بر سر تختي شنيد آن نيكنام
طقطقي و هاي و هويي شب ز بام
گامهاي تند بر بام سرا
گفت با خود اين چنين زهره كرا
بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست
اين نباشد آدمي مانا پريست
سر فرو كردند قومي بوالعجب
ما همي گرديم شب بهر طلب
هين چه ميجوييد گفتند اشتران
گفت اشتر بام بر كي جست هان
پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه
چون همي جويي ملاقات اله
خود همان بد ديگر او را كس نديد
چون پري از آدمي شد ناپديد
معنياش پنهان و او در پيش خلق
خلق كي بينند غير ريش و دلق
چون ز چشم خويش و خلقان دور شد
همچو عنقا در جهان مشهور شد
جان هر مرغي كه آمد سوي قاف
جملهٔ عالم ازو لافند لاف
چون رسيد اندر سبا اين نور شرق
غلغلي افتاد در بلقيس و خلق
روحهاي مرده جمله پر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
يك دگر را مژده ميدادند هان
نك ندايي ميرسد از آسمان
زان ندا دينها هميگردند گبز
شاخ و برگ دل همي گردند سبز
از سليمان آن نفس چون نفخ صور
مردگان را وا رهانيد از قبور
مر ترا بادا سعادت بعد ازين
اين گذشت الله اعلم باليقين
چون سليمان سوي مرغان سبا
يك صفيري كرد بست آن جمله را
جز مگر مرغي كه بد بيجان و پر
يا چو ماهي گنگ بود از اصل كر
ني غلط گفتم كه كر گر سر نهد
پيش وحي كبريا سمعش دهد
چونك بلقيس از دل و جان عزم كرد
بر زمان رفته هم افسوس خورد
ترك مال و ملك كرد او آن چنان
كه بترك نام و ننگ آن عاشقان
آن غلامان و كنيزان بناز
پيش چشمش همچو پوسيده پياز
باغها و قصرها و آب رود
پيش چشم از عشق گلحن مينمود
عشق در هنگام استيلا و خشم
زشت گرداند لطيفان را به چشم
هر زمرد را نمايد گندنا
غيرت عشق اين بود معني لا
لااله الا هو اينست اي پناه
كه نمايد مه ترا ديگ سياه
هيچ مال و هيچ مخزن هيچ رخت
مي دريغش نامد الا جز كه تخت
پس سليمان از دلش آگاه شد
كز دل او تا دل او راه شد
آن كسي كه بانگ موران بشنود
هم فغان سر دوران بشنود
آنك گويد راز قالت نملة
هم بداند راز اين طاق كهن
ديد از دورش كه آن تسليم كيش
تلخش آمد فرقت آن تخت خويش
گر بگويم آن سبب گردد دراز
كه چرا بودش به تخت آن عشق و ساز
گرچه اين كلك قلم خود بيحسيست
نيست جنس كاتب او را مونسيست
همچنين هر آلت پيشهوري
هست بيجان مونس جانوري
اين سبب را من معين گفتمي
گر نبودي چشم فهمت را نمي
از بزرگي تخت كز حد ميفزود
نقل كردن تخت را امكان نبود
خرده كاري بود و تفريقش خطر
همچو اوصال بدن با همدگر
پس سليمان گفت گر چه فيالاخير
سرد خواهد شد برو تاج و سرير
چون ز وحدت جان برون آرد سري
جسم را با فر او نبود فري
چون برآيد گوهر از قعر بحار
بنگري اندر كف و خاشاك خوار
سر بر آرد آفتاب با شرر
دم عقرب را كي سازد مستقر
ليك خود با اين همه بر نقد حال
جست بايد تخت او را انتقال
تا نگردد خسته هنگام لقا
كودكانه حاجتش گردد روا
هست بر ما سهل و او را بس عزيز
تا بود بر خوان حوران ديو نيز
عبرت جانش شود آن تخت ناز
همچو دلق و چارقي پيش اياز
تا بداند در چه بود آن مبتلا
از كجاها در رسيد او تا كجا
خاك را و نطفه را و مضغه را
پيش چشم ما هميدارد خدا
كز كجا آوردمت اي بدنيت
كه از آن آيد همي خفريقيت
تو بر آن عاشق بدي در دور آن
منكر اين فضل بودي آن زمان
اين كرم چون دفع آن انكار تست
كه ميان خاك ميكردي نخست
حجت انكار شد انشار تو
از دوا بدتر شد اين بيمار تو
خاك را تصوير اين كار از كجا
نطفه را خصمي و انكار از كجا
چون در آن دم بيدل و بيسر بدي
فكرت و انكار را منكر بدي
از جمادي چونك انكارت برست
هم ازين انكار حشرت شد درست
پس مثال تو چو آن حلقهزنيست
كز درونش خواجه گويد خواجه نيست
حلقهزن زين نيست دريابد كه هست
پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
پس هم انكارت مبين ميكند
كز جماد او حشر صد فن ميكند
چند صنعت رفت اي انكار تا
آب و گل انكار زاد از هل اتي
آب وگل ميگفت خود انكار نيست
بانگ ميزد بيخبر كه اخبار نيست
من بگويم شرح اين از صد طريق
ليك خاطر لغزد از گفت دقيق
گفت عفريتي كه تختش را به فن
حاضر آرم تا تو زين مجلس شدن
گفت آصف من به اسم اعظمش
حاضر آرم پيش تو در يك دمش
گرچه عفريت اوستاد سحر بود
ليك آن از نفخ آصف رو نمود
حاضر آمد تخت بلقيس آن زمان
ليك ز آصف نه از فن عفريتيان
گفت حمدالله برين و صد چنين
كه بديدستم ز رب العالمين
پس نظر كرد آن سليمان سوي تخت
گفت آري گولگيري اي درخت
پيش چوب و پيش سنگ نقش كند
اي بسا گولان كه سرها مينهند
ساجد و مسجود از جان بيخبر
ديده از جان جنبشي واندك اثر
ديده در وقتي كه شد حيران و دنگ
كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ
نرد خدمت چون بنا موضع بباخت
شير سنگين را شقي شيري شناخت
از كرم شير حقيقي كرد جود
استخواني سوي سگ انداخت زود
گفت گرچه نيست آن سگ بر قوام
ليك ما را استخوان لطفيست عام
چون خبر يابيد جد مصطفي
از حليمه وز فغانش بر ملا
وز چنان بانگ بلند و نعرهها
كه بميلي ميرسيد از وي صدا
زود عبدالمطلب دانست چيست
دست بر سينه هميزد ميگريست
آمد از غم بر در كعبه بسوز
كاي خبير از سر شب وز راز روز
خويشتن را من نميبينم فني
تا بود همراز تو همچون مني
خويشتن را من نميبينم هنر
تا شوم مقبول اين مسعود در
يا سر و سجدهٔ مرا قدري بود
يا باشكم دولتي خندان شود
ليك در سيماي آن در يتيم
ديدهام آثار لطفت اي كريم
كه نميماند به ما گرچه ز ماست
ما همه مسيم و احمد كيمياست
آن عجايبها كه من ديدم برو
من نديدم بر ولي و بر عدو
آنك فضل تو درين طفليش داد
كس نشان ندهد به صد ساله جهاد
چون يقين ديدم عنايتهاي تو
بر وي او دريست از درياي تو
من هم او را مي شفيع آرم به تو
حال او اي حالدان با من بگو
از درون كعبه آمد بانگ زود
كه هماكنون رخ به تو خواهد نمود
با دو صد اقبال او محظوظ ماست
با دو صد طلب ملك محفوظ ماست
ظاهرش را شهرهٔ گيهان كنيم
باطنش را از همه پنهان كنيم
زر كان بود آب و گل ما زرگريم
كه گهش خلخال و گه خاتم بريم
گه حمايلهاي شمشيرش كنيم
گاه بند گردن شيرش كنيم
گه ترنج تخت بر سازيم ازو
گاه تاج فرقهاي ملكجو
عشقها داريم با اين خاك ما
زانك افتادست در قعدهٔ رضا
گه چنين شاهي ازو پيدا كنيم
گه هم او را پيش شه شيدا كنيم
صد هزاران عاشق و معشوق ازو
در فغان و در نفير و جست و جو
كار ما اينست بر كوري آن
كه به كار ما ندارد ميل جان
اين فضيلت خاك را زان رو دهيم
كه نواله پيش بيبرگان نهيم
زانك دارد خاك شكل اغبري
وز درون دارد صفات انوري
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ
باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس
باطنش گويد نكو بين پيش و پس
ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست
باطنش گويد كه بنماييم بيست
ظاهرش با باطنش در چالشاند
لاجرم زين صبر نصرت ميكشند
زين ترشرو خاك صورتها كنيم
خندهٔ پنهانش را پيدا كنيم
زانك ظاهر خاك اندوه و بكاست
در درونش صد هزاران خندههاست
كاشف السريم و كار ما همين
كين نهانها را بر آريم از كمين
گرچه دزد از منكري تن ميزند
شحنه آن از عصر پيدا ميكند
فضلها دزديدهاند اين خاكها
تا مقر آريمشان از ابتلا
بس عجب فرزند كو را بوده است
ليك احمد بر همه افزوده است
شد زمين و آسمان خندان و شاد
كين چنين شاهي ز ما دو جفت زاد
ميشكافد آسمان از شاديش
خاك چون سوسن شده ز آزاديش
ظاهرت با باطنت اي خاك خوش
چونك در جنگاند و اندر كشمكش
هر كه با خود بهر حق باشد به جنگ
تا شود معنيش خصم بو و رنگ
ظلمتش با نور او شد در قتال
آفتاب جانش را نبود زوال
هر كه كوشد بهر ما در امتحان
پشت زير پايش آرد آسمان
ظاهرت از تيرگي افغان كنان
باطن تو گلستان در گلستان
قاصد او چون صوفيان روترش
تا نياميزند با هر نوركش
عارفان روترش چون خارپشت
عيش پنهان كرده در خار درشت
باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش
كاي عدوي دزد زين در دور باش
خارپشتا خار حارس كردهاي
سر چو صوفي در گريبان بردهاي
تا كسي دوچار دانگ عيش تو
كم شود زين گلرخان خارخو
طفل تو گرچه كه كودكخو بدست
هر دو عالم خود طفيل او بدست
ما جهاني را بدو زنده كنيم
چرخ را در خدمتش بنده كنيم
گفت عبدالمطلب كين دم كجاست
اي عليم السر نشان ده راه راست
قصهٔ راز حليمه گويمت
تا زدايد داستان او غمت
مصطفي را چون ز شير او باز كرد
بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
ميگريزانيدش از هر نيك و بد
تا سپارد آن شهنشه را به جد
چون همي آورد امانت را ز بيم
شد به كعبه و آمد او اندر حطيم
از هوا بشنيد بانگي كاي حطيم
تافت بر تو آفتابي بس عظيم
اي حطيم امروز آيد بر تو زود
صد هزاران نور از خورشيد جود
اي حطيم امروز آرد در تو رخت
محتشم شاهي كه پيك اوست بخت
اي حطيم امروز بيشك از نوي
منزل جانهاي بالايي شوي
جان پاكان طلب طلب و جوق جوق
آيدت از هر نواحي مست شوق
گشت حيران آن حليمه زان صدا
نه كسي در پيش نه سوي قفا
شش جهت خالي ز صورت وين ندا
شد پياپي آن ندا را جان فدا
مصطفي را بر زمين بنهاد او
تا كند آن بانگ خوش را جست و جو
چشم ميانداخت آن دم سو به سو
كه كجا است اين شه اسرارگو
كين چنين بانگ بلند از چپ و راست
ميرسد يا رب رساننده كجاست
چون نديد او خيره و نوميد شد
جسم لرزان همچو شاخ بيد شد
باز آمد سوي آن طفل رشيد
مصطفي را بر مكان خود نديد
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش
گشت بس تاريك از غم منزلش
سوي منزلها دويد و بانگ داشت
كه كي بر دردانهام غارت گماشت
مكيان گفتند ما را علم نيست
ما ندانستيم كه آنجا كودكيست
ريخت چندان اشك و كرد او بس فغان
كه ازو گريان شدند آن ديگران
سينه كوبان آن چنان بگريست خوش
كه اختران گريان شدند از گريهاش
پيرمردي پيشش آمد با عصا
كاي حليمه چه فتاد آخر ترا
كه چنين آتش ز دل افروختي
اين جگرها را ز ماتم سوختي
گفت احمد را رضيعم معتمد
پس بياوردم كه بسپارم به جد
چون رسيدم در حطيم آوازها
ميرسيد و ميشنيدم از هوا
من چو آن الحان شنيدم از هوا
طفل را بنهادم آنجا زان صدا
تا ببينم اين ندا آواز كيست
كه ندايي بس لطيف و بس شهيست
نه از كسي ديدم بگرد خود نشان
نه ندا مي منقطع شد يك زمان
چونك واگشتم ز حيرتهاي دل
طفل را آنجا نديدم واي دل
گفتش اي فرزند تو انده مدار
كه نمايم مر ترا يك شهريار
كه بگويد گر بخواهد حال طفل
او بداند منزل و ترحال طفل
پس حليمه گفت اي جانم فدا
مر ترا اي شيخ خوب خوشندا
هين مرا بنماي آن شاه نظر
كش بود از حال طفل من خبر
برد او را پيش عزي كين صنم
هست در اخبار غيبي مغتنم
ما هزاران گم شده زو يافتيم
چون به خدمت سوي او بشتافتيم
پير كرد او را سجود و گفت زود
اي خداوند عرب اي بحر جود
گفت اي عزي تو بس اكرامها
كردهاي تا رستهايم از دامها
بر عرب حقست از اكرام تو
فرض گشته تا عرب شد رام تو
اين حليمهٔ سعدي از اوميد تو
آمد اندر ظل شاخ بيد تو
كه ازو فرزند طفلي گم شدست
نام آن كودك محمد آمدست
چون محمد گفت آن جمله بتان
سرنگون گشت و ساجد آن زمان
كه برو اي پير اين چه جست و جوست
آن محمد را كه عزل ما ازوست
ما نگون و سنگسار آييم ازو
ما كساد و بيعيار آييم ازو
آن خيالاتي كه ديدندي ز ما
وقت فترت گاه گاه اهل هوا
گم شود چون بارگاه او رسيد
آب آمد مر تيمم را دريد
دور شو اي پير فتنه كم فروز
هين ز رشك احمدي ما را مسوز
دور شو بهر خدا اي پير تو
تا نسوزي ز آتش تقدير تو
اين چه دم اژدها افشردنست
هيچ داني چه خبر آوردنست
زين خبر جوشد دل دريا و كان
زين خبر لرزان شود هفت آسمان
چون شنيد از سنگها پير اين سخن
پس عصا انداخت آن پير كهن
پس ز لرزه و خوف و بيم آن ندا
پير دندانها به هم بر ميزدي
آنچنان كه اندر زمستان مرد عور
او همي لرزيد و ميگفت اي ثبور
چون در آن حالت بديد او پير را
زان عجب گم كرد زن تدبير را
گفت پير اگر چه من در محنتم
حيرت اندر حيرت اندر حيرتم
ساعتي بادم خطيبي ميكند
ساعتي سنگم اديبي ميكند
باد با حرفم سخنها ميدهد
سنگ و كوهم فهم اشيا ميدهد
گاه طفلم را ربوده غيبيان
غيبيان سبز پر آسمان
از كي نالم با كي گويم اين گله
من شدم سودايي اكنون صد دله
غيرتش از شرح غيبم لب ببست
اين قدر گويم كه طفلم گم شدست
گر بگويم چيز ديگر من كنون
خلق بندندم به زنجير جنون
گفت پيرش كاي حليمه شاد باش
سجدهٔ شكر آر و رو را كم خراش
غم مخور ياوه نگردد او ز تو
بلك عالم ياوه گردد اندرو
هر زمان از رشك غيرت پيش و پس
صد هزاران پاسبانست و حرس
آن نديدي كان بتان ذو فنون
چون شدند از نام طفلت سرنگون
اين عجب قرنيست بر روي زمين
پير گشتم من نديدم جنس اين
زين رسالت سنگها چون ناله داشت
تا چه خواهد بر گنه كاران گماشت
سنگ بيجرمست در معبوديش
تو نهاي مضطر كه بنده بوديش
او كه مضطر اين چنين ترسان شدست
تا كه بر مجرم چهها خواهند بست
خيز بلقيسا بيا و ملك بين
بر لب درياي يزدان در بچين
خواهرانت ساكن چرخ سني
تو بمرداري چه سلطاني كني
خواهرانت را ز بخششهاي راد
هيچ ميداني كه آن سلطان چه داد
تو ز شادي چون گرفتي طبلزن
كه منم شاه و رئيس گولحن
از درون كعبه آوازش رسيد
گفت اي جوينده آن طفل رشيد
در فلان واديست زير آن درخت
پس روان شد زود پير نيكبخت
در ركاب او اميران قريش
زانك جدش بود ز اعيان قريش
تا به پشت آدم اسلافش همه
مهتران بزم و رزم و ملحمه
اين نسب خود پوست او را بوده است
كز شهنشاهان مه پالوده است
مغز او خود از نسب دورست و پاك
نيست جنسش از سمك كس تا سماك
نور حق را كس نجويد زاد و بود
خلعت حق را چه حاجت تار و پود
كمترين خلعت كه بدهد در ثواب
بر فزايد بر طراز آفتاب
آن سگي در كو گداي كور ديد
حمله ميآورد و دلقش ميدريد
گفتهايم اين را ولي باري دگر
شد مكرر بهر تاكيد خبر
كور گفتش آخر آن ياران تو
بر كهند اين دم شكاري صيدجو
قوم تو در كوه ميگيرند گور
در ميان كوي ميگيري تو كور
ترك اين تزوير گو شيخ نفور
آب شوري جمع كرده چند كور
كين مريدان من و من آب شور
ميخورند از من همي گردند كور
آب خود شيرين كن از بحر لدن
آب بد را دام اين كوران مكن
خيز شيران خدا بين گورگير
تو چو سگ چوني بزرقي كورگير
گور چه از صيد غير دوست دور
جمله شير و شيرگير و مست نور
در نظاره صيد و صيادي شه
كرده ترك صيد و مرده در وله
همچو مرغ مردهشان بگرفته يار
تا كند او جنس ايشان را شكار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بين
خواندهاي القلب بين اصبعين
مرغ مردهش را هر آنك شد شكار
چون ببيند شد شكار شهريار
هر كه او زين مرغ مرده سر بتافت
دست آن صياد را هرگز نيافت
گويد او منگر به مرداري من
عشق شه بين در نگهداري من
من نه مردارم مرا شه كشته است
صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زين پيش بود از بال و پر
جنبشم اكنون ز دست دادگر
جنبش فانيم بيرون شد ز پوست
جنبشم باقيست اكنون چون ازوست
هر كه كژ جنبد به پيش جنبشم
گرچه سيمرغست زارش ميكشم
هين مرا مرده مبين گر زندهاي
در كف شاهم نگر گر بندهاي
مرده زنده كرد عيسي از كرم
من به كف خالق عيسي درم
كي بمانم مرده در قبضهٔ خدا
بر كف عيسي مدار اين هم روا
عيسيام ليكن هر آنكو يافت جان
از دم من او بماند جاودان
شد ز عيسي زنده ليكن باز مرد
شاد آنكو جان بدين عيسي سپرد
من عصاام در كف موسي خويش
موسيم پنهان و من پيدا به پيش
بر مسلمانان پل دريا شوم
باز بر فرعون اژدها شوم
اين عصا را اي پسر تنها مبين
كه عصا بيكف حق نبود چنين
موج طوفان هم عصا بد كو ز درد
طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
گر عصاهاي خدا را بشمرم
زرق اين فرعونيان را بر درم
ليك زين شيرين گياي زهرمند
ترك كن تا چند روزي ميچرند
گر نباشد جاه فرعون و سري
از كجا يابد جهنم پروري
فربهش كن آنگهش كش اي قصاب
زانك بيبرگاند در دوزخ كلاب
گر نبودي خصم و دشمن در جهان
پس بمردي خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمي بايدش
تا زيد ور ني رحيمي بكشدش
پس بماندي لطف بيقهر و بدي
پس كمال پادشاهي كي بدي
ريشخندي كردهاند آن منكران
بر مثلها و بيان ذاكران
تو اگر خواهي بكن هم ريشخند
چند خواهي زيست اي مردار چند
شاد باشيد اي محبان در نياز
بر همين در كه شود امروز باز
هر حويجي باشدش كردي دگر
در ميان باغ از سير و كبر
هر يكي با جنس خود در كرد خود
از براي پختگي نم ميخورد
تو كه كرد زعفراني زعفران
باش و آميزش مكن با ديگران
آب ميخور زعفرانا تا رسي
زعفراني اندر آن حلوا رسي
در مكن در كرد شلغم پوز خويش
كه نگردد با تو او همطبع و كيش
تو بكردي او بكردي مودعه
زانك ارض الله آمد واسعه
خاصه آن ارضي كه از پهناوري
در سفر گم ميشود ديو و پري
اندر آن بحر و بيابان و جبال
منقطع ميگردد اوهام و خيال
اين بيابان در بيابانهاي او
همچو اندر بحر پر يك تاي مو
آب استاده كه سيرستش نهان
تازهتر خوشتر ز جوهاي روان
كو درون خويش چون جان و روان
سير پنهان دارد و پاي روان
مستمع خفتست كوته كن خطاب
اي خطيب اين نقش كم كن تو بر آب
خيز بلقيسا كه بازاريست تيز
زين خسيسان كسادافكن گريز
خيز بلقيسا كنون با اختيار
پيش از آنك مرگ آرد گير و دار
بعد از آن گوشت كشد مرگ آنچنان
كه چو دزد آيي به شحنه جانكنان
زين خران تا چند باشي نعلدزد
گر همي دزدي بيا و لعل دزد
خواهرانت يافته ملك خلود
تو گرفته ملكت كور و كبود
اي خنك آن را كزين ملكت بجست
كه اجل اين ملك را ويرانگرست
خيز بلقيسا بيا باري ببين
ملكت شاهان و سلطانان دين
شسته در باطن ميان گلستان
ظاهر آحادي ميان دوستان
بوستان با او روان هر جا رود
ليك آن از خلق پنهان ميشود
ميوهها لايهكنان كز من بچر
آب حيوان آمده كز من بخور
طوف ميكن بر فلك بيپر و بال
همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال
چون روان باشي روان و پاي ني
ميخوري صد لوت و لقمهخاي ني
نينهنگ غم زند بر كشتيت
ني پديد آيد ز مردم زشتيت
هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت
هم تو نيكوبخت باشي هم تو بخت
گر تو نيكوبختي و سلطان زفت
بخت غير تست روزي بخت رفت
تو بماندي چون گدايان بينوا
دولت خود هم تو باش اي مجتبي
چون تو باشي بخت خود اي معنوي
پس تو كه بختي ز خود كي گم شوي
تو ز خود كي گم شوي از خوشخصال
چونك عين تو ترا شد ملك و مال
اي سليمان مسجد اقصي بساز
لشكر بلقيس آمد در نماز
چونك او بنياد آن مسجد نهاد
جن و انس آمد بدن در كار داد
يك گروه از عشق و قومي بيمراد
همچنانك در ره طاعت عباد
خلق ديوانند و شهوت سلسله
ميكشدشان سوي دكان و غله
هست اين زنجير از خوف و وله
تو مبين اين خلق را بيسلسله
ميكشاندشان سوي كسب و شكار
ميكشاندشان سوي كان و بحار
ميكشدشان سوي نيك و سوي بد
گفت حق في جيدها حبل المسد
قد جعلنا الحبل في اعناقهم
واتخذنا الحبل من اخلاقهم
ليس من مستقذر مستنقه
قط الا طايره في عنقه
حرص تو در كار بد چون آتشست
اخگر از رنگ خوش آتش خوشست
آن سياهي فحم در آتش نهان
چونك آتش شد سياهي شد عيان
اخگر از حرص تو شد فحم سياه
حرص چون شد ماند آن فحم تباه
آن زمان آن فحم اخگر مينمود
آن نه حسن كار نار حرص بود
حرص كارت را بياراييده بود
حرص رفت و ماند كار تو كبود
غولهاي را كه بر آراييد غول
پخته پندارد كسي كه هست گول
آزمايش چون نمايد جان او
كند گردد ز آزمون دندان او
از هوس آن دام دانه مينمود
عكس غول حرص و آن خود خام بود
حرص اندر كار دين و خير جو
چون نماند حرص باشد نغزرو
خيرها نغزند نه از عكس غير
تاب حرص ار رفت ماند تاب خير
تاب حرص از كار دنيا چون برفت
فحم باشد مانده از اخگر بتفت
كودكان را حرص ميآرد غرار
تا شوند از ذوق دل دامنسوار
چون ز كودك رفت آن حرص بدش
بر دگر اطفال خنده آيدش
كه چه ميكردم چه ميديدم درين
خل ز عكس حرص بنمود انگبين
آن بناي انبيا بي حرص بود
زان چنان پيوسته رونقها فزود
اي بسا مسجد بر آورده كرام
ليك نبود مسجد اقصاش نام
كعبه را كه هر دمي عزي فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد خاك و سنگ نيست
ليك در بناش حرص و جنگ نيست
نه كتبشان مثل كتب ديگران
ني مساجدشان ني كسب وخان و مان
نه ادبشان نه غضبشان نه نكال
نه نعاس و نه قياس و نه مقال
هر يكيشان را يكي فري دگر
مرغ جانشان طاير از پري دگر
دل همي لرزد ز ذكر حالشان
قبلهٔ افعال ما افعالشان
مرغشان را بيضهها زرين بدست
نيمشب جانشان سحرگه بين شدست
هر چه گويم من به جان نيكوي قوم
نقص گفتم گشته ناقصگوي قوم
مسجد اقصي بسازيد اي كرام
كه سليمان باز آمد والسلام
ور ازين ديوان و پريان سر كشند
جمله را املاك در چنبر كشند
ديو يك دم كژ رود از مكر و زرق
تازيانه آيدش بر سر چو برق
چون سليمان شو كه تا ديوان تو
سنگ برند از پي ايوان تو
چون سليمان باش بيوسواس و ريو
تا ترا فرمان برد جني و ديو
خاتم تو اين دلست و هوش دار
تا نگردد ديو را خاتم شكار
پس سليماني كند بر تو مدام
ديو با خاتم حذر كن والسلام
آن سليماني دلا منسوخ نيست
در سر و سرت سليماني كنيست
ديو هم وقتي سليماني كند
ليك هر جولاهه اطلس كي تند
دست جنباند چو دست او وليك
در ميان هر دوشان فرقيست نيك
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد