بخش ۹۳ - كرامات ابراهيم ادهم قدس الله سره بر لب دريا

۳۵ بازديد


هم ز ابراهيم ادهم آمدست
كو ز راهي بر لب دريا نشست
دلق خود مي‌دوخت آن سلطان جان
يك اميري آمد آنجا ناگهان
آن امير از بندگان شيخ بود
شيخ را بشناخت سجده كرد زود
خيره شد در شيخ و اندر دلق او
شكل ديگر گشته خلق و خلق او
كو رها كرد آنچنان ملكي شگرف
بر گزيد آن فقر بس باريك‌حرف
ترك كرد او ملك هفت اقليم را
مي‌زند بر دلق سوزن چون گدا
شيخ واقف گشت از انديشه‌اش
شيخ چون شيرست و دلها بيشه‌اش
چون رجا و خوف در دلها روان
نيست مخفي بر وي اسرار جهان
دل نگه داريد اي بي حاصلان
در حضور حضرت صاحب‌دلان
پيش اهل تن ادب بر ظاهرست
كه خدا زيشان نهان را ساترست
پيش اهل دل ادب بر باطنست
زانك دلشان بر سراير فاطنست
تو بعكسي پيش كوران بهر جاه
با حضور آيي نشيني پايگاه
پيش بينايان كني ترك ادب
نار شهوت از آن گشتي حطب
چون نداري فطنت و نور هدي
بهر كوران روي را مي‌زن جلا
پيش بينايان حدث در روي مال
ناز مي‌كن با چنين گنديده حال
شيخ سوزن زود در دريا فكند
خواست سوزن را بواز بلند
صد هزاران ماهي اللهيي
سوزن زر در لب هر ماهيي
سر بر آوردند از درياي حق
كه بگير اي شيخ سوزنهاي حق
رو بدو كرد و بگفتش اي امير
ملك دل به يا چنان ملك حقير
اين نشان ظاهرست اين هيچ نيست
تا بباطن در روي بيني تو بيست
سوي شهر از باغ شاخي آورند
باغ و بستان را كجا آنجا برند
خاصه باغي كين فلك يك برگ اوست
بلك آن مغزست و اين عالم چو پوست
بر نمي‌داري سوي آن باغ گام
بوي افزون جوي و كن دفع زكام
تا كه آن بو جاذب جانت شود
تا كه آن بو نور چشمانت شود
گفت يوسف ابن يعقوب نبي
بهر بو القوا علي وجه ابي
بهر اين بو گفت احمد در عظات
دائما قرة عيني في الصلوة
پنج حس با همدگر پيوسته‌اند
رسته اين هر پنج از اصلي بلند
قوت يك قوت باقي شود
ما بقي را هر يكي ساقي شود
ديدن ديده فزايد عشق را
عشق در ديده فزايد صدق را
صدق بيداري هر حس مي‌شود
حسها را ذوق مونس مي‌شود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد