند دل درست
ابلهي نه كو به مسخرگي دوتوست
ابلهي كو واله و حيران هوست
ابلهان‌اند آن زنان دست بر
از كف ابله وز رخ يوسف نذر
عقل را قربان كن اندر عشق دوست
عقلها باري از آن سويست كوست
عقلها آن سو فرستاده عقول
مانده اين سو كه نه معشوقست گول
زين سر از حيرت گر اين عقلت رود
هر سو مويت سر و عقلي شود
نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ
كه دماغ و عقل رويد دشت و باغ
سوي دشت از دشت نكته بشنوي
سوي باغ آيي شود نخلت روي
اندرين ره ترك كن طاق و طرنب
تا قلاوزت نجنبد تو مجنب
هر كه او بي سر بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش كزدم بود
كژرو و شب كور و زشت و زهرناك
پيشهٔ او خستن اجسام پاك
سر بكوب آن را كه سرش اين بود
خلق و خوي مستمرش اين بود
خود صلاح اوست آن سر كوفتن
تا رهد جان‌ريزه‌اش زان شوم‌تن
واستان آن دست ديوانه سلاح
تا ز تو راضي شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد