من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸ - التزام كردن خادم تعهد بهيمه را و تخلف نمودن

۳۲ بازديد

 

حلقهٔ آن صوفيان مستفيد
چونك در وجد و طرب آخر رسيد
خوان بياوردند بهر ميهمان
از بهيمه ياد آورد آن زمان
گفت خادم را كه در آخر برو
راست كن بهر بهيمه كاه و جو
گفت لا حول اين چه افزون گفتنست
از قديم اين كارها كار منست
گفت تر كن آن جوش را از نخست
كان خر پيرست و دندانهاش سست
گفت لا حول اين چه مي‌گويي مها
از من آموزند اين ترتيبها
گفت پالانش فرو نه پيش پيش
داروي منبل بنه بر پشت ريش
گفت لا حول آخر اي حكمت‌گزار
جنس تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضي رفته‌اند از پيش ما
هست مهمان جان ما و خويش ما
گفت آبش ده وليكن شير گرم
گفت لا حول از توم بگرفت شرم
گفت اندر جو تو كمتر كاه‌كن
گفت لا حول اين سخن كوتاه كن
گفت جايش را بروب از سنگ و پشك
ور بود تر ريز بر وي خاك خشك
گفت لا حول اي پدر لا حول كن
با رسول اهل كمتر گو سخن
گفت بستان شانه پشت خر بخار
گفت لا حول اي پدر شرمي بدار
خادم اين گفت و ميان را بست چست
گفت رفتم كاه و جو آرم نخست
رفت و از آخر نكرد او هيچ ياد
خواب خرگوشي بدان صوفي بداد
رفت خادم جانب اوباش چند
كرد بر اندرز صوفي ريش‌خند
صوفي از ره مانده بود و شد دراز
خوابها مي‌ديد با چشم فراز
كان خرش در چنگ گرگي مانده بود
پاره‌ها از پشت و رانش مي‌ربود
گفت لا حول اين چه ماليخولياست
اي عجب آن خادم مشفق كجاست
باز مي‌ديد آن خرش در راه‌رو
گه به چاهي مي‌فتاد و گه بگو
گونه‌گون مي‌ديد ناخوش واقعه
فاتحه مي‌خواند او والقارعه
گفت چاره چيست ياران جسته‌اند
رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند
باز مي‌گفت اي عجب آن خادمك
نه كه با ما گشت هم‌نان و نمك
من نكردم با وي الا لطف و لين
او چرا با من كند برعكس كين
هر عداوت را سبب بايد سند
ورنه جنسيت وفا تلقين كند
باز مي‌گفت آدم با لطف و جود
كي بر آن ابليس جوري كرده بود
آدمي مر مار و كزدم را چه كرد
كو همي‌خواهد مرورا مرگ و درد
گرگ را خود خاصيت بدريدنست
اين حسد در خلق آخر روشنست
باز مي‌گفت اين گمان بد خطاست
بر برادر اين چنين ظنم چراست
باز گفتي حزم سؤ الظن تست
هر كه بدظن نيست كي ماند درست
صوفي اندر وسوسه وان خر چنان
كه چنين بادا جزاي دشمنان
آن خر مسكين ميان خاك و سنگ
كژ شده پالان دريده پالهنگ
كشته از ره جملهٔ شب بي علف
گاه در جان كندن و گه در تلف
خر همه شب ذكر مي‌كرد اي اله
جو رها كردم كم از يك مشت كاه
با زبان حال مي‌گفت اي شيوخ
رحمتي كه سوختم زين خام شوخ
آنچ آن خر ديد از رنج و عذاب
مرغ خاكي بيند اندر سيل آب
بس به پهلو گشت آن شب تا سحر
آن خر بيچاره از جوع البقر
روز شد خادم بيامد بامداد
زود پالان جست بر پشتش نهاد
خر فروشانه دو سه زخمش بزد
كرد با خر آنچ زان سگ مي‌سزد
خر جهنده گشت از تيزي نيش
كو زبان تا خر بگويد حال خويش


بخش ۱۰ - يافتن شاه باز را به خانهٔ كمپير زن

۳۳ بازديد


دين نه آن بازيست كو از شه گريخت
سوي آن كمپير كو مي آرد بيخت
تا كه تتماجي پزد اولاد را
ديد آن باز خوش خوش‌زاد را
پايكش بست و پرش كوتاه كرد
ناخنش ببريد و قوتش كاه كرد
گفت نااهلان نكردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بيمارت كند
سوي مادر آ كه تيمارت كند
مهر جاهل را چنين دان اي رفيق
كژ رود جاهل هميشه در طريق
روز شه در جست و جو بيگاه شد
سوي آن كمپير و آن خرگاه شد
ديد ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگريست زار و نوحه كرد
گفت هرچند اين جزاي كار تست
كه نباشي در وفاي ما درست
چون كني از خلد زي دوزخ فرار
غافل از لا يستوي اصحاب نار
اين سزاي آنك از شاه خبير
خيره بگريزد بخانهٔ گنده‌پير
باز مي‌ماليد پر بر دست شاه
بي زبان مي‌گفت من كردم گناه
پس كجا زارد كجا نالد لئيم
گر تو نپذيري بجز نيك اي كريم
لطف شه جان را جنايت‌جو كند
زانك شه هر زشت را نيكو كند
رو مكن زشتي كه نيكيهاي ما
زشت آمد پيش آن زيباي ما
خدمت خود را سزا پنداشتي
تو لواي جرم از آن افراشتي
چون ترا ذكر و دعا دستور شد
زان دعا كردن دلت مغرور شد
هم‌سخن ديدي تو خود را با خدا
اي بسا كو زين گمان افتد جدا
گرچه با تو شه نشيند بر زمين
خويشتن بشناس و نيكوتر نشين
باز گفت اي شه پشيمان مي‌شوم
توبه كردم نو مسلمان مي‌شوم
آنك تو مستش كني و شيرگير
گر ز مستي كژ رود عذرش پذير
گرچه ناخن رفت چون باشي مرا
بر كنم من پرچم خورشيد را
ورچه پرم رفت چون بنوازيم
چرخ بازي گم كند در بازيم
گر كمر بخشيم كه را بر كنم
گر دهي كلكي علمها بشكنم
آخر از پشه نه كم باشد تنم
ملك نمرودي به پر برهم زنم
در ضعيفي تو مرا بابيل گير
هر يكي خصم مرا چون پيل گير
قدر فندق افكنم بندق حريق
بندقم در فعل صد چون منجنيق
گرچه سنگم هست مقدار نخود
ليك در هيجا نه سر ماند نه خود
موسي آمد در وغا با يك عصاش
زد بر آن فرعون و بر شمشيرهاش
هر رسولي يك‌تنه كان در زدست
بر همه آفاق تنها بر زدست
نوح چون شمشير در خواهيد ازو
موج طوفان گشت ازو شمشيرخو
احمدا خود كيست اسپاه زمين
ماه بين بر چرخ و بشكافش جبين
تا بداند سعد و نحس بي‌خبر
دور تست اين دور نه دور قمر
دور تست ايرا كه موسي كليم
آرزو مي‌برد زين دورت مقيم
چونك موسي رونق دور تو ديد
كاندرو صبح تجلي مي‌دميد
گفت يا رب آن چه دور رحمتست
آن گذشت از رحمت آنجا رؤيتست
غوطه ده موسي خود را در بحار
از ميان دورهٔ احمد بر آر
گفت يا موسي بدان بنمودمت
راه آن خلوت بدان بگشودمت
كه تو زان دوري درين دور اي كليم
پا بكش زيرا درازست اين گليم
من كريمم نان نمايم بنده را
تا بگرياند طمع آن زنده را
بيني طفلي بمالد مادري
تا شود بيدار و وا جويد خوري
كو گرسنه خفته باشد بي‌خبر
وان دو پستان مي‌خلد زو مهر در
كنت كنزا رحمة مخفية
فابتعثت امة مهدية
هر كراماتي كه مي‌جويي بجان
او نمودت تا طمع كردي در آن
چند بت بشكست احمد در جهان
تا كه يا رب گوي گشتند امتان
گر نبودي كوشش احمد تو هم
مي‌پرستيدي چو اجدادت صنم
اين سرت وا رست از سجدهٔ صنم
تا بداني حق او را بر امم
گر بگويي شكر اين رستن بگو
كز بت باطن همت برهاند او
مر سرت را چون رهانيد از بتان
هم بدان قوت تو دل را وا رهان
سر ز شكر دين از آن برتافتي
كز پدر ميراث مفتش يافتي
مرد ميراثي چه داند قدر مال
رستمي جان كند و مجان يافت زال
چون بگريانم بجوشد رحمتم
آن خروشنده بنوشد نعمتم
گر نخواهم داد خود ننمايمش
چونش كردم بسته دل بگشايمش
رحمتم موقوف آن خوش گريه‌هاست
چون گريست از بحر رحمت موج خاست


بخش ۱۱ - حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه جهت غريمان بالهام حق تعالي

۳۷ بازديد

 

بود شيخي دايما او وامدار
از جوامردي كه بود آن نامدار
ده هزاران وام كردي از مهان
خرج كردي بر فقيران جهان
هم بوام او خانقاهي ساخته
جان و مال و خانقه در باخته
وام او را حق ز هر جا مي‌گزارد
كرد حق بهر خليل از ريگ آرد
گفت پيغامبر كه در بازارها
دو فرشته مي‌كنند ايدر دعا
كاي خدا تو منفقان را ده خلف
اي خدا تو ممسكان را ده تلف
خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد
حلق خود قرباني خلاق كرد
حلق پيش آورد اسمعيل‌وار
كارد بر حلقش نيارد كرد كار
پس شهيدان زنده زين رويند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا
جان ايمن از غم و رنج و شقا
شيخ وامي سالها اين كار كرد
مي‌ستد مي‌داد همچون پاي‌مرد
تخمها مي‌كاشت تا روز اجل
تا بود روز اجل مير اجل
چونك عمر شيخ در آخر رسيد
در وجود خود نشان مرگ ديد
وام‌داران گرد او بنشسته جمع
شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
وام‌داران گشته نوميد و ترش
درد دلها يار شد با درد شش
شيخ گفت اين بدگمانان را نگر
نيست حق را چار صد دينار زر
كودكي حلوا ز بيرون بانگ زد
لاف حلوا بر اميد دانگ زد
شيخ اشارت كرد خادم را بسر
كه برو آن جمله حلوا را بخر
تا غريمان چونك آن حلوا خورند
يك زماني تلخ در من ننگرند
در زمان خادم برون آمد بدر
تا خرد او جمله حلوا را بزر
گفت او را كوترو حلوا بچند
گفت كودك نيم دينار و ادند
گفت نه از صوفيان افزون مجو
نيم دينارت دهم ديگر مگو
او طبق بنهاد اندر پيش شيخ
تو ببين اسرار سر انديش شيخ
كرد اشارت با غريمان كين نوال
نك تبرك خوش خوريد اين را حلال
چون طبق خالي شد آن كودك ستد
گفت دينارم بده اي با خرد
شيخ گفتا از كجا آرم درم
وام دارم مي‌روم سوي عدم
كودك از غم زد طبق را بر زمين
ناله و گريه بر آورد و حنين
مي‌گريست از غبن كودك هاي هاي
كاي مرا بشكسته بودي هر دو پاي
كاشكي من گرد گلخن گشتمي
بر در اين خانقه نگذشتمي
صوفيان طبل‌خوار لقمه‌جو
سگ‌دلان و همچو گربه روي‌شو
از غريو كودك آنجا خير و شر
گرد آمد گشت بر كودك حشر
پيش شيخ آمد كه اي شيخ درشت
تو يقين دان كه مرا استاد كشت
گر روم من پيش او دست تهي
او مرا بكشد اجازت مي‌دهي
وان غريمان هم بانكار و جحود
رو به شيخ آورده كين باري چه بود
مال ما خوردي مظالم مي‌بري
از چه بود اين ظلم ديگر بر سري
تا نماز ديگر آن كودك گريست
شيخ ديده بست و در وي ننگريست
شيخ فارغ از جفا و از خلاف
در كشيده روي چون مه در لحاف
با ازل خوش با اجل خوش شادكام
فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام
آنك جان در روي او خندد چو قند
از ترش‌رويي خلقش چه گزند
آنك جان بوسه دهد بر چشم او
كي خورد غم از فلك وز خشم او
در شب مهتاب مه را بر سماك
از سگان و وعوع ايشان چه باك
سگ وظيفهٔ خود بجا مي‌آورد
مه وظيفهٔ خود برخ مي‌گسترد
كارك خود مي‌گزارد هر كسي
آب نگذارد صفا بهر خسي
خس خسانه مي‌رود بر روي آب
آب صافي مي‌رود بي اضطراب
مصطفي مه مي‌شكافد نيم‌شب
ژاژ مي‌خايد ز كينه بولهب
آن مسيحا مرده زنده مي‌كند
وان جهود از خشم سبلت مي‌كند
بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه
خاصه ماهي كو بود خاص اله
مي خورد شه بر لب جو تا سحر
در سماع از بانگ چغزان بي خبر
هم شدي توزيع كودك دانگ چند
همت شيخ آن سخا را كرد بند
تا كسي ندهد به كودك هيچ چيز
قوت پيران ازين بيش است نيز
شد نماز ديگر آمد خادمي
يك طبق بر كف ز پيش حاتمي
صاحب مالي و حالي پيش پير
هديه بفرستاد كز وي بد خبير
چارصد دينار بر گوشهٔ طبق
نيم دينار دگر اندر ورق
خادم آمد شيخ را اكرام كرد
وان طبق بنهاد پيش شيخ فرد
چون طبق را از غطا وا كرد رو
خلق ديدند آن كرامت را ازو
آه و افغان از همه برخاست زود
كاي سر شيخان و شاهان اين چه بود
اين چه سرست اين چه سلطانيست باز
اي خداوند خداوندان راز
ما ندانستيم ما را عفو كن
بس پراكنده كه رفت از ما سخن
ما كه كورانه عصاها مي‌زنيم
لاجرم قنديلها را بشكنيم
ما چو كران ناشنيده يك خطاب
هرزه گويان از قياس خود جواب
ما ز موسي پند نگرفتيم كو
گشت از انكار خضري زردرو
با چنان چشمي كه بالا مي‌شتافت
نور چشمش آسمان را مي‌شكافت
كرده با چشمت تعصب موسيا
از حماقت چشم موش آسيا
شيخ فرمود آن همه گفتار و قال
من بحل كردم شما را آن حلال
سر اين آن بود كز حق خواستم
لاجرم بنمود راه راستم
گفت آن دينار اگر چه اندكست
ليك موقوف غريو كودكست
تا نگريد كودك حلوا فروش
بحر رحمت در نمي‌آيد به جوش
اي برادر طفل طفل چشم تست
كام خود موقوف زاري دان درست
گر همي‌خواهي كه آن خلعت رسد
پس بگريان طفل ديده بر جسد


بخش ۱۲ - ترسانيدن شخصي زاهدي را كي كم گري تا كور نشوي

۳۴ بازديد


زاهدي را گفت ياري در عمل
كم گري تا چشم را نايد خلل
گفت زاهد از دو بيرون نيست حال
چشم بيند يا نبيند آن جمال
گر ببيند نور حق خود چه غمست
در وصال حق دو ديده چه كمست
ور نخواهد ديد حق را گو برو
اين چنين چشم شقي گو كور شو
غم مخور از ديده كان عيسي تراست
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
عيسي روح تو با تو حاضرست
نصرت از وي خواه كو خوش ناصرست
ليك بيگار تن پر استخوان
بر دل عيسي منه تو هر زمان
همچو آن ابله كه اندر داستان
ذكر او كرديم بهر راستان
زندگي تن مجو از عيسي‌ات
كام فرعوني مخواه از موسي‌ات
بر دل خود كم نه انديشهٔ معاش
عيش كم نايد تو بر درگاه باش
اين بدن خرگاه آمد روح را
يا مثال كشتيي مر نوح را
ترك چون باشد بيابد خرگهي
خاصه چون باشد عزيز درگهي


بخش ۱۳ - تمامي قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعاي عيسي عليه السلام

۳۴ بازديد


خواند عيسي نام حق بر استخوان
از براي التماس آن جوان
حكم يزدان از پي آن خام مرد
صورت آن استخوان را زنده كرد
از ميان بر جست يك شير سياه
پنجه‌اي زد كرد نقشش را تباه
كله‌اش بر كند مغزش ريخت زود
مغز جوزي كاندرو مغزي نبود
گر ورا مغزي بدي اشكستنش
خود نبودي نقص الا بر تنش
گفت عيسي چون شتابش كوفتي
گفت زان رو كه تو زو آشوفتي
گفت عيسي چون نخوردي خون مرد
گفت در قسمت نبودم رزق خورد
اي بسا كس همچو آن شير ژيان
صيد خود ناخورده رفته از جهان
قسمتش كاهي نه و حرصش چو كوه
وجه نه و كرده تحصيل وجوه
اي ميسر كرده بر ما در جهان
سخره و بيگار ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را كه هست
گفت آن شير اي مسيحا اين شكار
بود خالص از براي اعتبار
گر مرا روزي بدي اندر جهان
خود چه كارستي مرا با مردگان
اين سزاي آنك يابد آب صاف
همچو خر در جو بميزد از گزاف
گر بداند قيمت آن جوي خر
او به جاي پا نهد در جوي سر
او بيابد آنچنان پيغامبري
مير آبي زندگاني‌پروري
چون نميرد پيش او كز امر كن
اي امير آب ما را زنده كن
هين سگ نفس ترا زنده مخواه
كو عدو جان تست از ديرگاه
خاك بر سر استخواني را كه آن
مانع اين سگ بود از صيد جان
سگ نه‌اي بر استخوان چون عاشقي
ديوچه‌وار از چه بر خون عاشقي
آن چه چشمست آن كه بيناييش نيست
ز امتحانها جز كه رسواييش نيست
سهو باشد ظنها را گاه گاه
اين چه ظنست اين كه كور آمد ز راه
ديده آ بر ديگران نوحه‌گري
مدتي بنشين و بر خود مي‌گري
ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود
زانك شمع از گريه روشن‌تر شود
هر كجا نوحه كنند آنجا نشين
زانك تو اوليتري اندر حنين
زانك ايشان در فراق فاني‌اند
غافل از لعل بقاي كاني‌اند
زانك بر دل نقش تقليدست بند
رو به آب چشم بندش را برند
زانك تقليد آفت هر نيكويست
كه بود تقليد اگر كوه قويست
گر ضريري لمترست و تيز خشم
گوشت‌پاره‌ش دان چو او را نيست چشم
گر سخن گويد ز مو باريكتر
آن سرش را زان سخن نبود خبر
مستيي دارد ز گفت خود وليك
از بر وي تا بمي راهيست نيك
همچو جويست او نه او آبي خورد
آب ازو بر آب‌خوران بگذرد
آب در جو زان نمي‌گيرد قرار
زانك آن جو نيست تشنه و آب‌خوار
همچو نايي نالهٔ زاري كند
ليك بيگار خريداري كند
نوحه‌گر باشد مقلد در حديث
جز طمع نبود مراد آن خبيث
نوحه‌گر گويد حديث سوزناك
ليك كو سوز دل و دامان چاك
از محقق تا مقلد فرقهاست
كين چو داوودست و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين سوزي بود
وان مقلد كهنه‌آموزي بود
هين مشو غره بدان گفت حزين
بار بر گاوست و بر گردون حنين
هم مقلد نيست محروم از ثواب
نوحه‌گر را مزد باشد در حساب
كافر و مؤمن خدا گويند ليك
درميان هر دو فرقي هست نيك
آن گدا گويد خدا از بهر نان
متقي گويد خدا از عين جان
گر بدانستي گدا از گفت خويش
پيش چشم او نه كم ماندي نه بيش
سالها گويد خدا آن نان‌خواه
همچو خر مصحف كشد از بهر كاه
گر بدل در تافتي گفت لبش
ذره ذره گشته بودي قالبش
نام ديوي ره برد در ساحري
تو بنام حق پشيزي مي‌بري


بخش ۱۴ - خاريدن روستايي در تاريكي شير را بظن آنك گاو اوست

۳۳ بازديد


روستايي گاو در آخر ببست
شير گاوش خورد و بر جايش نشست
روستايي شد در آخر سوي گاو
گاو را مي‌جست شب آن كنج‌كاو
دست مي‌ماليد بر اعضاي شير
پشت و پهلو گاه بالا گاه زير
گفت شير از روشني افزون شدي
زهره‌اش بدريدي و دل خون شدي
اين چنين گستاخ زان مي‌خاردم
كو درين شب گاو مي‌پنداردم
حق همي‌گويد كه اي مغرور كور
نه ز نامم پاره پاره گشت طور
كه لو انزلنا كتابا للجبل
لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من ار كوه احد واقف بدي
پاره گشتي و دلش پر خون شدي
از پدر وز مادر اين بشنيده‌اي
لاجرم غافل درين پيچيده‌اي
گر تو بي‌تقليد ازين واقف شوي
بي نشان از لطف چون هاتف شوي
بشنو اين قصه پي تهديد را
تا بداني آفت تقليد را


بخش ۱۵ - فروختن صوفيان بهيمهٔ مسافر را جهت سماع

۳۴ بازديد


صوفيي در خانقاه از ره رسيد
مركب خود برد و در آخر كشيد
آبكش داد و علف از دست خويش
نه چنان صوفي كه ما گفتيم پيش
احتياطش كرد از سهو و خباط
چون قضا آيد چه سودست احتياط
صوفيان تقصير بودند و فقير
كاد فقر ان يعي كفرا يبير
اي توانگر كه تو سيري هين مخند
بر كژي آن فقير دردمند
از سر تقصير آن صوفي رمه
خرفروشي در گرفتند آن همه
كز ضرورت هست مرداري مباح
بس فسادي كز ضرورت شد صلاح
هم در آن دم آن خرك بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه
كامشبان لوت و سماعست و شره
چند ازين صبر و ازين سه روزه چند
چند ازين زنبيل و اين دريوزه چند
ما هم از خلقيم و جان داريم ما
دولت امشب ميهمان داريم ما
تخم باطل را از آن مي‌كاشتند
كانك آن جان نيست جان پنداشتند
وان مسافر نيز از راه دراز
خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
صوفيانش يك بيك بنواختند
نرد خدمتهاي خوش مي‌باختند
گفت چون مي‌ديد ميلانش بوي
گر طرب امشب نخواهم كرد كي
لوت خوردند و سماع آغاز كرد
خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا كوفتن
ز اشتياق و وجد جان آشوفتن
گاه دست‌افشان قدم مي‌كوفتند
گه به سجده صفه را مي‌روفتند
دير يابد صوفي آز از روزگار
زان سبب صوفي بود بسيارخوار
جز مگر آن صوفيي كز نور حق
سير خورد او فارغست از ننگ دق
از هزاران اندكي زين صوفيند
باقيان در دولت او مي‌زيند
چون سماع آمد ز اول تا كران
مطرب آغازيد يك ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز كرد
زين حراره جمله را انباز كرد
زين حراره پاي‌كوبان تا سحر
كف‌زنان خر رفت و خر رفت اي پسر
از ره تقليد آن صوفي همين
خر برفت آغاز كرد اندر حنين
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالي شد و صوفي بماند
گرد از رخت آن مسافر مي‌فشاند
رخت از حجره برون آورد او
تا بخر بر بندد آن همراه‌جو
تا رسد در همرهان او مي‌شتافت
رفت در آخر خر خود را نيافت
گفت آن خادم ببش برده است
زانك خر دوش آب كمتر خورده است
خادم آمد گفت صوفي خر كجاست
گفت خادم ريش بين جنگي بخاست
گفت من خر را به تو بسپرده‌ام
من ترا بر خر موكل كرده‌ام
از تو خواهم آنچ من دادم به تو
باز ده آنچ فرستادم به تو
بحث با توجيه كن حجت ميار
آنچ من بسپردمت وا پس سپار
گفت پيغامبر كه دستت هر چه برد
بايدش در عاقبت وا پس سپرد
ور نه‌اي از سركشي راضي بدين
نك من و تو خانهٔ قاضي دين
گفت من مغلوب بودم صوفيان
حمله آوردند و بودم بيم جان
تو جگربندي ميان گربگان
اندر اندازي و جويي زان نشان
در ميان صد گرسنه گرده‌اي
پيش صد سگ گربهٔ پژمرده‌اي
گفت گيرم كز تو ظلما بستدند
قاصد خون من مسكين شدند
تو نيايي و نگويي مر مرا
كه خرت را مي‌برند اي بي‌نوا
تا خر از هر كه بود من وا خرم
ورنه توزيعي كنند ايشان زرم
صد تدارك بود چون حاضر بدند
اين زمان هر يك به اقليمي شدند
من كه را گيرم كه را قاضي برم
اين قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نيايي و نگويي اي غريب
پيش آمد اين چنين ظلمي مهيب
گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف كنم زين كارها
تو همي‌گفتي كه خر رفت اي پسر
از همه گويندگان با ذوق‌تر
باز مي‌گشتم كه او خود واقفست
زين قضا راضيست مردي عارفست
گفت آن را جمله مي‌گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقليدشان بر باد داد
كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد
خاصه تقليد چنين بي‌حاصلان
خشم ابراهيم با بر آفلان
عكس ذوق آن جماعت مي‌زدي
وين دلم زان عكس ذوقي مي‌شدي
عكس چندان بايد از ياران خوش
كه شوي از بحر بي‌عكس آب‌كش
عكس كاول زد تو آن تقليد دان
چون پياپي شد شود تحقيق آن
تا نشد تحقيق از ياران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در
صاف خواهي چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پرده‌هاي طمع را
زانك آن تقليد صوفي از طمع
عقل او بر بست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع
گر طمع در آينه بر خاستي
در نفاق آن آينه چون ماستي
گر ترازو را طمع بودي به مال
راست كي گفتي ترازو وصف حال
هر نبيي گفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پيغام از شما
من دليلم حق شما را مشتري
داد حق دلاليم هر دو سري
چيست مزد كار من ديدار يار
گرچه خود بوبكر بخشد چل هزار
چل هزار او نباشد مزد من
كي بود شبه شبه در عدن
يك حكايت گويمت بشنو بهوش
تا بداني كه طمع شد بند گوش
هر كه را باشد طمع الكن شود
با طمع كي چشم و دل روشن شود
پيش چشم او خيال جاه و زر
همچنان باشد كه موي اندر بصر
جز مگر مستي كه از حق پر بود
گرچه بدهي گنجها او حر بود
هر كه از ديدار برخوردار شد
اين جهان در چشم او مردار شد
ليك آن صوفي ز مستي دور بود
لاجرم در حرص او شبكور بود
صد حكايت بشنود مدهوش حرص
در نيايد نكته‌اي در گوش حرص


بخش ۱۷ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضي از دست آن مفلس

۳۴ بازديد


با وكيل قاضي ادراك‌مند
اهل زندان در شكايت آمدند
كه سلام ما به قاضي بر كنون
بازگو آزار ما زين مرد دون
كندرين زندان بماند او مستمر
ياوه‌تاز و طبل‌خوارست و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بي صلا و بي سلام
پيش او هيچست لوت شصت كس
كر كند خود را اگر گوييش بس
مرد زندان را نيايد لقمه‌اي
ور به صد حيلت گشايد طعمه‌اي
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اين كه خدا گفتا كلوا
زين چنين قحط سه‌ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش
يا وظيفه كن ز وقفي لقمه‌ايش
اي ز تو خوش هم ذكور و هم اناث
داد كن المستغاث المستغاث
سوي قاضي شد وكيل با نمك
گفت با قاضي شكايت يك بيك
خواند او را قاضي از زندان به پيش
پس تفحص كرد از اعيان خويش
گشت ثابت پيش قاضي آن همه
كه نمودند از شكايت آن رمه
گفت قاضي خيز ازين زندان برو
سوي خانهٔ مردريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو كافر جنتم زندان تست
گر ز زندانم براني تو برد
خود بميرم من ز تقصيري و كد
همچو ابليسي كه مي‌گفت اي سلام
رب انظرني الي يوم القيام
كاندرين زندان دنيا من خوشم
تا كه دشمن‌زادگان را مي‌كشم
هر كه او را قوت ايماني بود
وز براي زاد ره ناني بود
مي‌ستانم گه به مكر و گه به ريو
تا بر آرند از پشيماني غريو
گه به درويشي كنم تهديدشان
گه به زلف و خال بندم ديدشان
قوت ايماني درين زندان كمست
وانك هست از قصد اين سگ در خمست
از نماز و صوم و صد بيچارگي
قوت ذوق آيد برد يكبارگي
استعيذ الله من شيطانه
قد هلكنا آه من طغيانه
يك سگست و در هزاران مي‌رود
هر كه در وي رفت او او مي‌شود
هر كه سردت كرد مي‌دان كو دروست
ديو پنهان گشته اندر زير پوست
چون نيابد صورت آيد در خيال
تا كشاند آن خيالت در وبال
گه خيال فرجه و گاهي دكان
گه خيال علم و گاهي خان و مان
هان بگو لا حولها اندر زمان
از زبان تنها نه بلك از عين جان


بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس

۴۳ بازديد


گفت قاضي مفلسي را وا نما
گفت اينك اهل زندانت گوا
گفت ايشان متهم باشند چون
مي‌گريزند از تو مي‌گريند خون
وز تو مي‌خواهند هم تا وارهند
زين غرض باطل گواهي مي‌دهند
جمله اهل محكمه گفتند ما
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هر كه را پرسيد قاضي حال او
گفت مولا دست ازين مفلس بشو
گفت قاضي كش بگردانيد فاش
گرد شهر اين مفلس است و بس قلاش
كو بكو او را مناديها زنيد
طبل افلاسش عيان هر جا زنيد
هيچ كس نسيه بنفروشد بدو
قرض ندهد هيچ كس او را تسو
هر كه دعوي آردش اينجا بفن
بيش زندانش نخواهم كرد من
پيش من افلاس او ثابت شدست
نقد و كالا نيستش چيزي بدست
آدمي در حبس دنيا زان بود
تا بود كافلاس او ثابت شود
مفلسي ديو را يزدان ما
هم منادي كرد در قرآن ما
كو دغا و مفلس است و بد سخن
هيچ با او شركت و سودا مكن
ور كني او را بهانه آوري
مفلس است او صرفه از وي كي بري
حاضر آوردند چون فتنه فروخت
اشتر كردي كه هيزم مي‌فروخت
كرد بيچاره بسي فرياد كرد
هم موكل را به دانگي شاد كرد
اشترش بردند از هنگام چاشت
تا شب و افغان او سودي نداشت
بر شتر بنشست آن قحط گران
صاحب اشتر پي اشتر دوان
سو بسو و كو بكو مي‌تاختند
تا همه شهرش عيان بشناختند
پيش هر حمام و هر بازارگه
كرده مردم جمله در شكلش نگه
ده منادي‌گر بلند آوازيان
ترك و كرد و روميان و تازيان
مفلس است اين و ندارد هيچ چيز
قرض تا ندهد كس او را يك پشيز
ظاهر و باطن ندارد حبه‌اي
مفلسي قلبي دغايي دبه‌اي
هان و هان با او حريفي كم كنيد
چونك گاو آرد گره محكم كنيد
ور بحكم آريد اين پژمرده را
من نخواهم كرد زندان مرده را
خوش دمست او و گلويش بس فراخ
با شعار نو دثار شاخ شاخ
گر بپوشد بهر مكر آن جامه را
عاريه‌ست آن تا فريبد عامه را
حرف حكمت بر زبان ناحكيم
حله‌هاي عاريت دان اي سليم
گرچه دزدي حله‌اي پوشيده است
دست تو چون گيرد آن ببريده‌دست
چون شبانه از شتر آمد به زير
كرد گفتش منزلم دورست و دير
بر نشستي اشترم را از پگاه
جو رها كردم كم از اخراج كاه
گفت تا اكنون چه مي‌كرديم پس
هوش تو كو نيست اندر خانه كس
طبل افلاسم به چرخ سابعه
رفت و تو نشنيده‌اي بد واقعه
گوش تو پر بوده است از طمع خام
پس طمع كر مي‌كند كور اي غلام
تا كلوخ و سنگ بشنيد اين بيان
مفلسست و مفلسست اين قلتبان
تا بشب گفتند و در صاحب شتر
بر نزد كو از طمع پر بود پر
هست بر سمع و بصر مهر خدا
در حجب بس صورتست و بس صدا
آنچ او خواهد رساند آن به چشم
از جمال و از كمال و از كرشم
و آنچ او خواهد رساند آن به گوش
از سماع و از بشارت وز خروش
كون پر چاره‌ست هيچت چاره ني
تا كه نگشايد خدايت روزني
گرچه تو هستي كنون غافل از آن
وقت حاجت حق كند آن را عيان
گفت پيغامبر كه يزدان مجيد
از پي هر درد درمان آفريد
ليك زان درمان نبيني رنگ و بو
بهر درد خويش بي فرمان او
چشم را اي چاره‌جو در لامكان
هين بنه چون چشم كشته سوي جان
اين جهان از بي جهت پيدا شدست
كه ز بي‌جايي جهان را جا شدست
باز گرد از هست سوي نيستي
طالب ربي و ربانيستي
جاي دخلست اين عدم از وي مرم
جاي خرجست اين وجود بيش و كم
كارگاه صنع حق چون نيستيست
جز معطل در جهان هست كيست
ياد ده ما را سخنهاي دقيق
كه ترا رحم آورد آن اي رفيق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمني از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن
مصلحي تو اي تو سلطان سخن
كيميا داري كه تبديلش كني
گرچه جوي خون بود نيلش كني
اين چنين ميناگريها كار تست
اين چنين اكسيرها اسرار تست
آب را و خاك را بر هم زدي
ز آب و گل نقش تن آدم زدي
نسبتش دادي و جفت و خال و عم
با هزار انديشه و شادي و غم
باز بعضي را رهايي داده‌اي
زين غم و شادي جدايي داده‌اي
برده‌اي از خويش و پيوند و سرشت
كرده‌اي در چشم او هر خوب زشت
هر چه محسوس است او رد مي‌كند
وانچ ناپيداست مسند مي‌كند
عشق او پيدا و معشوقش نهان
يار بيرون فتنهٔ او در جهان
اين رها كن عشقهاي صورتي
نيست بر صورت نه بر روي ستي
آنچ معشوقست صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌اي
چون برون شد جان چرايش هشته‌اي
صورتش بر جاست اين سيري ز چيست
عاشقا وا جو كه معشوق تو كيست
آنچ محسوسست اگر معشوقه است
عاشقستي هر كه او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون مي‌كند
كي وفا صورت دگرگون مي‌كند
پرتو خورشيد بر ديوار تافت
تابش عاريتي ديوار يافت
بر كلوخي دل چه بندي اي سليم
وا طلب اصلي كه تابد او مقيم
اي كه تو هم عاشقي بر عقل خويش
خويش بر صورت‌پرستان ديده بيش
پرتو عقلست آن بر حس تو
عاريت مي‌دان ذهب بر مس تو
چون زراندودست خوبي در بشر
ورنه چون شد شاهد تر پيره خر
چون فرشته بود همچون ديو شد
كان ملاحت اندرو عاريه بد
اندك اندك مي‌ستانند آن جمال
اندك اندك خشك مي‌گردد نهال
رو نعمره ننكسه بخوان
دل طلب كن دل منه بر استخوان
كان جمال دل جمال باقيست
دولتش از آب حيوان ساقيست
خود هم او آبست و هم ساقي و مست
هر سه يك شد چون طلسم تو شكست
آن يكي را تو نداني از قياس
بندگي كن ژاژ كم خا ناشناس
معني تو صورتست و عاريت
بر مناسب شادي و بر قافيت
معني آن باشد كه بستاند ترا
بي نياز از نقش گرداند ترا
معني آن نبود كه كور و كر كند
مرد را بر نقش عاشق‌تر كند
كور را قسمت خيال غم‌فزاست
بهرهٔ چشم اين خيالات فناست
حرف قرآن را ضريران معدنند
خر نبينند و به پالان بر زنند
چون تو بينايي پي خر رو كه جست
چند پالان دوزي اي پالان‌پرست
خر چو هست آيد يقين پالان ترا
كم نگردد نان چو باشد جان ترا
پشت خر دكان و مال و مكسبست
در قلبت مايهٔ صد قالبست
خر برهنه بر نشين اي بوالفضول
خر برهنه ني كه راكب شد رسول
النبي قد ركب معروريا
والنبي قيل سافر ماشيا
شد خر نفس تو بر ميخيش بند
چند بگريزد ز كار و بار چند
بار صبر و شكر او را بردنيست
خواه در صد سال و خواهي سي و بيست
هيچ وازر وزر غيري بر نداشت
هيچ كس ندرود تا چيزي نكاشت
طمع خامست آن مخور خام اي پسر
خام خوردن علت آرد در بشر
كان فلاني يافت گنجي ناگهان
من همان خواهم مه كار و مه دكان
كار بختست آن و آن هم نادرست
كسب بايد كرد تا تن قادرست
كسب كردن گنج را مانع كيست
پا مكش از كار آن خود در پيست
تا نگردي تو گرفتار اگر
كه اگر اين كردمي يا آن دگر
كز اگر گفتن رسول با وفاق
منع كرد و گفت آن هست از نفاق
كان منافق در اگر گفتن بمرد
وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد


بخش ۱۶ - تعريف كردن مناديان قاضي مفلس را گرد شهر

۳۹ بازديد


بود شخصي مفلسي بي خان و مان
مانده در زندان و بند بي امان
لقمهٔ زندانيان خوردي گزاف
بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
زهره نه كس را كه لقمهٔ نان خورد
زانك آن لقمه‌ربا گاوش برد
هر كه دور از دعوت رحمان بود
او گداچشمست اگر سلطان بود
مر مروت را نهاده زير پا
گشته زندان دوزخي زان نان‌ربا
گر گريزي بر اميد راحتي
زان طرف هم پيشت آيد آفتي
هيچ كنجي بي دد و بي دام نيست
جز بخلوتگاه حق آرام نيست
كنج زندان جهان ناگزير
نيست بي پامزد و بي دق الحصير
والله ار سوراخ موشي در روي
مبتلاي گربه چنگالي شوي
آدمي را فربهي هست از خيال
گر خيالاتش بود صاحب‌جمال
ور خيالاتش نمايد ناخوشي
مي‌گذارد همچو موم از آتشي
در ميان مار و كزدم گر ترا
با خيالات خوشان دارد خدا
مار و كزدم مر ترا مونس بود
كان خيالت كيمياي مس بود
صبر شيرين از خيال خوش شدست
كان خيالات فرج پيش آمدست
آن فرج آيد ز ايمان در ضمير
ضعف ايمان نااميدي و زحير
صبر از ايمان بيابد سر كله
حيث لا صبر فلا ايمان له
گفت پيغامبر خداش ايمان نداد
هر كه را صبري نباشد در نهاد
آن يكي در چشم تو باشد چو مار
هم وي اندر چشم آن ديگر نگار
زانك در چشمت خيال كفر اوست
وان خيال مؤمني در چشم دوست
كاندرين يك شخص هر دو فعل هست
گاه ماهي باشد او و گاه شست
نيم او مؤمن بود نيميش گبر
نيم او حرص‌آوري نيميش صبر
گفت يزدانت فمنكم مؤمن
باز منكم كافر گبر كهن
همچو گاوي نيمهٔ چپش سياه
نيمهٔ ديگر سپيد همچو ماه
هر كه اين نيمه ببيند رد كند
هر كه آن نيمه ببيند كد كند
يوسف اندر چشم اخوان چون ستور
هم وي اندر چشم يعقوبي چو حور
از خيال بد مرورا زشت ديد
چشم فرع و چشم اصلي ناپديد
چشم ظاهر سايهٔ آن چشم دان
هرچه آن بيند بگردد اين بدان
تو مكاني اصل تو در لامكان
اين دكان بر بند و بگشا آن دكان
شش جهت مگريز زيرا در جهات
ششدره‌ست و ششدره ماتست مات