بخش ۹۶ - بقيهٔ قصهٔ ابراهيم ادهم بر لب آن دريا

۳۵ بازديد


چون نفاذ امر شيخ آن مير ديد
ز آمد ماهي شدش وجدي پديد
گفت اه ماهي ز پيران آگهست
شه تني را كو لعين درگهست
ماهيان از پير آگه ما بعيد
ما شقي زين دولت و ايشان سعيد
سجده كرد و رفت گريان و خراب
گشت ديوانه ز عشق فتح باب
پس تو اي ناشسته‌رو در چيستي
در نزاع و در حسد با كيستي
با دم شيري تو بازي مي‌كني
بر ملايك ترك‌تازي مي‌كني
بد چه مي‌گويي تو خير محض را
هين ترفع كم شمر آن خفض را
بد چه باشد مس محتاج مهان
شيخ كي بود كيمياي بي‌كران
مس اگر از كيميا قابل نبد
كيميا از مس هرگز مس نشد
بد چه باشد سركشي آتش‌عمل
شيخ كي بود عين درياي ازل
دايم آتش را بترسانند از آب
آب كي ترسيد هرگز ز التهاب
در رخ مه عيب‌بيني مي‌كني
در بهشتي خارچيني مي‌كني
گر بهشت اندر روي تو خارجو
هيچ خار آنجا نيابي غير تو
مي‌بپوشي آفتابي در گلي
رخنه مي‌جويي ز بدر كاملي
آفتابي كه بتابد در جهان
بهر خفاشي كجا گردد نهان
عيبها از رد پيران عيب شد
غيبها از رشك ايشان غيب شد
باري ار دوري ز خدمت يار باش
در ندامت چابك و بر كار باش
تا از آن راهت نسيمي مي‌رسد
آب رحمت را چه بندي از حسد
گرچه دوري دور مي‌جنبان تو دم
حيث ما كنتم فولوا وجهكم
چون خري در گل فتد از گام تيز
دم بدم جنبد براي عزم خيز
جاي را هموار نكند بهر باش
داند او كه نيست آن جاي معاش
حس تو از حس خر كمتر بدست
كه دل تو زين وحلها بر نجست
در وحل تاويل و رخصت مي‌كني
چون نمي‌خواهي كز آن دل بر كني
كين روا باشد مرا من مضطرم
حق نگيرد عاجزي را از كرم
خود گرفتستت تو چون كفتار كور
اين گرفتن را نبيني از غرور
مي‌گوند اينجايگه كفتار نيست
از برون جوييد كاندر غار نيست
اين همي‌گويند و بندش مي‌نهند
او همي‌گويد ز من بي آگهند
گر ز من آگاه بودي اين عدو
كي ندا كردي كه آن كفتار كو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد