بخش ۸ - التزام كردن خادم تعهد بهيمه را و تخلف نمودن

۳۳ بازديد

 

حلقهٔ آن صوفيان مستفيد
چونك در وجد و طرب آخر رسيد
خوان بياوردند بهر ميهمان
از بهيمه ياد آورد آن زمان
گفت خادم را كه در آخر برو
راست كن بهر بهيمه كاه و جو
گفت لا حول اين چه افزون گفتنست
از قديم اين كارها كار منست
گفت تر كن آن جوش را از نخست
كان خر پيرست و دندانهاش سست
گفت لا حول اين چه مي‌گويي مها
از من آموزند اين ترتيبها
گفت پالانش فرو نه پيش پيش
داروي منبل بنه بر پشت ريش
گفت لا حول آخر اي حكمت‌گزار
جنس تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضي رفته‌اند از پيش ما
هست مهمان جان ما و خويش ما
گفت آبش ده وليكن شير گرم
گفت لا حول از توم بگرفت شرم
گفت اندر جو تو كمتر كاه‌كن
گفت لا حول اين سخن كوتاه كن
گفت جايش را بروب از سنگ و پشك
ور بود تر ريز بر وي خاك خشك
گفت لا حول اي پدر لا حول كن
با رسول اهل كمتر گو سخن
گفت بستان شانه پشت خر بخار
گفت لا حول اي پدر شرمي بدار
خادم اين گفت و ميان را بست چست
گفت رفتم كاه و جو آرم نخست
رفت و از آخر نكرد او هيچ ياد
خواب خرگوشي بدان صوفي بداد
رفت خادم جانب اوباش چند
كرد بر اندرز صوفي ريش‌خند
صوفي از ره مانده بود و شد دراز
خوابها مي‌ديد با چشم فراز
كان خرش در چنگ گرگي مانده بود
پاره‌ها از پشت و رانش مي‌ربود
گفت لا حول اين چه ماليخولياست
اي عجب آن خادم مشفق كجاست
باز مي‌ديد آن خرش در راه‌رو
گه به چاهي مي‌فتاد و گه بگو
گونه‌گون مي‌ديد ناخوش واقعه
فاتحه مي‌خواند او والقارعه
گفت چاره چيست ياران جسته‌اند
رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند
باز مي‌گفت اي عجب آن خادمك
نه كه با ما گشت هم‌نان و نمك
من نكردم با وي الا لطف و لين
او چرا با من كند برعكس كين
هر عداوت را سبب بايد سند
ورنه جنسيت وفا تلقين كند
باز مي‌گفت آدم با لطف و جود
كي بر آن ابليس جوري كرده بود
آدمي مر مار و كزدم را چه كرد
كو همي‌خواهد مرورا مرگ و درد
گرگ را خود خاصيت بدريدنست
اين حسد در خلق آخر روشنست
باز مي‌گفت اين گمان بد خطاست
بر برادر اين چنين ظنم چراست
باز گفتي حزم سؤ الظن تست
هر كه بدظن نيست كي ماند درست
صوفي اندر وسوسه وان خر چنان
كه چنين بادا جزاي دشمنان
آن خر مسكين ميان خاك و سنگ
كژ شده پالان دريده پالهنگ
كشته از ره جملهٔ شب بي علف
گاه در جان كندن و گه در تلف
خر همه شب ذكر مي‌كرد اي اله
جو رها كردم كم از يك مشت كاه
با زبان حال مي‌گفت اي شيوخ
رحمتي كه سوختم زين خام شوخ
آنچ آن خر ديد از رنج و عذاب
مرغ خاكي بيند اندر سيل آب
بس به پهلو گشت آن شب تا سحر
آن خر بيچاره از جوع البقر
روز شد خادم بيامد بامداد
زود پالان جست بر پشتش نهاد
خر فروشانه دو سه زخمش بزد
كرد با خر آنچ زان سگ مي‌سزد
خر جهنده گشت از تيزي نيش
كو زبان تا خر بگويد حال خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد