بخش ۹۲ - قصهٔ اعرابي و ريگ در جوال كردن و ملامت كردن آن فيلسوف او را

۳۴ بازديد


يك عرابي بار كرده اشتري
دو جوال زفت از دانه پري
او نشسته بر سر هر دو جوال
يك حديث‌انداز كرد او را سال
از وطن پرسيد و آوردش بگفت
واندر آن پرسش بسي درها بسفت
بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال
چيست آكنده بگو مصدوق حال
گفت اندر يك جوالم گندمست
در دگر ريگي نه قوت مردمست
گفت تو چون بار كردي اين رمال
گفت تا تنها نماند آن جوال
گفت نيم گندم آن تنگ را
در دگر ريز از پي فرهنگ را
تا سبك گردد جوال و هم شتر
گفت شاباش اي حكيم اهل و حر
اين چنين فكر دقيق و راي خوب
تو چنين عريان پياده در لغوب
رحمش آمد بر حكيم و عزم كرد
كش بر اشتر بر نشاند نيك‌مرد
باز گفتش اي حكيم خوش‌سخن
شمه‌اي از حال خود هم شرح كن
اين چنين عقل و كفايت كه تراست
تو وزيري يا شهي بر گوي راست
گفت اين هر دو نيم از عامه‌ام
بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام
گفت اشتر چند داري چند گاو
گفت نه اين و نه آن ما را مكاو
گفت رختت چيست باري در دكان
گفت ما را كودكان و كو مكان
گفت پس از نقد پرسم نقد چند
كه توي تنهارو و محبوب‌پند
كيمياي مس عالم با توست
عقل و دانش را گوهر تو بر توست
گفت والله نيست يا وجه العرب
در همه ملكم وجوه قوت شب
پا برهنه تن برهنه مي‌دوم
هر كه ناني مي‌دهد آنجا روم
مر مرا زين حكمت و فضل و هنر
نيست حاصل جز خيال و درد سر
پس عرب گفتش كه رو دور از برم
تا نبارد شومي تو بر سرم
دور بر آن حكمت شومت ز من
نطق تو شومست بر اهل زمن
يا تو آن سو رو من اين سو مي‌دوم
ور ترا ره پيش من وا پس روم
يك جوالم گندم و ديگر ز ريگ
به بود زين حيله‌هاي مردريگ
احمقي‌ام پس مبارك احمقيست
كه دلم با برگ و جانم متقيست
گر تو خواهي كت شقاوت كم شود
جهد كن تا از تو حكمت كم شود
حكمتي كز طبع زايد وز خيال
حكمتي ني فيض نور ذوالجلال
حكمت دنيا فزايد ظن و شك
حكمت ديني برد فوق فلك
زوبعان زيرك آخر زمان
بر فزوده خويش بر پيشينيان
حيله‌آموزان جگرها سوخته
فعلها و مكرها آموخته
صبر و ايثار و سخاي نفس و جود
باد داده كان بود اكسير سود
فكر آن باشد كه بگشايد رهي
راه آن باشد كه پيش آيد شهي
شاه آن باشد كه پيش شه رود
نه بمخزنها و لشكر شه شود
تا بماند شاهي او سرمدي
همچو عز ملك دين احمدي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد