من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بغض هاي من

۳۳ بازديد

 

من امشب

بغض هايم را

به دلالي آهي و

به نرخ قطره اي اشك

مفت

به كنج ديده ي غم ديده

بر چوب حراج ناشكيبايي هجران

مي فروشم تا

تو يك لحظه

نظر بر گونه ي خيسي كني

كاين اشك حيران را

به چند ثانيه مهماني

نمك گير غبار شور خفته

بر كوير صورت پر شعله مي دارد

كه شايد گريه نوشيدن

به لبهايم حرام آيد

مگر اين سينه ي پردرد

از اين بيهوده نوشيدن بياسايد


پنجره بي دردي

۳۵ بازديد

 

من به كوي تو پريشان بودم

كوچه ي حسرت و نا اميدي

تو از آن پنجره ي بي دردي

هيچ احوال مرا پرسيدي

گرچه دزديده نگاهت كردم

تو نگاه از مژه مي دزديدي

در خيابان تو لنگان بودم

تو به لنگيدن من خنديدي

كاش يك لحظه به جاي خنده

كفشهاي منو مي پوشيدي


بخش ۱ - سر آغاز

۳۴ بازديد


مدتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد
تا نزايد بخت تو فرزند نو
خون نگردد شير شيرين خوش شنو
چون ضياء الحق حسام الدين عنان
باز گردانيد ز اوج آسمان
چون به معراج حقايق رفته بود
بي‌بهارش غنچه‌ها ناكفته بود
چون ز دريا سوي ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوي با ساز گشت
مثنوي كه صيقل ارواح بود
باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاريخ اين سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
بلبلي زينجا برفت و بازگشت
بهر صيد اين معاني بازگشت
ساعد شه مسكن اين باز باد
تا ابد بر خلق اين در باز باد
آفت اين در هوا و شهوتست
ورنه اينجا شربت اندر شربتست
اين دهان بر بند تا بيني عيان
چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
اي دهان تو خود دهانهٔ دوزخي
وي جهان تو بر مثال برزخي
نور باقي پهلوي دنياي دون
شير صافي پهلوي جوهاي خون
چون درو گامي زني بي احتياط
شير تو خون مي‌شودر از اختلاط
يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس
همچو ديو از وي فرشته مي‌گريخت
بهر ناني چند آب چشم ريخت
گرچه يك مو بد گنه كو جسته بود
ليك آن مو در دو ديده رسته بود
بود آدم ديدهٔ نور قديم
موي در ديده بود كوه عظيم
گر در آن آدم بكردي مشورت
در پشيماني نگفتي معذرت
زانك با عقلي چو عقلي جفت شد
مانع بد فعلي و بد گفت شد
نفس با نفس دگر چون يار شد
عقل جزوي عاطل و بي‌كار شد
چون ز تنهايي تو نوميدي شوي
زير سايهٔ يار خورشيدي شوي
رو بجو يار خدايي را تو زود
چون چنان كردي خدا يار تو بود
آنك در خلوت نظر بر دوختست
آخر آن را هم ز يار آموختست
خلوت از اغيار بايد نه ز يار
پوستين بهر دي آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود
نور افزون گشت و ره پيدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
يار چشم تست اي مرد شكار
از خس و خاشاك او را پاك دار
هين بجاروب زبان گردي مكن
چشم را از خس ره‌آوردي مكن
چونكمؤمنآينهٔمؤمنبود
روي او ز آلودگي ايمن بود
يار آيينست جان را در حزن
در رخ آيينه اي جان دم مزن
تا نپوشد روي خود را در دمت
دم فرو خوردن ببايد هر دمت
كم ز خاكي چونك خاكي يار يافت
از بهاري صد هزار انوار يافت
آن درختي كو شود با يار جفت
از هواي خوش ز سر تا پا شكفت
در خزان چون ديد او يار خلاف
در كشيد او رو و سر زير لحاف
گفت يار بد بلا آشفتنست
چونك او آمد طريقم خفتنست
پس بخسپم باشم از اصحاب كهف
به ز دقيانوس آن محبوس لهف
يقظه‌شان مصروف دقيانوس بود
خوابشان سرمايهٔ ناموس بود
خواب بيداريست چون با دانشست
واي بيداري كه با نادان نشست
چونك زاغان خيمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانك بي گلزار بلبل خامشست
غيبت خورشيد بيداري‌كشست
آفتابا ترك اين گلشن كني
تا كه تحت الارض را روشن كني
آفتاب معرفت را نقل نيست
مشرق او غير جان و عقل نيست
خاصه خورشيد كمالي كان سريست
روز و شب كردار او روشن‌گريست
مطلع شمس آي گر اسكندري
بعد از آن هرجا روي نيكو فري
بعد از آن هر جا روي مشرق شود
شرقها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوي مغرب دوان
حس درپاشت سوي مشرق روان
راه حس راه خرانست اي سوار
اي خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسي هست جز اين پنج حس
آن چو زر سرخ و اين حسها چو مس
اندر آن بازار كاهل محشرند
حس مس را چون حس زر كي خرند
حس ابدان قوت ظلمت مي‌خورد
حس جان از آفتابي مي‌چرد
اي ببرده رخت حسها سوي غيب
دست چون موسي برون آور ز جيب
اي صفاتت آفتاب معرفت
و آفتاب چرخ بند يك صفت
گاه خورشيدي و گه دريا شوي
گاه كوه قاف و گه عنقا شوي
تو نه اين باشي نه آن در ذات خويش
اي فزون از وهمها وز بيش بيش
روح با علمست و با عقلست يار
روح را با تازي و تركي چه كار
از تو اي بي نقش با چندين صور
هم مشبه هم موحد خيره‌سر
گه مشبه را موحد مي‌كند
گه موحد را صور ره مي‌زند
گه ترا گويد ز مستي بوالحسن
يا صغير السن يا رطب البدن
گاه نقش خويش ويران مي‌كند
آن پي تنزيه جانان مي‌كند
چشم حس را هست مذهب اعتزال
ديدهٔ عقلست سني در وصال
سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال
خويش را سني نمايند از ضلال
هر كه بيرون شد ز حس سني ويست
اهل بينش چشم عقل خوش‌پيست
گر بديدي حس حيوان شاه را
پس بديدي گاو و خر الله را
گر نبودي حس ديگر مر ترا
جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بني‌آدم مكرم كي بدي
كي به حس مشترك محرم شدي
نامصور يا مصور گفتنت
باطل آمد بي ز صورت رفتنت
نامصور يا مصور پيش اوست
كو همه مغزست و بيرون شد ز پوست
گر تو كوري نيست بر اعمي حرج
ورنه رو كالصبر مفتاح الفرج
پرده‌هاي ديده را داروي صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آينهٔ دل چون شود صافي و پاك
نقشها بيني برون از آب و خاك
هم ببيني نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
چون خليل آمد خيال يار من
صورتش بت معني او بت‌شكن
شكر يزدان را كه چون او شد پديد
در خيالش جان خيال خود بديد
خاك درگاهت دلم را مي‌فريفت
خاك بر وي كو ز خاكت مي‌شكيفت
گفتم ار خوبم پذيرم اين ازو
ورنه خود خنديد بر من زشت‌رو
چاره آن باشد كه خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا من كي خرم
او جميلست و محب للجمال
كي جوان نو گزيند پير زال
خوب خوبي را كند جذب اين بدان
طيبات و طيبين بر وي بخوان
در جهان هر چيز چيزي جذب كرد
گرم گرمي را كشيد و سرد سرد
قسم باطل باطلان را مي‌كشند
باقيان از باقيان هم سرخوشند
ناريان مر ناريان را جاذب‌اند
نوريان مر نوريان را طالب‌اند
چشم چون بستي ترا جان كند نيست
چشم را از نور روزن صبر نيست
چشم چون بستي ترا تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن كي شكفت
تاسهٔ تو جذب نور چشم بود
تا بپيوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا
دانك چشم دل ببستي بر گشا
آن تقاضاي دو چشم دل شناس
كو همي‌جويد ضياي بي‌قياس
چون فراق آن دو نور بي‌ثبات
تاسه آوردت گشادي چشمهات
پس فراق آن دو نور پايدار
تا سه مي‌آرد مر آن را پاس دار
او چو مي‌خواند مرا من بنگرم
لايق جذبم و يا بد پيكرم
گر لطيفي زشت را در پي كند
تسخري باشد كه او بر وي كند
كي ببينم روي خود را اي عجب
تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب
نقش جان خويش من جستم بسي
هيچ مي‌ننمود نقشم از كسي
گفتم آخر آينه از بهر چيست
تا بداند هر كسي كو چيست و كيست
آينهٔ آهن براي پوستهاست
آينهٔ سيماي جان سنگي‌بهاست
آينهٔ جان نيست الا روي يار
روي آن ياري كه باشد زان ديار
گفتم اي دل آينهٔ كلي بجو
رو به دريا كار بر نايد بجو
زين طلب بنده به كوي تو رسيد
درد مريم را به خرمابن كشيد
ديدهٔ تو چون دلم را ديده شد
شد دل ناديده غرق ديده شد
آينهٔ كلي ترا ديدم ابد
ديدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خويش را من يافتم
در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت وهمم كان خيال تست هان
ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد
كه منم تو تو مني در اتحاد
كاندرين چشم منير بي زوال
از حقايق راه كي يابد خيال
در دو چشم غير من تو نقش خود
گر ببيني آن خيالي دان و رد
زانك سرمهٔ نيستي در مي‌كشد
باده از تصوير شيطان مي‌چشد
چشمشان خانهٔ خيالست و عدم
نيستها را هست بيند لاجرم
چشم من چون سرمه ديد از ذوالجلال
خانهٔ هستيست نه خانهٔ خيال
تا يكي مو باشد از تو پيش چشم
در خيالت گوهري باشد چو يشم
يشم را آنگه شناسي از گهر
كز خيال خود كني كلي عبر
يك حكايت بشنو اي گوهر شناس
تا بداني تو عيان را از قياس


بخش ۲ - هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر رضي الله عنه

۳۳ بازديد


ماه روزه گشت در عهد عمر
بر سر كوهي دويدند آن نفر
تا هلال روزه را گيرند فال
آن يكي گفت اي عمر اينك هلال
چون عمر بر آسمان مه را نديد
گفت كين مه از خيال تو دميد
ورنه من بيناترم افلاك را
چون نمي‌بينم هلال پاك را
گفت تر كن دست و بر ابرو بمال
آنگهان تو در نگر سوي هلال
چونك او تر كرد ابرو مه نديد
گفت اي شه نيست مه شد ناپديد
گفت آري موي ابرو شد كمان
سوي تو افكند تيري از گمان
چون يكي مو كژ شد او را راه زد
تا به دعوي لاف ديد ماه زد
موي كژ چون پردهٔ گردون بود
چون همه اجزات كژ شد چون بود
راست كن اجزات را از راستان
سر مكش اي راست‌رو ز آن آستان
هم ترازو را ترازو راست كرد
هم ترازو را ترازو كاست كرد
هر كه با ناراستان هم‌سنگ شد
در كمي افتاد و عقلش دنگ شد
رو اشداء علي‌الكفار باش
خاك بر دلداري اغيار پاش
بر سر اغيار چون شمشير باش
هين مكن روباه‌بازي شير باش
تا ز غيرت از تو ياران نسكلند
زانك آن خاران عدو اين گلند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند
زانك آن گرگان عدو يوسفند
جان بابا گويدت ابليس هين
تا بدم بفريبدت ديو لعين
اين چنين تلبيس با بابات كرد
آدمي را اين سيه‌رخ مات كرد
بر سر شطرنج چستست اين غراب
تو مبين بازي به چشم نيم‌خواب
زانك فرزين‌بندها داند بسي
كه بگيرد در گلويت چون خسي
در گلو ماند خس او سالها
چيست آن خس مهر جاه و مالها
مال خس باشد چو هست اي بي‌ثبات
در گلويت مانع آب حيات
گر برد مالت عدوي پر فني
ره‌زني را برده باشد ره‌زني


بخش ۳ - دزديدن مارگير ماري را از مارگيري ديگر

۳۳ بازديد


دزدكي از مارگيري مار برد
ز ابلهي آن را غنيمت مي‌شمرد
وا رهيد آن مارگير از زخم مار
مار كشت آن دزد او را زار زار
مارگيرش ديد پس بشناختش
گفت از جان مار من پرداختش
در دعا مي‌خواستي جانم ازو
كش بيابم مار بستانم ازو
شكر حق را كان دعا مردود شد
من زيان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها كان زيانست و هلاك
وز كرم مي‌نشنود يزدان پاك


بخش ۶ - حكايت مشورت كردن خداي تعالي در ايجاد خلق

۳۲ بازديد


مشورت مي‌رفت در ايجاد خلق
جانشان در بحر قدرت تا به حلق
چون ملايك مانع آن مي‌شدند
بر ملايك خفيه خنبك مي‌زدند
مطلع بر نقش هر كه هست شد
پيش از آن كين نفس كل پابست شد
پيشتر ز افلاك كيوان ديده‌اند
پيشتر از دانه‌ها نان ديده‌اند
بي دماغ و دل پر از فكرت بدند
بي سپاه و جنگ بر نصرت زدند
آن عيان نسبت بايشان فكرتست
ورنه خود نسبت بدوران رؤيتست
فكرت از ماضي و مستقبل بود
چون ازين دو رست مشكل حل شود
ديده چون بي‌كيف هر باكيف را
ديده پيش از كان صحيح و زيف را
پيشتر از خلقت انگورها
خورده ميها و نموده شورها
در تموز گرم مي‌بينند دي
در شعاع شمس مي‌بينند في
در دل انگور مي را ديده‌اند
در فناي محض شي را ديده‌اند
آسمان در دور ايشان جرعه‌نوش
آفتاب از جودشان زربفت‌پوش
چون ازيشان مجتمع بيني دو يار
هم يكي باشند و هم ششصد هزار
بر مثال موجها اعدادشان
در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتاب جانها
در درون روزن ابدان ما
چون نظر در قرص داري خود يكيست
وانك شد محجوب ابدان در شكيست
تفرقه در روح حيواني بود
نفس واحد روح انساني بود
چونك حق رش عليهم نوره
مفترق هرگز نگردد نور او
يك زمان بگذار اي همره ملال
تا بگويم وصف خالي زان جمال
در بيان نايد جمال حال او
هر دو عالم چيست عكس خال او
چونك من از خال خوبش دم زنم
نطق مي‌خواهد كه بشكافد تنم
همچو موري اندرين خرمن خوشم
تا فزون از خويش باري مي‌كشم


بخش ۴ - التماس كردن همراه عيسي زنده كردن استخوانها از عيسي

۳۶ بازديد


گشت با عيسي يكي ابله رفيق
استخوانها ديد در حفرهٔ عميق
گفت اي همراه آن نام سني
كه بدان مرده تو زنده مي‌كني
مر مرا آموز تا احسان كنم
استخوانها را بدان با جان كنم
گفت خامش كن كه آن كار تو نيست
لايق انفاس و گفتار تو نيست
كان نفس خواهد ز باران پاك‌تر
وز فرشته در روش دراك‌تر
عمرها بايست تا دم پاك شد
تا امين مخزن افلاك شد
خود گرفتي اين عصا در دست راست
دست را دستان موسي از كجاست
گفت اگر من نيستم اسرارخوان
هم تو بر خوان نام را بر استخوان
گفت عيسي يا رب اين اسرار چيست
ميل اين ابله درين بيگار چيست
چون غم خود نيست اين بيمار را
چون غم جان نيست اين مردار را
مردهٔ خود را رها كردست او
مردهٔ بيگانه را جويد رفو
گفت حق ادبار اگر ادبارجوست
خار روييده جزاي كشت اوست
آنك تخم خار كارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان
گر گلي گيرد به كف خاري شود
ور سوي ياري رود ماري شود
كيمياي زهر و مارست آن شقي
بر خلاف كيمياي متقي


بخش ۵ - اندرز كردن صوفي خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول خادم

۳۸ بازديد


صوفيي مي‌گشت در دور افق
تا شبي در خانقاهي شد قنق
يك بهيمه داشت در آخر ببست
او به صدر صفه با ياران نشست
پس مراقب گشت با ياران خويش
دفتري باشد حضور يار پيش
دفتر صوفي سواد حرف نيست
جز دل اسپيد همچون برف نيست
زاد دانشمند آثار قلم
زاد صوفي چيست آثار قدم
همچو صيادي سوي اشكار شد
گام آهو ديد و بر آثار شد
چندگاهش گام آهو در خورست
بعد از آن خود ناف آهو رهبرست
چونك شكر گام كرد و ره بريد
لاجرم زان گام در كامي رسيد
رفتن يك منزلي بر بوي ناف
بهتر از صد منزل گام و طواف
آن دلي كو مطلع مهتابهاست
بهر عارف فتحت ابوابهاست
با تو ديوارست و با ايشان درست
با تو سنگ و با عزيزان گوهرست
آنچ تو در آينه بيني عيان
پير اندر خشت بيند بيش از آن
پير ايشانند كين عالم نبود
جان ايشان بود در درياي جود
پيش ازين تن عمرها بگذاشتند
پيشتر از كشت بر برداشتند
پيشتر از نقش جان پذرفته‌اند
پيشتر از بحر درها سفته‌اند


بخش ۹ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهٔ صوفي رنجورست

۳۳ بازديد


چونك صوفي بر نشست و شد روان
رو در افتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق بر مي‌داشتند
جمله رنجورش همي‌پنداشتند
آن يكي گوشش همي‌پيچيد سخت
وان دگر در زير كامش جست لخت
وان دگر در نعل او مي‌جست سنگ
وان دگر در چشم او مي‌ديد زنگ
باز مي‌گفتند اي شيخ اين ز چيست
دي نمي‌گفتي كه شكر اين خر قويست
گفت آن خر كو بشب لا حول خورد
جز بدين شيوه نداند راه كرد
چونك قوت خر بشب لا حول بود
شب مسبح بود و روز اندر سجود
آدمي خوارند اغلب مردمان
از سلام عليكشان كم جو امان
خانهٔ ديوست دلهاي همه
كم پذير از ديومردم دمدمه
از دم ديو آنك او لا حول خورد
همچو آن خر در سر آيد در نبرد
هر كه در دنيا خورد تلبيس ديو
وز عدو دوست‌رو تعظيم و ريو
در ره اسلام و بر پول صراط
در سر آيد همچو آن خر از خباط
عشوه‌هاي يار بد منيوش هين
دام بين ايمن مرو تو بر زمين
صد هزار ابليس لا حول آر بين
آدما ابليس را در مار بين
دم دهد گويد ترا اي جان و دوست
تا چو قصابي كشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بيرون كشد
واي او كز دشمنان افيون چشد
سر نهد بر پاي تو قصاب‌وار
دم دهد تا خونت ريزد زار زار
همچو شيري صيد خود را خويش كن
ترك عشوهٔ اجنبي و خويش كن
همچو خادم دان مراعات خسان
بي‌كسي بهتر ز عشوهٔ ناكسان
در زمين مردمان خانه مكن
كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه تن خاكي تو
كز براي اوست غمناكي تو
تا تو تن را چرب و شيرين مي‌دهي
جوهر خود را نبيني فربهي
گر ميان مشك تن را جا شود
روز مردن گند او پيدا شود
مشك را بر تن مزن بر دل بمال
مشك چه بود نام پاك ذوالجلال
آن منافق مشك بر تن مي‌نهد
روح را در قعر گلخن مي‌نهد
بر زبان نام حق و در جان او
گندها از فكر بي ايمان او
ذكر با او همچو سبزهٔ گلخنست
بر سر مبرز گلست و سوسنست
آن نبات آنجا يقين عاريتست
جاي آن گل مجلسست و عشرتست
طيبات آيد به سوي طيبين
للخبيثين الخبيثات است هين
كين مدار آنها كه از كين گمرهند
گورشان پهلوي كين‌داران نهند
اصل كينه دوزخست و كين تو
جزو آن كلست و خصم دين تو
چون تو جزو دوزخي پس هوش دار
جزو سوي كل خود گيرد قرار
ور تو جزو جنتي اي نامدار
عيش تو باشد ز جنت پايدار
تلخ با تلخان يقين ملحق شود
كي دم باطل قرين حق شود
اي برادر تو همان انديشه‌اي
ما بقي تو استخوان و ريشه‌اي
گر گلست انديشهٔ تو گلشني
ور بود خاري تو هيمهٔ گلخني
گر گلابي بر سر جيبت زنند
ور تو چون بولي برونت افكنند
طبله‌ها در پيش عطاران ببين
جنس را با جنس خود كرده قرين
جنسها با جنسها آميخته
زين تجانس زينتي انگيخته
گر در آميزند عود و شكرش
بر گزيند يك يك از يك‌ديگرش
طبله‌ها بشكست و جانها ريختند
نيك و بد درهمدگر آميختند
حق فرستاد انبيا را با ورق
تا گزيد اين دانه‌ها را بر طبق
پيش ازيشان ما همه يكسان بديم
كس ندانستي كه ما نيك و بديم
قلب و نيكو در جهان بودي روان
چون همه شب بود و ما چون شب‌روان
تا بر آمد آفتاب انبيا
گفت اي غش دور شو صافي بيا
چشم داند فرق كردن رنگ را
چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاك را
چشم را زان مي‌خلد خاشاكها
دشمن روزند اين قلابكان
عاشق روزند آن زرهاي كان
زانك روزست آينهٔ تعريف او
تا ببيند اشرفي تشريف او
حق قيامت را لقب زان روز كرد
روز بنمايد جمال سرخ و زرد
پس حقيقت روز سر اولياست
روز پيش ماهشان چون سايه‌هاست
عكس راز مرد حق دانيد روز
عكس ستاريش شام چشم‌دوز
زان سبب فرمود يزدان والضحي
والضحي نور ضمير مصطفي
قول ديگر كين ضحي را خواست دوست
هم براي آنك اين هم عكس اوست
ورنه بر فاني قسم گفتن خطاست
خود فنا چه لايق گفت خداست
از خليلي لا احب افلين
پس فنا چون خواست رب العالمين
لا احب افلين گفت آن خليل
كي فنا خواهد ازين رب جليل
باز والليل است ستاري او
وان تن خاكي زنگاري او
آفتابش چون برآمد زان فلك
با شب تن گفت هين ما ودعك
وصل پيدا گشت از عين بلا
زان حلاوت شد عبارت ما قلي
هر عبارت خود نشان حالتيست
حال چون دست و عبارت آلتيست
آلت زرگر به دست كفشگر
همچو دانهٔ كشت كرده ريگ در
و آلت اسكاف پيش برزگر
پيش سگ كه استخوان در پيش خر
بود انا الحق در لب منصور نور
بود انا الله در لب فرعون زور
شد عصا اندر كف موسي گوا
شد عصا اندر كف ساحر هبا
زين سبب عيسي بدان همراه خود
در نياموزيد آن اسم صمد
كو نداند نقص بر آلت نهد
سنگ بر گل زن تو آتش كي جهد
دست و آلت همچو سنگ و آهنست
جفت بايد جفت شرط زادنست
آنك بي جفتست و بي آلت يكيست
در عدد شكست و آن يك بي‌شكيست
آنك دو گفت و سه گفت و بيش ازين
متفق باشند در واحد يقين
احولي چون دفع شد يكسان شوند
دو سه گويان هم يكي گويان شوند
گر يكي گويي تو در ميدان او
گرد بر مي‌گرد از چوگان او
گوي آنگه راست و بي نقصان شود
كو ز زخم دست شه رقصان شود
گوش دار اي احول اينها را بهوش
داروي ديده بكش از راه گوش
پس كلام پاك در دلهاي كور
مي‌نپايد مي‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دلهاي كژ
مي‌رود چون كفش كژ در پاي كژ
گرچه حكمت را به تكرار آوري
چون تو نااهلي شود از تو بري
ورچه بنويسي نشانش مي‌كني
ورچه مي‌لافي بيانش مي‌كني
او ز تو رو در كشد اي پر ستيز
بندها را بگسلد وز تو گريز
ور نخواني و ببيند سوز تو
علم باشد مرغ دست‌آموز تو
او نپايد پيش هر نااوستا
همچو طاووسي به خانهٔ روستا


بخش ۷ - بسته شدن تقرير معني حكايت به سبب ميل مستمع به استماع

۳۴ بازديد


كي گذارد آنك رشك روشنيست
تا بگويم آنچ فرض و گفتنيست
بحر كف پيش آرد و سدي كند
جر كند وز بعد جر مدي كند
اين زمان بشنو چه مانع شد مگر
مستمع را رفت دل جاي دگر
خاطرش شد سوي صوفي قنق
اندر آن سودا فرو شد تا عنق
لازم آمد باز رفتن زين مقال
سوي آن افسانه بهر وصف حال
صوفي آن صورت مپندار اي عزيز
همچو طفلان تا كي از جوز و مويز
جسم ما جوز و مويزست اي پسر
گر تو مردي زين دو چيز اندر گذر
ور تو اندر نگذري اكرام حق
بگذراند مر ترا از نه طبق
بشنو اكنون صورت افسانه را
ليك هين از كه جداكن دانه را