شد ز حد هين باز گرد اي يار گرد
روستايي خواجه را بين خانه برد
قصهٔ اهل سبا يك گوشه نه
آن بگو كان خواجه چون آمد به ده
روستايي در تملق شيوه كرد
تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد
از پيام اندر پيام او خيره شد
تا زلال حزم خواجه تيره شد
هم ازينجا كودكانش در پسند
نرتع و نلعب بشادي ميزدند
همچو يوسف كش ز تقدير عجب
نرتع و نلعب ببرد از ظل آب
آن نه بازي بلك جانبازيست آن
حيله و مكر و دغاسازيست آن
هرچه از يارت جدا اندازد آن
مشنو آن را كان زيان دارد زيان
گر بود آن سود صد در صد مگير
بهر زر مگسل ز گنجور اي فقير
اين شنو كه چند يزدان زجر كرد
گفت اصحاب نبي را گرم و سرد
زانك بر بانگ دهل در سال تنگ
جمعه را كردند باطل بي درنگ
تا نبايد ديگران ارزان خرند
زان جلب صرفه ز ما ايشان برند
ماند پيغامبر بخلوت در نماز
با دو سه درويش ثابت پر نياز
گفت طبل و لهو و بازرگانيي
چونتان ببريد از ربانيي
قد فضضتم نحو قمح هائما
ثم خليتم نبيا قائما
بهر گندم تخم باطل كاشتيد
و آن رسول حق را بگذاشتيد
صحبت او خير من لهوست و مال
بين كرا بگذاشتي چشمي بمال
خود نشد حرص شما را اين يقين
كه منم رزاق و خير الرازقين
آنك گندم را ز خود روزي دهد
كي توكلهات را ضايع نهد
از پي گندم جدا گشتي از آن
كه فرستادست گندم ز آسمان
باز گويد بط را كز آب خيز
تا ببيني دشتها را قندريز
بط عاقل گويدش اي باز دور
آب ما را حصن و امنست و سرور
ديو چون باز آمد اي بطان شتاب
هين به بيرون كم رويد از حصن آب
باز را گويند رو رو باز گرد
از سر ما دست دار اي پايمرد
ما بري از دعوتت دعوت ترا
ما ننوشيم اين دم تو كافرا
حصن ما را قند و قندستان ترا
من نخواهم هديهات بستان ترا
چونك جان باشد نيايد لوت كم
چونك لشكر هست كم نايد علم
خواجهٔ حازم بسي عذر آوريد
بس بهانه كرد با ديو مريد
گفت اين دم كارها دارم مهم
گر بيايم آن نگردد منتظم
شاه كار نازكم فرموده است
ز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نيارم ترك امر شاه كرد
من نتانم شد بر شه رويزرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص
ميرسد از من هميجويد مناص
تو روا داري كه آيم سوي ده
تا در ابرو افكند سلطان گره
بعد از آن درمان خشمش چون كنم
زنده خود را زين مگر مدفون كنم
زين نمط او صد بهانه باز گفت
حيلهها با حكم حق نفتاد جفت
گر شود ذرات عالم حيلهپيچ
با قضاي آسمان هيچند هيچ
چون گريزد اين زمين از آسمان
چون كند او خويش را از وي نهان
هرچه آيد ز آسمان سوي زمين
نه مفر دارد نه چاره نه كمين
آتش ار خورشيد ميبارد برو
او بپيش آتشش بنهاده رو
ور همي طوفان كند باران برو
شهرها را ميكند ويران برو
او شده تسليم او ايوبوار
كه اسيرم هرچه ميخواهي ببار
اي كه جزو اين زميني سر مكش
چونك بيني حكم يزدان در مكش
چون خلقناكم شنودي من تراب
خاك باشي جست از تو رو متاب
بين كه اندر خاك تخمي كاشتم
كرد خاكي و منش افراشتم
حملهٔ ديگر تو خاكي پيشه گير
تا كنم بر جمله ميرانت امير
آب از بالا به پستي در رود
آنگه از پستي به بالا بر رود
گندم از بالا بزير خاك شد
بعد از آن او خوشه و چالاك شد
دانهٔ هر ميوه آمد در زمين
بعد از آن سرها بر آورد از دفين
اصل نعمتها ز گردون تا بخاك
زير آمد شد غذاي جان پاك
از تواضع چون ز گردون شد بزير
گشت جزو آدمي حي دلير
پس صفات آدمي شد آن جماد
بر فراز عرش پران گشت شاد
كز جهان زنده ز اول آمديم
باز از پستي سوي بالا شديم
جمله اجزا در تحرك در سكون
ناطقان كه انا اليه راجعون
ذكر و تسبيحات اجزاي نهان
غلغلي افكند اندر آسمان
چون قضا آهنگ نارنجات كرد
روستايي شهريي را مات كرد
با هزاران حزم خواجه مات شد
زان سفر در معرض آفات شد
اعتمادش بر ثبات خويش بود
گرچه كه بد نيم سيلش در ربود
چون قضا بيرون كند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله كور و كر
ماهيان افتند از دريا برون
دام گيرد مرغ پران را زبون
تا پري و ديو در شيشه شود
بلك هاروتي به بابل در رود
جز كسي كاندر قضا اندر گريخت
خون او را هيچ تربيعي نريخت
غير آن كه در گريزي در قضا
هيچ حيله ندهدت از وي رها
خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت
مرغ عزمش سوي ده اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند
رخت را بر گاو عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوي ده
كه بري خورديم از ده مژده ده
مقصد ما را چراگاه خوشست
يار ما آنجا كريم و دلكشست
با هزاران آرزومان خوانده است
بهر ما غرس كرم بنشانده است
ما ذخيرهٔ ده زمستان دراز
از بر او سوي شهر آريم باز
بلك باغ ايثار راه ما كند
در ميان جان خودمان جا كند
عجلوا اصحابنا كي تربحوا
عقل ميگفت از درون لا تفرحوا
من رباح الله كونوا رابحين
ان ربي لا يحب الفرحين
افرحوا هونا بما آتاكم
كل آت مشغل الهاكم
شاد از وي شو مشو از غير وي
او بهارست و دگرها ماه دي
هر چه غير اوست استدراج تست
گرچه تخت و ملكتست و تاج تست
شاد از غم شو كه غم دام لقاست
اندرين ره سوي پستي ارتقاست
غم يكي گنجيست و رنج تو چو كان
ليك كي در گيرد اين در كودكان
كودكان چون نام بازي بشنوند
جمله با خر گور هم تگ ميدوند
اي خران كور اين سو دامهاست
در كمين اين سوي خونآشامهاست
تيرها پران كمان پنهان ز غيب
بر جواني ميرسد صد تير شيب
گام در صحراي دل بايد نهاد
زانك در صحراي گل نبود گشاد
ايمن آبادست دل اي دوستان
چشمهها و گلستان در گلستان
عج الي القلب و سر يا ساريه
فيه اشجار و عين جاريه
ده مرو ده مرد را احمق كند
عقل را بي نور و بي رونق كند
قول پيغامبر شنو اي مجتبي
گور عقل آمد وطن در روستا
هر كه را در رستا بود روزي و شام
تا بماهي عقل او نبود تمام
تا بماهي احمقي با او بود
از حشيش ده جز اينها چه درود
وانك ماهي باشد اندر روستا
روزگاري باشدش جهل و عمي
ده چه باشد شيخ واصل ناشده
دست در تقليد و حجت در زده
پيش شهر عقل كلي اين حواس
چون خران چشمبسته در خراس
اين رها كن صورت افسانه گير
هل تو دردانه تو گندمدانه گير
گر بدر ره نيست هين بر ميستان
گر بدان ره نيستت اين سو بران
ظاهرش گير ار چه ظاهر كژ پرد
عاقبت ظاهر سوي باطن برد
اول هر آدمي خود صورتست
بعد از آن جان كو جمال سيرتست
اول هر ميوه جز صورت كيست
بعد از آن لذت كه معني ويست
اولا خرگاه سازند و خرند
ترك را زان پس به مهمان آورند
صورتت خرگاه دان معنيت ترك
معنيت ملاح دان صورت چو فلك
بهر حق اين را رها كن يك نفس
تا خر خواجه بجنباند جرس
خواجه و بچگان جهازي ساختند
بر ستوران جانب ده تاختند
شادمانه سوي صحرا راندند
سافروا كي تغنموا بر خواندند
كز سفرها ماه كيخسرو شود
بي سفرها ماه كي خسرو شود
از سفر بيدق شود فرزين راد
وز سفر يابيد يوسف صد مراد
روز روي از آفتابي سوختند
شب ز اختر راه ميآموختند
خوب گشته پيش ايشان راه زشت
از نشاط ده شده ره چون بهشت
تلخ از شيرينلبان خوش ميشود
خار از گلزار دلكش ميشود
حنظل از معشوق خرما ميشود
خانه از همخانه صحرا ميشود
اي بسا از نازنينان خاركش
بر اميد گلعذار ماهوش
اي بسا حمال گشته پشتريش
از براي دلبر مهروي خويش
كرده آهنگر جمال خود سياه
تا كه شب آيد ببوسد روي ماه
خواجه تا شب بر دكاني چار ميخ
زانك سروي در دلش كردست بيخ
تاجري دريا و خشكي ميرود
آن بمهر خانهشيني ميدود
هر كه را با مرده سودايي بود
بر اميد زندهسيمايي بود
آن دروگر روي آورده به چوب
بر اميد خدمت مهروي خوب
بر اميد زندهاي كن اجتهاد
كو نگردد بعد روزي دو جماد
مونسي مگزين خسي را از خسي
عاريت باشد درو آن مونسي
انس تو با مادر و بابا كجاست
گر بجز حق مونسانت را وفاست
انس تو با دايه و لالا چه شد
گر كسي شايد بغير حق عضد
انس تو با شير و با پستان نماند
نفرت تو از دبيرستان نماند
آن شعاعي بود بر ديوارشان
جانب خورشيد وا رفت آن نشان
بر هر آن چيزي كه افتد آن شعاع
تو بر آن هم عاشق آيي اي شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود
آن ز وصف حق زر اندود بود
چون زري با اصل رفت و مس بماند
طبع سير آمد طلاق او براند
از زر اندود صفاتش پا بكش
از جهالت قلب را كم گوي خوش
كان خوشي در قلبها عاريتست
زير زينت مايهٔ بي زينتست
زر ز روي قلب در كان ميرود
سوي آن كان رو تو هم كان ميرود
نور از ديوار تا خور ميرود
تو بدان خور رو كه در خور ميرود
زين سپس پستان تو آب از آسمان
چون نديدي تو وفا در ناودان
معدن دنبه نباشد دام گرگ
كي شناسد معدن آن گرگ سترگ
زر گمان بردند بسته در گره
ميشتابيدند مغروران به ده
همچنين خندان و رقصان ميشدند
سوي آن دولاب چرخي ميزدند
چون هميديدند مرغي ميپريد
جانب ده صبر جامه ميدريد
هر كه ميآمد ز ده از سوي او
بوسه ميدادند خوش بر روي او
گر تو روي يار ما را ديدهاي
پس تو جان را جان و ما را ديدهاي
آن شغالي رفت اندر خم رنگ
اندر آن خم كرد يك ساعت درنگ
پس بر آمد پوستش رنگين شده
كه منم طاووس عليين شده
پشم رنگين رونق خوش يافته
آفتاب آن رنگها بر تافته
ديد خود را سبز و سرخ و فور و زرد
خويشتن را بر شغالان عرضه كرد
جمله گفتند اي شغالك حال چيست
كه ترا در سر نشاطي ملتويست
از نشاط از ما كرانه كردهاي
اين تكبر از كجا آوردهاي
يك شغالي پيش او شد كاي فلان
شيد كردي يا شدي از خوشدلان
شيد كردي تا به منبر بر جهي
تا ز لاف اين خلق را حسرت دهي
بس بكوشيدي نديدي گرميي
پس ز شيد آوردهاي بيشرميي
گرمي آن اوليا و انبياست
باز بيشرمي پناه هر دغاست
كه التفات خلق سوي خود كشند
كه خوشيم و از درون بس ناخوشند
همچو مجنون كو سگي را مينواخت
بوسهاش ميداد و پيشش ميگداخت
گرد او ميگشت خاضع در طواف
هم جلاب شكرش ميداد صاف
بوالفضولي گفت اي مجنون خام
اين چه شيدست اين كه ميآري مدام
پوز سگ دايم پليدي ميخورد
مقعد خود را بلب مياسترد
عيبهاي سگ بسي او بر شمرد
عيبدان از غيبدان بويي نبرد
گفت مجنون تو همه نقشي و تن
اندر آ و بنگرش از چشم من
كين طلسم بستهٔ موليست اين
پاسبان كوچهٔ ليليست اين
همنشين بين و دل و جان و شناخت
كو كجا بگزيد و مسكنگاه ساخت
او سگ فرخرخ كهف منست
بلك او همدرد و هملهف منست
آن سگي كه باشد اندر كوي او
من به شيران كي دهم يك موي او
اي كه شيران مر سگانش را غلام
گفت امكان نيست خامش والسلام
گر ز صورت بگذريد اي دوستان
جنتست و گلستان در گلستان
صورت خود چون شكستي سوختي
صورت كل را شكست آموختي
بعد از آن هر صورتي را بشكني
همچو حيدر باب خيبر بر كني
سغبهٔ صورت شد آن خواجهٔ سليم
كه به ده ميشد بگفتاري سقيم
سوي دام آن تملق شادمان
همچو مرغي سوي دانهٔ امتحان
از كرم دانست مرغ آن دانه را
غايت حرص است نه جود آن عطا
مرغكان در طمع دانه شادمان
سوي آن تزوير پران و دوان
گر ز شادي خواجه آگاهت كنم
ترسم اي رهرو كه بيگاهت كنم
مختصر كردم چو آمد ده پديد
خود نبود آن ده ره ديگر گزيد
قرب ماهي ده بده ميتاختند
زانك راه ده نكو نشناختند
هر كه در ره بي قلاوزي رود
هر دو روزه راه صدساله شود
هر كه تازد سوي كعبه بي دليل
همچو اين سرگشتگان گردد ذليل
هر كه گيرد پيشهاي بياوستا
ريشخندي شد بشهر و روستا
جز كه نادر باشد اندر خافقين
آدمي سر بر زند بي والدين
مال او يابد كه كسبي ميكند
نادري باشد كه بر گنجي زند
مصطفايي كو كه جسمش جان بود
تا كه رحمن علمالقرآن بود
اهل تن را جمله علم بالقلم
واسطه افراشت در بذل كرم
هر حريصي هست محروم اي پسر
چون حريصان تگ مرو آهستهتر
اندر آن ره رنجها ديدند و تاب
چون عذاب مرغ خاكي در عذاب
سير گشته از ده و از روستا
وز شكرريز چنان نا اوستا
بعد ماهي چون رسيدند آن طرف
بينوا ايشان ستوران بي علف
روستايي بين كه از بدنيتي
ميكند بعد اللتيا والتي
روي پنهان ميكند زيشان بروز
تا سوي باغش بنگشايند پوز
آنچنان رو كه همه رزق و شرست
از مسلمانان نهان اوليترست
رويها باشد كه ديوان چون مگس
بر سرش بنشسته باشند چون حرس
چون ببيني روي او در تو فتند
يا مبين آن رو چو ديدي خوش مخند
در چنان روي خبيث عاصيه
گفت يزدان نسفعن بالناصيه
چون بپرسيدند و خانهش يافتند
همچو خويشان سوي در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانهاش
خواجه شد زين كژروي ديوانهوش
ليك هنگام درشتي هم نبود
چون در افتادي بچه تيزي چه سود
بر درش ماندند ايشان پنج روز
شب بسرما روز خود خورشيدسوز
نه ز غفلت بود ماندن نه خري
بلك بود از اضطرار و بيخري
با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار
شير مرداري خورد از جوع زار
او هميديدش هميكردش سلام
كه فلانم من مرا اينست نام
گفت باشد من چه دانم تو كيي
يا پليدي يا قرين پاكيي
گفت اين دم با قيامت شد شبيه
تا برادر شد يفر من اخيه
شرح ميكردش كه من آنم كه تو
لوتها خوردي ز خوان من دوتو
آن فلان روزت خريدم آن متاع
كل سر جاوز الاثنين شاع
سر مهر ما شنيدستند خلق
شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او هميگفتش چه گويي ترهات
نه ترا دانم نه نام تو نه جات
پنجمين شب ابر و باراني گرفت
كاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسيد آن كارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان
چون بصد الحاح آمد سوي در
گفت آخر چيست اي جان پدر
گفت من آن حقها بگذاشتم
ترك كردم آنچ ميپنداشتم
پنجساله رنج ديدم پنج روز
جان مسكينم درين گرما و سوز
يك جفا از خويش و از يار و تبار
در گراني هست چون سيصد هزار
زانك دل ننهاد بر جور و جفاش
جانش خوگر بود با لطف و وفاش
هرچه بر مردم بلا و شدتست
اين يقين دان كز خلاف عادتست
گفت اي خورشيد مهرت در زوال
گر تو خونم ريختي كردم حلال
امشب باران به ما ده گوشهاي
تا بيابي در قيامت توشهاي
گفت يك گوشهست آن باغبان
هست اينجا گرگ را او پاسبان
در كفش تير و كمان از بهر گرگ
تا زند گر آيد آن گرگ سترگ
گر تو آن خدمت كني جا آن تست
ورنه جاي ديگري فرماي جست
گفت صد خدمت كنم تو جاي ده
آن كمان و تير در كفم بنه
من نخسپم حارسي رز كنم
گر بر آرد گرگ سر تيرش زنم
بهر حق مگذارم امشب اي دودل
آب باران بر سر و در زير گل
گوشهاي خالي شد و او با عيال
رفت آنجا جاي تنگ و بي مجال
چون ملخ بر همدگر گشته سوار
از نهيب سيل اندر كنج غار
شب همه شب جمله گويان اي خدا
اين سزاي ما سزاي ما سزا
اين سزاي آنك شد يار خسان
يا كسي كرداز براي ناكسان
اين سزاي آنك اندر طمع خام
ترك گويد خدمت خاك كرام
خاك پاكان ليسي و ديوارشان
بهتر از عام و رز و گلزارشان
بندهٔ يك مرد روشندل شوي
به كه بر فرق سر شاهان روي
از ملوك خاك جز بانگ دهل
تو نخواهي يافت اي پيك سبل
شهريان خود رهزنان نسبت بروح
روستايي كيست گيج و بي فتوح
اين سزاي آنك بي تدبير عقل
بانگ غولي آمدش بگزيد نقل
چون پشيماني ز دل شد تا شغاف
زان سپس سودي ندارد اعتراف
آن كمان و تير اندر دست او
گرگ را جويان همه شب سو بسو
گرگ بر وي خود مسلط چون شرر
گرگ جويان و ز گرگ او بيخبر
هر پشه هر كيك چون گرگي شده
اندر آن ويرانهشان زخمي زده
فرصت آن پشه راندن هم نبود
از نهيب حملهٔ گرگ عنود
تا نبايد گرگ آسيبي زند
روستايي ريش خواجه بر كند
اين چنين دندانكنان تا نيمشب
جانشان از ناف ميآمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشتهاي
سر بر آورد از فراز پشتهاي
تير را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست
اندر افتادن ز حيوان باد جست
روستايي هاي كرد و كوفت دست
ناجوامردا كه خركرهٔ منست
گفت نه اين گرگ چون آهرمنست
اندرو اشكال گرگي ظاهرست
شكل او از گرگي او مخبرست
گفت نه بادي كه جست از فرج وي
ميشناسم همچنانك آبي ز مي
كشتهاي خركرهام را در رياض
كه مبادت بسط هرگز ز انقباض
گفت نيكوتر تفحص كن شبست
شخصها در شب ز ناظر محجبست
شب غلط بنمايد و مبدل بسي
ديد صايب شب ندارد هر كسي
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
اين سه تاريكي غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست
ميشناسم باد خركرهٔ منست
در ميان بيست باد آن باد را
ميشناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بيامد ناشكفت
روستايي را گريبانش گرفت
كابله طرار شيد آوردهاي
بنگ و افيون هر دو با هم خوردهاي
در سه تاريكي شناسي باد خر
چون نداني مر مرا اي خيرهسر
آنك داند نيمشب گوساله را
چون نداند همره دهساله را
خويشتن را عارف و واله كني
خاك در چشم مروت ميزني
كه مرا از خويش هم آگاه نيست
در دلم گنجاي جز الله نيست
آنچ دي خوردم از آنم ياد نيست
اين دل از غير تحير شاد نيست
عاقل و مجنون حقم ياد آر
در چنين بيخويشيم معذور دار
آنك مرداري خورد يعني نبيد
شرع او را سوي معذوران كشيد
مست و بنگي را طلاق و بيع نيست
همچو طفلست او معاف و معتقيست
مستيي كيد ز بوي شاه فرد
صد خم مي در سر و مغز آن نكرد
پس برو تكليف چون باشد روا
اسب ساقط گشت و شد بي دست و پا
بار كي نهد در جهان خركره را
درس كي دهد پارسي بومره را
بار بر گيرند چون آمد عرج
گفت حق ليس علي الاعمي حرج
سوي خود اعمي شدم از حق بصير
پس معافم از قليل و از كثير
لاف درويشي زني و بيخودي
هاي هوي مستيان ايزدي
كه زمين را من ندانم ز آسمان
امتحانت كرد غيرت امتحان
باد خركرهٔ چنين رسوات كرد
هستي نفي ترا اثبات كرد
اين چنين رسوا كند حق شيد را
اين چنين گيرد رميدهصيد را
صد هزاران امتحانست اي پسر
هر كه گويد من شدم سرهنگ در
گر نداند عامه او را ز امتحان
پختگان راه جويندش نشان
چون كند دعوي خياطي خسي
افكند در پيش او شه اطلسي
كه ببر اين را بغلطاق فراخ
ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ
گر نبودي امتحان هر بدي
هر مخنث در وغا رستم بدي
خود مخنث را زره پوشيده گير
چون ببيند زخم گردد چون اسير
مست حق هشيار چون شد از دبور
مست حق نايد به خود تا نفخ صور
بادهٔ حق راست باشد بي دروغ
دوغ خوردي دوغ خوردي دوغ دوغ
ساختي خود را جنيد و بايزيد
رو كه نشناسم تبر را از كليد
بدرگي و منبلي و حرص و آز
چون كني پنهان بشيد اي مكرساز
خويش را منصور حلاجي كني
آتشي در پنبهٔ ياران زني
كه بنشناسم عمر از بولهب
باد كرهٔ خود شناسم نيمشب
اي خري كين از تو خر باور كند
خويش را بهر تو كور و كر كند
خويش را از رهروان كمتر شمر
تو حريف رهرياني گه مخور
باز پر از شيد سوي عقل تاز
كي پرد بر آسمان پر مجاز
خويشتن را عاشق حق ساختي
عشق با ديو سياهي باختي
عاشق و معشوق را در رستخيز
دو بدو بندند و پيش آرند تيز
تو چه خود را گيج و بيخود كردهاي
خون رز كو خون ما را خوردهاي
رو كه نشناسم ترا از من بجه
عارف بيخويشم و بهلول ده
تو توهم ميكني از قرب حق
كه طبقگر دور نبود از طبق
اين نميبيني كه قرب اوليا
صد كرامت دارد و كار و كيا
آهن از داوود مومي ميشود
موم در دستت چو آهن ميبود
قرب خلق و رزق بر جملهست عام
قرب وحي عشق دارند اين كرام
قرب بر انواع باشد اي پدر
ميزند خورشيد بر كهسار و زر
ليك قربي هست با زر شيد را
كه از آن آگه نباشد بيد را
شاخ خشك و تر قريب آفتاب
آفتاب از هر دو كي دارد حجاب
ليك كو آن قربت شاخ طري
كه ثمار پخته از وي ميخوري
شاخ خشك از قربت آن آفتاب
غير زوتر خشك گشتن گو بياب
آنچنان مستي مباش اي بيخرد
كه به عقل آيد پشيماني خورد
بلك از آن مستان كه چون مي ميخورند
عقلهاي پخته حسرت ميبرند
اي گرفته همچو گربه موش پير
گر از آن مي شيرگيري شير گير
اي بخورده از خيالي جام هيچ
همچو مستان حقايق بر مپيچ
ميفتي اين سو و آن سو مستوار
اي تو اين سو نيستت زان سو گذار
گر بدان سو راه يابي بعد از آن
گه بدين سو گه بدان سو سر فشان
جمله اين سويي از آن سو كپ مزن
چون نداري مرگ هرزه جان مكن
آن خضرجان كز اجل نهراسد او
شايد ار مخلوق را نشناسد او
كام از ذوق توهم خوش كني
در دمي در خيك خود پرش كني
پس به يك سوزن تهي گردي ز باد
اين چنين فربه تن عاقل مباد
كوزهها سازي ز برف اندر شتا
كي كند چون آب بيند آن وفا
پوست دنبه يافت شخصي مستهان
هر صباحي چرب كردي سبلتان
در ميان منعمان رفتي كه من
لوت چربي خوردهام در انجمن
دست بر سبلت نهادي در نويد
رمز يعني سوي سبلت بنگريد
كين گواه صدق گفتار منست
وين نشان چرب و شيرين خوردنست
اشكمش گفتي جواب بيطنين
كه اباد الله كيد الكاذبين
لاف تو ما را بر آتش بر نهاد
كان سبال چرب تو بر كنده باد
گر نبودي لاف زشتت اي گدا
يك كريمي رحم افكندي به ما
ور نمودي عيب و كژ كم باختي
يك طبيبي داروي او ساختي
گفت حق كه كژ مجنبان گوش و دم
ينفعن الصادقين صدقهم
گفت اندر كژ مخسپ اي محتلم
آنچ داري وا نما و فاستقم
ور نگويي عيب خود باري خمش
از نمايش وز دغل خود را مكش
گر تو نقدي يافتي مگشا دهان
هست در ره سنگهاي امتحان
سنگهاي امتحان را نيز پيش
امتحانها هست در احوال خويش
گفت يزدان از ولادت تا بحين
يفتنون كل عام مرتين
امتحان در امتحانست اي پدر
هين به كمتر امتحان خود را مخر
بلعم باعور و ابليس لعين
ز امتحان آخرين گشته مهين
او بدعوي ميل دولت ميكند
معدهاش نفرين سبلت ميكند
كانچ پنهان ميكند پيدايش كن
سوخت ما را اي خدا رسواش كن
جمله اجزاي تنش خصم ويند
كز بهاري لافد ايشان در ديند
لاف وا داد كرمها ميكند
شاخ رحمت را ز بن بر ميكند
راستي پيش آر يا خاموش كن
وانگهان رحمت ببين و نوش كن
آن شكم خصم سبال او شده
دست پنهان در دعا اندر زده
كاي خدا رسوا كن اين لاف لئام
تا بجنبد سوي ما رحم كرام
مستجاب آمد دعاي آن شكم
شورش حاجت بزد بيرون علم
گفت حق گر فاسقي و اهل صنم
چون مرا خواني اجابتها كنم
تو دعا را سخت گير و ميشخول
عاقبت برهاندت از دست غول
چون شكم خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دويدند او گريخت
كودك از ترس عتابش رنگ ريخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آب روي مرد لافي را ببرد
گفت آن دنبه كه هر صبحي بدان
چرب ميكردي لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دويديم و نكرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت
رحمهاشان باز جنبيدن گرفت
دعوتش كردند و سيرش داشتند
تخم رحمت در زمينش كاشتند
او چو ذوق راستي ديد از كرام
بي تكبر راستي را شد غلام
و آن شغال رنگرنگ آمد نهفت
بر بناگوش ملامتگر بكفت
بنگر آخر در من و در رنگ من
يك صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشتهام صد رنگ و خوش
مر مرا سجده كن از من سر مكش
كر و فر و آب و تاب و رنگ بين
فخر دنيا خوان مرا و ركن دين
مظهر لطف خدايي گشتهام
لوح شرح كبريايي گشتهام
اي شغالان هين مخوانيدم شغال
كي شغالي را بود چندين جمال
آن شغالان آمدند آنجا بجمع
همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانيمت بگو اي جوهري
گفت طاوس نر چون مشتري
پس بگفتندش كه طاوسان جان
جلوهها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه كني گفتا كه ني
باديه نارفته چون كوبم مني
بانگ طاووسان كني گفتا كه لا
پس نهاي طاووس خواجه بوالعلا
خلعت طاووس آيد ز آسمان
كي رسي از رنگ و دعويها بدان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد