بخش ۱۶ - تعريف كردن مناديان قاضي مفلس را گرد شهر

۳۹ بازديد


بود شخصي مفلسي بي خان و مان
مانده در زندان و بند بي امان
لقمهٔ زندانيان خوردي گزاف
بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
زهره نه كس را كه لقمهٔ نان خورد
زانك آن لقمه‌ربا گاوش برد
هر كه دور از دعوت رحمان بود
او گداچشمست اگر سلطان بود
مر مروت را نهاده زير پا
گشته زندان دوزخي زان نان‌ربا
گر گريزي بر اميد راحتي
زان طرف هم پيشت آيد آفتي
هيچ كنجي بي دد و بي دام نيست
جز بخلوتگاه حق آرام نيست
كنج زندان جهان ناگزير
نيست بي پامزد و بي دق الحصير
والله ار سوراخ موشي در روي
مبتلاي گربه چنگالي شوي
آدمي را فربهي هست از خيال
گر خيالاتش بود صاحب‌جمال
ور خيالاتش نمايد ناخوشي
مي‌گذارد همچو موم از آتشي
در ميان مار و كزدم گر ترا
با خيالات خوشان دارد خدا
مار و كزدم مر ترا مونس بود
كان خيالت كيمياي مس بود
صبر شيرين از خيال خوش شدست
كان خيالات فرج پيش آمدست
آن فرج آيد ز ايمان در ضمير
ضعف ايمان نااميدي و زحير
صبر از ايمان بيابد سر كله
حيث لا صبر فلا ايمان له
گفت پيغامبر خداش ايمان نداد
هر كه را صبري نباشد در نهاد
آن يكي در چشم تو باشد چو مار
هم وي اندر چشم آن ديگر نگار
زانك در چشمت خيال كفر اوست
وان خيال مؤمني در چشم دوست
كاندرين يك شخص هر دو فعل هست
گاه ماهي باشد او و گاه شست
نيم او مؤمن بود نيميش گبر
نيم او حرص‌آوري نيميش صبر
گفت يزدانت فمنكم مؤمن
باز منكم كافر گبر كهن
همچو گاوي نيمهٔ چپش سياه
نيمهٔ ديگر سپيد همچو ماه
هر كه اين نيمه ببيند رد كند
هر كه آن نيمه ببيند كد كند
يوسف اندر چشم اخوان چون ستور
هم وي اندر چشم يعقوبي چو حور
از خيال بد مرورا زشت ديد
چشم فرع و چشم اصلي ناپديد
چشم ظاهر سايهٔ آن چشم دان
هرچه آن بيند بگردد اين بدان
تو مكاني اصل تو در لامكان
اين دكان بر بند و بگشا آن دكان
شش جهت مگريز زيرا در جهات
ششدره‌ست و ششدره ماتست مات


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد