بخش ۹۱ - قصهٔ تيراندازي و ترسيدن او از سواري كي در بيشه مي‌رفت

۳۵ بازديد


يك سواري با سلاح و بس مهيب
مي‌شد اندر بيشه بر اسپي نجيب
تيراندازي بحكم او را بديد
پس ز خوف او كمان را در كشيد
تا زند تيري سوارش بانگ زد
من ضعيفم گرچه زفتستم جسد
هان و هان منگر تو در زفتي من
كه كمم در وقت جنگ از پيرزن
گفت رو كه نيك گفتي ورنه نيش
بر تو مي‌انداختم از ترس خويش
بس كسان را كلت پيگار كشت
بي رجوليت چنان تيغي به مشت
گر بپوشي تو سلاح رستمان
رفت جانت چون نباشي مرد آن
جان سپر كن تيغ بگذار اي پسر
هر كه بي سر بود ازين شه برد سر
آن سلاحت حيله و مكر توست
هم ز تو زاييد و هم جان تو خست
چون نكردي هيچ سودي زين حيل
ترك حيلت كن كه پيش آيد دول
چون يكي لحظه نخوردي بر ز فن
ترك فن گو مي‌طلب رب المنن
چون مبارك نيست بر تو اين علوم
خويشتن گولي كن و بگذر ز شوم
چون ملايك گو كه لا علم لنا
يا الهي غير ما علمتنا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد