و آن شغال رنگرنگ آمد نهفت
بر بناگوش ملامتگر بكفت
بنگر آخر در من و در رنگ من
يك صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشتهام صد رنگ و خوش
مر مرا سجده كن از من سر مكش
كر و فر و آب و تاب و رنگ بين
فخر دنيا خوان مرا و ركن دين
مظهر لطف خدايي گشتهام
لوح شرح كبريايي گشتهام
اي شغالان هين مخوانيدم شغال
كي شغالي را بود چندين جمال
آن شغالان آمدند آنجا بجمع
همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانيمت بگو اي جوهري
گفت طاوس نر چون مشتري
پس بگفتندش كه طاوسان جان
جلوهها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه كني گفتا كه ني
باديه نارفته چون كوبم مني
بانگ طاووسان كني گفتا كه لا
پس نهاي طاووس خواجه بوالعلا
خلعت طاووس آيد ز آسمان
كي رسي از رنگ و دعويها بدان
پيش ازين زان گفته بوديم اندكي
خود چه گوييم از هزارانش يكي
خواستم گفتن در آن تحقيقها
تا كنون وا ماند از تعويقها
حملهٔ ديگر ز بسيارش قليل
گفته آيد شرح يك عضوي ز پيل
گوش كن هاروت را ماروت را
اي غلام و چاكران ما روت را
مست بودند از تماشاي اله
وز عجايبهاي استدراج شاه
اين چنين مستيست ز استدراج حق
تا چه مستيها كند معراج حق
دانهٔ دامش چنين مستي نمود
خوان انعامش چهها داند گشود
مست بودند و رهيده از كمند
هاي هوي عاشقانه ميزدند
يك كمين و امتحان در راه بود
صرصرش چون كاه كه را ميربود
امتحان ميكردشان زير و زبر
كي بود سرمست را زينها خبر
خندق و ميدان بپيش او يكيست
چاه و خندق پيش او خوش مسلكيست
آن بز كوهي بر آن كوه بلند
بر دود از بهر خوردي بيگزند
تا علف چيند ببيند ناگهان
بازيي ديگر ز حكم آسمان
بر كهي ديگر بر اندازد نظر
ماده بز بيند بر آن كوه دگر
چشم او تاريك گردد در زمان
بر جهد سرمست زين كه تا بدان
آنچنان نزديك بنمايد ورا
كه دويدن گرد بالوعهٔ سرا
آن هزاران گز دو گز بنمايدش
تا ز مستي ميل جستن آيدش
چونك بجهد در فتد اندر ميان
در ميان هر دو كوه بي امان
او ز صيادان به كه بگريخته
خود پناهش خون او را ريخته
شسته صيادان ميان آن دو كوه
انتظار اين قضاي با شكوه
باشد اغلب صيد اين بز همچنين
ورنه چالاكست و چست و خصمبين
رستم ارچه با سر و سبلت بود
دام پاگيرش يقين شهوت بود
همچو من از مستي شهوت ببر
مستي شهوت ببين اندر شتر
باز اين مستي شهوت در جهان
پيش مستي ملك دان مستهان
مستي آن مستي اين بشكند
او به شهوت التفاتي كي كند
آب شيرين تا نخوردي آب شور
خوش بود خوش چون درون ديده نور
قطرهاي از بادههاي آسمان
بر كند جان را ز مي وز ساقيان
تا چه مستيها بود املاك را
وز جلالت روحهاي پاك را
كه به بوي دل در آن مي بستهاند
خم بادهٔ اين جهان بشكستهاند
جز مگر آنها كه نوميدند و دور
همچو كفاري نهفته در قبور
نااميد از هر دو عالم گشتهاند
خارهاي بينهايت كشتهاند
پس ز مستيها بگفتند اي دريغ
بر زمين باران بداديمي چو ميغ
گستريديمي درين بيداد جا
عدل و انصاف و عبادات و وفا
اين بگفتند و قضا ميگفت بيست
پيش پاتان دام ناپيدا بسيست
هين مدو گستاخ در دشت بلا
هين مران كورانه اندر كربلا
كه ز موي و استخوان هالكان
مينيابد راه پاي سالكان
جملهٔ راه استخوان و موي و پي
بس كه تيغ قهر لاشي كرد شي
گفت حق كه بندگان جفت عون
بر زمين آهسته ميرانند و هون
پا برهنه چون رود در خارزار
جز بوقفه و فكرت و پرهيزگار
اين قضا ميگفت ليكن گوششان
بسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بستهاند
جز مر آنها را كه از خود رستهاند
جز عنايت كه گشايد چشم را
جز محبت كه نشاند خشم را
جهد بي توفيق خود كس را مباد
در جهان والله اعلم بالسداد
جهد فرعوني چو بي توفيق بود
هرچه او ميدوخت آن تفتيق بود
از منجم بود در حكمش هزار
وز معبر نيز و ساحر بيشمار
مقدم موسي نمودندش بخواب
كه كند فرعون و ملكش را خراب
با معبر گفت و با اهل نجوم
چون بود دفع خيال و خواب شوم
جمله گفتندش كه تدبيري كنيم
راه زادن را چو رهزن ميزنيم
تا رسيد آن شب كه مولد بود آن
راي اين ديدند آن فرعونيان
كه برون آرند آن روز از پگاه
سوي ميدان بزم و تخت پادشاه
الصلا اي جمله اسرائيليان
شاه ميخواند شما را زان مكان
تا شما را رو نمايد بي نقاب
بر شما احسان كند بهر ثواب
كان اسيران را بجز دوري نبود
ديدن فرعون دستوري نبود
گر فتادندي به ره در پيش او
بهر آن ياسه بخفتندي برو
ياسه اين بد كه نبيند هيچ اسير
در گه و بيگه لقاي آن امير
بانگ چاووشان چو در ره بشنود
تا ببيند رو به ديواري كند
ور ببيند روي او مجرم بود
آنچ بتر بر سر او آن رود
بودشان حرص لقاي ممتنع
چون حريصست آدمي فيما منع
گفت يزدان مر نبي را در مساق
يك نشاني سهلتر ز اهل نفاق
گر منافق زفت باشد نغز و هول
وا شناسي مر ورا در لحن و قول
چون سفالين كوزهها را ميخري
امتحاني ميكني اي مشتري
ميزني دستي بر آن كوزه چرا
تا شناسي از طنين اشكسته را
بانگ اشكسته دگرگون ميبود
بانگ چاووشست پيشش ميرود
بانگ ميآيد كه تعريفش كند
همچو مصدر فعل تصريفش كند
چون حديث امتحان رويي نمود
يادم آمد قصهٔ هاروت زود
اي اسيران سوي ميدانگه رويد
كز شهانشه ديدن و جودست اميد
چون شنيدند مژده اسرائيليان
تشنگان بودند و بس مشتاق آن
حيله را خوردند و آن سو تاختند
خويشتن را بهر جلوه ساختند
همچنان كاينجا مغول حيلهدان
گفت ميجويم كسي از مصريان
مصريان را جمع آريد اين طرف
تا در آيد آنك ميبايد بكف
هر كه ميآمد بگفتا نيست اين
هين در آ خواجه در آن گوشه نشين
تا بدين شيوه همه جمع آمدند
گردن ايشان بدين حيلت زدند
شومي آنك سوي بانگ نماز
داعي الله را نبردندي نياز
دعوت مكارشان اندر كشيد
الحذر از مكر شيطان اي رشيد
بانگ درويشان و محتاجان بنوش
تا نگيرد بانگ محتاليت گوش
گر گدايان طامعاند و زشتخو
در شكمخواران تو صاحبدل بجو
در تگ دريا گهر با سنگهاست
فخرها اندر ميان ننگهاست
پس بجوشيدند اسرائيليان
از پگه تا جانب ميدان دوان
چون بحيلتشان به ميدان برد او
روي خود ننمودشان بس تازهرو
كرد دلداري و بخششها بداد
هم عطا هم وعدهها كرد آن قباد
بعد از آن گفت از براي جانتان
جمله در ميدان بخسپيد امشبان
پاسخش دادند كه خدمت كنيم
گر تو خواهي يك مه اينجا ساكنيم
شب برفت و او بر آن درگاه خفت
نيمشب آمد پي ديدنش جفت
زن برو افتاد و بوسيد آن لبش
بر جهانيدش ز خواب اندر شبش
گشت بيدار او و زن را ديد خوش
بوسه باران كرده از لب بر لبش
گفت عمران اين زمان چون آمدي
گفت از شوق و قضاي ايزدي
در كشيدش در كنار از مهر مرد
بر نيامد با خود آن دم در نبرد
جفت شد با او امانت را سپرد
پس بگفت اي زن نه اين كاريست خرد
آهني بر سنگ زد زاد آتشي
آتشي از شاه و ملكش كينكشي
من چو ابرم تو زمين موسي نبات
حق شه شطرنج و ما ماتيم مات
مات و برد از شاه ميدان اي عروس
آن مدان از ما مكن بر ما فسوس
آنچ اين فرعون ميترسد ازو
هست شد اين دم كه گشتم جفت تو
وا مگردان هيچ ازينها دم مزن
تا نيايد بر من و تو صد حزن
عاقبت پيدا شود آثار اين
چون علامتها رسيد اي نازنين
در زمان از سوي ميدان نعرهها
ميرسيد از خلق و پر ميشد هوا
شاه از آن هيبت برون جست آن زمان
پابرهنه كين چه غلغلهاست هان
از سوي ميدان چه بانگست و غريو
كز نهيبش ميرمد جني و ديو
گفت عمران شاه ما را عمر باد
قوم اسرائيليانند از تو شاد
از عطاي شاه شادي ميكنند
رقص ميآرند و كفها ميزنند
گفت باشد كين بود اما وليك
وهم و انديشه مرا پر كرد نيك
شه شبانگه باز آمد شادمان
كامشبان حملست و دورند از زنان
خازنش عمران هم اندر خدمتش
هم به شهر آمد قرين صحبتش
گفت اي عمران برين در خسپ تو
هين مرو سوي زن و صحبت مجو
گفت خسپم هم برين درگاه تو
هيچ ننديشم بجز دلخواه تو
بود عمران هم ز اسرائيليان
ليك مر فرعون را دل بود و جان
كي گمان بردي كه او عصيان كند
آنك خوف جان فرعون آن كند
بر فلك پيدا شد آن استارهاش
كوري فرعون و مكر و چارهاش
روز شد گفتش كه اي عمران برو
واقف آن غلغل و آن بانگ شو
راند عمران جانب ميدان و گفت
اين چه غلغل بود شاهنشه نخفت
هر منجم سر برهنه جامهپاك
همچو اصحاب عزا بوسيده خاك
همچو اصحاب عزا آوازشان
بد گرفته از فغان و سازشان
ريش و مو بر كنده رو بدريدگان
خاك بر سر كرده خونپر ديدگان
گفت خيرست اين چه آشوبست و حال
بد نشاني ميدهد منحوس سال
عذر آوردند و گفتند اي امير
كرد ما را دست تقديرش اسير
اين همه كرديم و دولت تيره شد
دشمن شه هست گشت و چيره شد
شب ستارهٔ آن پسر آمد عيان
كوري ما بر جبين آسمان
زد ستارهٔ آن پيمبر بر سما
ما ستارهبار گشتيم از بكا
با دل خوش شاد عمران وز نفاق
دست بر سر ميبزد كاه الفراق
كرد عمران خويش پر خشم و ترش
رفت چون ديوانگان بي عقل و هش
خويشتن را اعجمي كرد و براند
گفتههاي بس خشن بر جمع خواند
خويشتن را ترش و غمگين ساخت او
نردهاي بازگونه باخت او
گفتشان شاه مرا بفريفتيد
از خيانت وز طمع نشكيفتيد
سوي ميدان شاه را انگيختيد
آب روي شاه ما را ريختيد
دست بر سينه زديت اندر ضمان
شاه را ما فارغ آريم از غمان
شاه هم بشنيد و گفت اي خاينان
من بر آويزم شما را بي امان
خويش را در مضحكه انداختم
مالها با دشمنان در باختم
تا كه امشب جمله اسرائيليان
دور ماندند از ملاقات زنان
مال رفت و آب رو و كار خام
اين بود ياري و افعال كرام
سالها ادرار و خلعت ميبريد
مملكتها را مسلم ميخوريد
رايتان اين بود و فرهنگ و نجوم
طبلخوارانيد و مكاريد و شوم
من شما را بر درم و آتش زنم
بيني و گوش و لبانتان بر كنم
من شما را هيزم آتش كنم
عيش رفته بر شما ناخوش كنم
سجده كردند و بگفتند اي خديو
گر يكي كرت ز ما چربيد ديو
سالها دفع بلاها كردهايم
وهم حيران زانچ ماها كردهايم
فوت شد از ما و حملش شد پديد
نطفهاش جست و رحم اندر خزيد
ليك استغفار اين روز ولاد
ما نگه داريم اي شاه و قباد
روز ميلادش رصد بنديم ما
تا نگردد فوت و نجهد اين قضا
گر نداريم اين نگه ما را بكش
اي غلام راي تو افكار و هش
تا بنه مه ميشمرد او روز روز
تا نپرد تير حكم خصمدوز
بر قضا هر كو شبيخون آورد
سرنگون آيد ز خون خود خورد
چون زمين با آسمان خصمي كند
شوره گردد سر ز مرگي بر زند
نقش با نقاش پنجه ميزند
سبلتان و ريش خود بر ميكند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد