من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵۳ - باقي قصهٔ هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان هم در دنيا بچاه بابل

۳۵ بازديد


چون گناه و فسق خلقان جهان
مي‌شدي بر هر دو روشن آن زمان
دست خاييدن گرفتندي ز خشم
ليك عيب خود نديدندي به چشم
خويش در آيينه ديد آن زشت مرد
رو بگردانيد از آن و خشم كرد
خويش‌بين چون از كسي جرمي بديد
آتشي در وي ز دوزخ شد پديد
حميت دين خواند او آن كبر را
ننگرد در خويش نفس گبر را
حميت دين را نشاني ديگرست
كه از آن آتش جهاني اخضرست
گفت حقشان گر شما روشن گريد
در سيه‌كاران مغفل منگريد
شكر گوييد اي سپاه و چاكران
رسته‌ايد از شهوت و از چاك‌ران
گر از آن معني نهم من بر شما
مر شما را بيش نپذيرد سما
عصمتي كه مر شما را در تنست
آن ز عكس عصمت و حفظ منست
آن ز من بينيد نه از خود هين و هين
تا نچربد بر شما ديو لعين
آنچنان كه كاتب وحي رسول
ديد حكمت در خود و نور اصول
خويش را هم صوت مرغان خدا
مي‌شمرد آن بد صفيري چون صدا
لحن مرغان را اگر واصف شوي
بر مراد مرغ كي واقف شوي
گر بياموزي صفير بلبلي
تو چه داني كو چه دارد با گلي
ور بداني باشد آن هم از گمان
چون ز لب‌جنبان گمانهاي كران


بخش ۱۵۷ - قصهٔ مري كردن روميان و چينيان در علم نقاشي و صورت‌گري

۳۴ بازديد


چينيان گفتند ما نقاش‌تر
روميان گفتند ما را كر و فر
گفت سلطان امتحان خواهم درين
كز شماها كيست در دعوي گزين
اهل چين و روم چون حاضر شدند
روميان در علم واقف‌تر بدند
چينيان گفتند يك خانه به ما
خاص بسپاريد و يك آن شما
بود دو خانه مقابل در بدر
زان يكي چيني ستد رومي دگر
چينيان صد رنگ از شه خواستند
پس خزينه باز كرد آن ارجمند
هر صباحي از خزينه رنگها
چينيان را راتبه بود از عطا
روميان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آيد كار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صيقل مي‌زدند
همچو گردون ساده و صافي شدند
از دو صد رنگي به بي‌رنگي رهيست
رنگ چون ابرست و بي‌رنگي مهيست
هرچه اندر ابر ضو بيني و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
چينيان چون از عمل فارغ شدند
از پي شادي دهلها مي‌زدند
شه در آمد ديد آنجا نقشها
مي‌ربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوي روميان
پرده را بالا كشيدند از ميان
عكس آن تصوير و آن كردارها
زد برين صافي شده ديوارها
هر چه آنجا ديد اينجا به نمود
ديده را از ديده‌خانه مي‌ربود
روميان آن صوفيانند اي پدر
بي ز تكرار و كتاب و بي هنر
ليك صيقل كرده‌اند آن سينه‌ها
پاك از آز و حرص و بخل و كينه‌ها
آن صفاي آينه وصف دلست
صورت بي منتها را قابلست
صورت بي‌صورت بي حد غيب
ز آينهٔ دل تافت بر موسي ز جيب
گرچه آن صورت نگنجد در فلك
نه بعرش و فرش و دريا و سمك
زانك محدودست و معدودست آن
آينهٔ دل را نباشد حد بدان
عقل اينجا ساكت آمد يا مضل
زانك دل يا اوست يا خود اوست دل
عكس هر نقشي نتابد تا ابد
جز ز دل هم با عدد هم بي عدد
تا ابد هر نقش نو كايد برو
مي‌نمايد بي حجابي اندرو
اهل صيقل رسته‌اند از بوي و رنگ
هر دمي بينند خوبي بي درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند
رايت عين اليقين افراشتند
رفت فكر و روشنايي يافتند
نحر و بحر آشنايي يافتند
مرگ كين جمله ازو در وحشتند
مي‌كنند اين قوم بر وي ريش‌خند
كس نيابد بر دل ايشان ظفر
بر صدف آيد ضرر نه بر گهر
گرچه نحو و فقه را بگذاشتند
ليك محو فقر را بر داشتند
تا نقوش هشت جنت تافتست
لوح دلشان را پذيرا يافتست
برترند از عرش و كرسي و خلا
ساكنان مقعد صدق خدا


بخش ۱۵۵ - اول كسي كي در مقابلهٔ نص قياس آورد ابليس بود

۳۳ بازديد


اول آن كس كين قياسكها نمود
پيش انوار خدا ابليس بود
گفت نار از خاك بي شك بهترست
من ز نار و او ز خاك اكدرست
پس قياس فرع بر اصلش كنيم
او ز ظلمت ما ز نور روشنيم
گفت حق نه بلك لا انساب شد
زهد و تقوي فضل را محراب شد
اين نه ميراث جهان فاني است
كه به انسابش بيابي جاني است
بلك اين ميراثهاي انبياست
وارث اين جانهاي اتقياست
پور آن بوجهل شد مؤمن عيان
پور آن نوح نبي از گمرهان
زادهٔ خاكي منور شد چو ماه
زادهٔ آتش توي رو روسياه
اين قياسات و تحري روز ابر
يا بشب مر قبله را كردست حبر
ليك با خورشيد و كعبه پيش رو
اين قياس و اين تحري را مجو
كعبه ناديده مكن رو زو متاب
از قياس الله اعلم بالصواب
چون صفيري بشنوي از مرغ حق
ظاهرش را ياد گيري چون سبق
وانگهي از خود قياساتي كني
مر خيال محض را ذاتي كني
اصطلاحاتيست مر ابدال را
كه نباشد زان خبر اقوال را
منطق الطيري به صوت آموختي
صد قياس و صد هوس افروختي
همچو آن رنجور دلها از تو خست
كر بپندار اصابت گشته مست
كاتب آن وحي زان آواز مرغ
برده ظني كو بود همباز مرغ
مرغ پري زد مرورا كور كرد
نك فرو بردش به قعر مرگ و درد
هين به عكسي يا به ظني هم شما
در ميفتيد از مقامات سما
گرچه هاروتيد و ماروت و فزون
از همه بر بام نحن الصافون
بر بديهاي بدان رحمت كنيد
بر مني و خويش‌بين لعنت كنيد
هين مبادا غيرت آيد از كمين
سرنگون افتيد در قعر زمين
هر دو گفتند اي خدا فرمان تراست
بي امان تو اماني خود كجاست
اين همي گفتند و دلشان مي‌طپيد
بد كجا آيد ز ما نعم العبيد
خار خار دو فرشته هم نهشت
تا كه تخم خويش‌بيني را نكشت
پس همي گفتند كاي اركانيان
بي خبر از پاكي روحانيان
ما برين گردون تتقها مي‌تنيم
بر زمين آييم و شادروان زنيم
عدل توزيم و عبادت آوريم
باز هر شب سوي گردون بر پريم
تا شويم اعجوبهٔ دور زمان
تا نهيم اندر زمين امن و امان
آن قياس حال گردون بر زمين
راست نايد فرق دارد در كمين


بخش ۱۵۶ - در بيان آنك حال خود و مستي خود پنهان بايد داشت از جاهلان

۳۳ بازديد


بشنو الفاظ حكيم پرده‌اي
سر همانجا نه كه باده خورده‌اي
چونك از ميخانه مستي ضال شد
تسخر و بازيچهٔ اطفال شد
مي‌فتد او سو به سو بر هر رهي
در گل و مي‌خنددش هر ابلهي
او چنين و كودكان اندر پيش
بي‌خبر از مستي و ذوق ميش
خلق اطفالند جز مست خدا
نيست بالغ جز رهيده از هوا
گفت دنيا لعب و لهوست و شما
كودكيت و راست فرمايد خدا
از لعب بيرون نرفتي كودكي
بي ذكات روح كي باشد ذكي
چون جماع طفل دان اين شهوتي
كه همي رانند اينجا اي فتي
آن جماع طفل چه بود بازيي
با جماع رستمي و غازيي
جنگ خلقان همچو جنگ كودكان
جمله بي‌معني و بي‌مغز و مهان
جمله با شمشير چوبين جنگشان
جمله در لا ينفعي آهنگشان
جمله شان گشته سواره بر نيي
كين براق ماست يا دلدل‌پيي
حاملند و خود ز جهل افراشته
راكب و محمول ره پنداشته
باش تا روزي كه محمولان حق
اسپ‌تازان بگذرند از نه طبق
تعرج الروح اليه و الملك
من عروج الروح يهتز الفلك
همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار
گوشهٔ دامن گرفته اسپ‌وار
از حق ان الظن لا يغني رسيد
مركب ظن بر فلكها كي دويد
اغلب الظنين في ترجيح ذا
لا تماري الشمس في توضيحها
آنگهي بينيد مركبهاي خويش
مركبي سازيده‌ايت از پاي خويش
وهم و فكر و حس و ادراك شما
همچو ني دان مركب كودك هلا
علمهاي اهل دل حمالشان
علمهاي اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند ياري شود
علم چون بر تن زند باري شود
گفت ايزد يحمل اسفاره
بار باشد علم كان نبود ز هو
علم كان نبود ز هو بي واسطه
آن نپايد همچو رنگ ماشطه
ليك چون اين بار را نيكو كشي
بار بر گيرند و بخشندت خوشي
هين مكش بهر هوا آن بار علم
تا ببيني در درون انبار علم
تا كه بر رهوار علم آيي سوار
بعد از آن افتد ترا از دوش بار
از هواها كي رهي بي جام هو
اي ز هو قانع شده با نام هو
از صفت وز نام چه زايد خيال
و آن خيالش هست دلال وصال
ديده‌اي دلال بي مدلول هيچ
تا نباشد جاده نبود غول هيچ
هيچ نامي بي حقيقت ديده‌اي
يا ز گاف و لام گل گل چيده‌اي
اسم خواندي رو مسمي را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو
گر ز نام و حرف خواهي بگذري
پاك كن خود را ز خود هين يكسري
همچو آهن ز آهني بي رنگ شو
در رياضت آينهٔ بي زنگ شو
خويش را صافي كن از اوصاف خود
تا ببيني ذات پاك صاف خود
بيني اندر دل علوم انبيا
بي كتاب و بي معيد و اوستا
گفت پيغامبر كه هست از امتم
كو بود هم گوهر و هم همتم
مر مرا زان نور بيند جانشان
كه من ايشان را همي‌بينم بدان
بي صحيحين و احاديث و روات
بلك اندر مشرب آب حيات
سر امسينا لكرديا بدان
راز اصبحنا عرابيا بخوان
ور مثالي خواهي از علم نهان
قصه‌گو از روميان و چينيان


بخش ۱۵۹ - متهم كردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را

۳۳ بازديد


بود لقمان پيش خواجهٔ خويشتن
در ميان بندگانش خوارتن
مي‌فرستاد او غلامان را به باغ
تا كه ميوه آيدش بهر فراغ
بود لقمان در غلامان چون طفيل
پر معاني تيره‌صورت همچو ليل
آن غلامان ميوه‌هاي جمع را
خوش بخوردند از نهيب طمع را
خواجه را گفتند لقمان خورد آن
خواجه بر لقمان ترش گشت و گران
چون تفحص كرد لقمان از سبب
در عتاب خواجه‌اش بگشاد لب
گفت لقمان سيدا پيش خدا
بندهٔ خاين نباشد مرتضي
امتحان كن جمله‌مان را اي كريم
سيرمان در ده تو از آب حميم
بعد از آن ما را به صحرايي كلان
تو سواره ما پياده مي‌دوان
آنگهان بنگر تو بدكردار را
صنعهاي كاشف الاسرار را
گشت ساقي خواجه از آب حميم
مر غلامان را و خوردند آن ز بيم
بعد از آن مي‌راندشان در دشتها
مي‌دويدند آن نفر تحت و علا
قي در افتادند ايشان از عنا
آب مي‌آورد زيشان ميوه‌ها
چون كه لقمان را در آمد قي ز ناف
مي بر آمد از درونش آب صاف
حكمت لقمان چو داند اين نمود
پس چه باشد حكمت رب الوجود
يوم تبلي والسرائر كلها
بان منكم كامن لا يشتهي
چون سقوا ماء حميما قطعت
جملة الاستار مما افضعت
نار زان آمد عذاب كافران
كه حجر را نار باشد امتحان
آن دل چون سنگ را ما چند چند
نرم گفتيم و نمي‌پذرفت پند
ريش بد را داروي بد يافت رگ
مر سر خر را سر دندان سگ
الخبيثات الخبيثين حكمتست
زشت را هم زشت جفت و بابتست
پس تو هر جفتي كه مي‌خواهي برو
محو و هم‌شكل و صفات او بشو
نور خواهي مستعد نور شو
دور خواهي خويش‌بين و دور شو
ور رهي خواهي ازين سجن خرب
سر مكش از دوست و اسجد واقترب


بخش ۱۵۸ - پرسيدن پيغمبر صلي الله عليه و سلم مر زيد را

۳۹ بازديد


گفت پيغامبر صباحي زيد را
كيف اصبحت اي رفيق با صفا
گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت
كو نشان از باغ ايمان گر شكفت
گفت تشنه بوده‌ام من روزها
شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر كردم چنان
كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
كه از آن سو جملهٔ ملت يكيست
صد هزاران سال و يك ساعت يكيست
هست ازل را و ابد را اتحاد
عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
گفت ازين ره كو ره‌آوردي بيار
در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان
من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنت هفت دوزخ پيش من
هست پيدا همچو بت پيش شمن
يك بيك وا مي‌شناسم خلق را
همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتي كيست و بيگانه كيست
پيش من پيدا چو مار و ماهيست
اين زمان پيدا شده بر اين گروه
يوم تبيض و تسود وجوه
پيش ازين هرچند جان پر عيب بود
در رحم بود و ز خلقان غيب بود
الشقي من شقي في بطن الام
من سمات الجسم يعرف حالهم
تن چو مادر طفل جان را حامله
مرگ درد زادنست و زلزله
جمله جانهاي گذشته منتظر
تا چگونه زايد آن جان بطر
زنگيان گويند خود از ماست او
روميان گويند بس زيباست او
چون بزايد در جهان جان و جود
پس نماند اختلاف بيض و سود
گر بود زنگي برندش زنگيان
روم را رومي برد هم از ميان
تا نزاد او مشكلات عالمست
آنك نازاده شناسد او كمست
او مگر ينظر بنور الله بود
كاندرون پوست او را ره بود
اصل آب نطفه اسپيدست و خوش
ليك عكس جان رومي و حبش
مي‌دهد رنگ احسن التقويم را
تا به اسفل مي‌برد اين نيم را
اين سخن پايان ندارد باز ران
تا نمانيم از قطار كاروان
يوم تبيض و تسود وجوه
ترك و هندو شهره گردد زان گروه
در رحم پيدا نباشد هند و ترك
چونك زايد بيندش زار و سترگ
جمله را چون روز رستاخيز من
فاش مي‌بينم عيان از مرد و زن
هين بگويم يا فرو بندم نفس
لب گزيدش مصطفي يعني كه بس
يا رسول الله بگويم سر حشر
در جهان پيدا كنم امروز نشر
هل مرا تا پرده‌ها را بر درم
تا چو خورشيدي بتابد گوهرم
تا كسوف آيد ز من خورشيد را
تا نمايم نخل را و بيد را
وا نمايم راز رستاخيز را
نقد را و نقد قلب‌آميز را
دستها ببريده اصحاب شمال
وا نمايم رنگ كفر و رنگ آل
وا گشايم هفت سوراخ نفاق
در ضياي ماه بي خسف و محاق
وا نمايم من پلاس اشقيا
بشنوانم طبل و كوس انبيا
دوزخ و جنات و برزخ در ميان
پيش چشم كافران آرم عيان
وا نمايم حوض كوثر را به جوش
كاب بر روشان زند بانگش به گوش
وان كسان كه تشنه بر گردش دوان
گشته‌اند اين دم نمايم من عيان
مي‌بسايد دوششان بر دوش من
نعره‌هاشان مي‌رسد در گوش من
اهل جنت پيش چشمم ز اختيار
در كشيده يك‌دگر را در كنار
دست همديگر زيارت مي‌كنند
از لبان هم بوسه غارت مي‌كنند
كر شد اين گوشم ز بانگ آه آه
از خسان و نعرهٔ واحسرتاه
اين اشارتهاست گويم از نغول
ليك مي‌ترسم ز آزار رسول
همچنين مي‌گفت سرمست و خراب
داد پيغامبر گريبانش بتاب
گفت هين در كش كه اسبت گرم شد
عكس حق لا يستحي زد شرم شد
آينهٔ تو جست بيرون از غلاف
آينه و ميزان كجا گويد خلاف
آينه و ميزان كجا بندد نفس
بهر آزار و حياء هيچ‌كس
آينه و ميزان محكهاي سني
گر دو صد سالش تو خدمتها كني
كز براي من بپوشان راستي
بر فزون بنما و منما كاستي
اوت گويد ريش و سبلت بر مخند
آينه و ميزان و آنگه ريو و پند
چون خدا ما را براي آن فراخت
كه بما بتوان حقيقت را شناخت
اين نباشد ما چه آرزيم اي جوان
كي شويم آيين روي نيكوان
ليك در كش در نمد آيينه را
كز تجلي كرد سينا سينه را
گفت آخر هيچ گنجد در بغل
آفتاب حق و خورشيد ازل
هم دغل را هم بغل را بر درد
نه جنون ماند به پيشش نه خرد
گفت يك اصبع چو بر چشمي نهي
بيند از خورشيد عالم را تهي
يك سر انگشت پردهٔ ماه شد
وين نشان ساتري شاه شد
تا بپوشاند جهان را نقطه‌اي
مهر گردد منكسف از سقطه‌اي
لب ببند و غور دريايي نگر
بحر را حق كرد محكوم بشر
همچو چشمهٔ سلسبيل و زنجبيل
هست در حكم بهشتي جليل
چار جوي جنت اندر حكم ماست
اين نه زور ما ز فرمان خداست
هر كجا خواهيم داريمش روان
همچو سحر اندر مراد ساحران
همچو اين دو چشمهٔ چشم روان
هست در حكم دل و فرمان جان
گر بخواهد رفت سوي زهر و مار
ور بخواهد رفت سوي اعتبار
گر بخواهد سوي محسوسات رفت
ور بخواهد سوي ملبوسات رفت
گر بخواهد سوي كليات راند
ور بخواهد حبس جزويات ماند
همچنين هر پنج حس چون نايزه
بر مراد و امر دل شد جايزه
هر طرف كه دل اشارت كردشان
مي‌رود هر پنج حس دامن‌كشان
دست و پا در امر دل اندر ملا
همچو اندر دست موسي آن عصا
دل بخواهد پا در آيد زو به رقص
يا گريزد سوي افزوني ز نقص
دل بخواهد دست آيد در حساب
با اصابع تا نويسد او كتاب
دست در دست نهاني مانده است
او درون تن را برون بنشانده است
گر بخواهد بر عدو ماري شود
ور بخواهد بر ولي ياري شود
ور بخواهد كفچه‌اي در خوردني
ور بخواهد همچو گرز ده‌مني
دل چه مي‌گويد بديشان اي عجب
طرفه وصلت طرفه پنهاني سبب
دل مگر مهر سليمان يافتست
كه مهار پنج حس بر تافتست
پنج حسي از برون ميسور او
پنج حسي از درون مامور او
ده حس است و هفت اندام و دگر
آنچ اندر گفت نايد مي‌شمر
چون سليماني دلا در مهتري
بر پري و ديو زن انگشتري
گر درين ملكت بري باشي ز ريو
خاتم از دست تو نستاند سه ديو
بعد از آن عالم بگيرد اسم تو
دو جهان محكوم تو چون جسم تو
ور ز دستت ديو خاتم را ببرد
پادشاهي فوت شد بختت بمرد
بعد از آن يا حسرتا شد يا عباد
بر شما محتوم تا يوم التناد
مكر خود را گر تو انكار آوري
از ترازو و آينه كي جان بري


بخش ۱۶۰ - بقيهٔ قصه زيد در جواب رسول صلي الله عليه و سلم

۳۵ بازديد


اين سخن پايان ندارد خيز زيد
بر براق ناطقه بر بند قيد
ناطقه چون فاضح آمد عيب را
مي‌دراند پرده‌هاي غيب را
غيب مطلوب حق آمد چند گاه
اين دهل زن را بران بر بند راه
تگ مران دركش عنان مستور به
هر كس از پندار خود مسرور به
حق همي‌خواهد كه نوميدان او
زين عبادت هم نگردانند رو
هم باوميدي مشرف مي‌شوند
چند روزي در ركابش مي‌دوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه
بر بد و نيك از عموم مرحمه
حق همي‌خواهد كه هر مير و اسير
با رجا و خوف باشند و حذير
اين رجا و خوف در پرده بود
تا پس اين پرده پرورده شود
چون دريدي پرده كو خوف و رجا
غيب را شد كر و فري بر ملا
بر لب جو برد ظني يك فتي
كه سليمانست ماهي‌گير ما
گر ويست اين از چه فردست و خفيست
ورنه سيماي سليمانيش چيست
اندرين انديشه مي‌بود او دو دل
تا سليمان گشت شاه و مستقل
ديو رفت از ملك و تخت او گريخت
تيغ بختش خون آن شيطان بريخت
كرد در انگشت خود انگشتري
جمع آمد لشكر ديو و پري
آمدند از بهر نظاره رجال
در ميانشان آنك بد صاحب‌خيال
چون در انگشتش بديد انگشتري
رفت انديشه و گمانش يكسري
وهم آنگاهست كان پوشيده است
اين تحري از پي ناديده است
شد خيال غايب اندر سينه زفت
چونك حاضر شد خيال او برفت
گر سماي نور بي باريده نيست
هم زمين تار بي باليده نيست
يمنون بالغيب مي‌بايد مرا
زان ببستم روزن فاني سرا
چون شكافم آسمان را در ظهور
چون بگويم هل تري فيها فطور
تا درين ظلمت تحري گسترند
هر كسي رو جانبي مي‌آورند
مدتي معكوس باشد كارها
شحنه را دزد آورد بر دارها
تا كه بس سلطان و عالي‌همتي
بندهٔ بندهٔ خود آيد مدتي
بندگي در غيب آيد خوب و گش
حفظ غيب آيد در استعباد خوش
كو كه مدح شاه گويد پيش او
تا كه در غيبت بود او شرم‌رو
قلعه‌داري كز كنار مملكت
دور از سلطان و سايهٔ سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان
قلعه نفروشد به مالي بي‌كران
غايب از شه در كنار ثغرها
همچو حاضر او نگه دارد وفا
پيش شه او به بود از ديگران
كه به خدمت حاضرند و جان‌فشان
پس بغيبت نيم ذره حفظ كار
به كه اندر حاضري زان صد هزار
طاعت و ايمان كنون محمود شد
بعد مرگ اندر عيان مردود شد
چونك غيب و غايب و روپوش به
پس لبان بر بند و لب خاموش به
اي برادر دست وادار از سخن
خود خدا پيدا كند علم لدن
پس بود خورشيد را رويش گواه
اي شيء اعظم الشاهد اله
نه بگويم چون قرين شد در بيان
هم خدا و هم ملك هم عالمان
يشهد الله و الملك و اهل العلوم
انه لا رب الا من يدوم
چون گواهي داد حق كي بود ملك
تا شود اندر گواهي مشترك
زانك شعشاع و حضور آفتاب
بر نتابد چشم و دلهاي خراب
چون خفاشي كو تف خورشيد را
بر نتابد بسكلد اوميد را
پس ملايك را چو ما هم يار دان
جلوه‌گر خورشيد را بر آسمان
كين ضيا ما ز آفتابي يافتيم
چون خليفه بر ضعيفان تافتيم
چون مه نو يا سه روزه يا كه بدر
هر ملك دارد كمال و نور و قدر
ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع
بر مراتب هر ملك را آن شعاع
همچو پرهاي عقول انسيان
كه بسي فرقستشان اندر ميان
پس قرين هر بشر در نيك و بد
آن ملك باشد كه مانندش بود
چشم اعمش چونك خور را بر نتافت
اختر او را شمع شد تا ره بيافت


بخش ۱۶۱ - گفتن پيغامبر صلي الله عليه و سلم مر زيد را

۳۳ بازديد


گفت پيغامبر كه اصحابي نجوم
ره‌روان را شمع و شيطان را رجوم
هر كسي را گر بدي آن چشم و زور
كو گرفتي ز آفتاب چرخ نور
كي ستاره حاجتستي اي ذليل
كه بدي بر نور خورشيد او دليل
ماه مي‌گويد به خاك و ابر و في
من بشر بودم ولي يوحي الي
چون شما تاريك بودم در نهاد
وحي خورشيدم چنين نوري بداد
ظلمتي دارم به نسبت با شموس
نور دارم بهر ظلمات نفوس
زان ضعيفم تا تو تابي آوري
كه نه مرد آفتاب انوري
همچو شهد و سركه در هم بافتم
تا سوي رنج جگر ره يافتم
چون ز علت وا رهيدي اي رهين
سركه را بگذار و مي‌خور انگبين
تخت دل معمور شد پاك از هوا
بين كه الرحمن علي العرش استوي
حكم بر دل بعد ازين بي واسطه
حق كند چون يافت دل اين رابطه
اين سخن پايان ندارد زيد كو
تا دهم پندش كه رسوايي مجو


بخش ۱۶۲ - رجوع به حكايت زيد

۳۵ بازديد


زيد را اكنون نيابي كو گريخت
جست از صف نعال و نعل ريخت
تو كه باشي زيد هم خود را نيافت
همچو اختر كه برو خورشيد تافت
نه ازو نقشي بيابي نه نشان
نه كهي يابي به راه كهكشان
شد حواس و نطق بابايان ما
محو نور دانش سلطان ما
حسها و عقلهاشان در درون
موج در موج لدينا محضرون
چون بيايد صبح وقت بار شد
انجم پنهان شده بر كار شد
بيهشان را وا دهد حق هوشها
حلقه حلقه حلقه‌ها در گوشها
پاي‌كوبان دست‌افشان در ثنا
ناز نازان ربنا احييتنا
آن جلود و آن عظام ريخته
فارسان گشته غبار انگيخته
حمله آرند از عدم سوي وجود
در قيامت هم شكور و هم كنود
سر چه مي‌پيچي كني ناديده‌اي
در عدم ز اول نه سر پيچيده‌اي
در عدم افشرده بودي پاي خويش
كه مرا كي بر كند از جاي خويش
مي‌نبيني صنع ربانيت را
كه كشيد او موي پيشانيت را
تا كشيدت اندرين انواع حال
كه نبودت در گمان و در خيال
آن عدم او را هماره بنده است
كار كن ديوا سليمان زنده است
ديو مي‌سازد جفان كالجواب
زهره نه تا دفع گويد يا جواب
خويش را بين چون همي‌لرزي ز بيم
مر عدم را نيز لرزان دان مقيم
ور تو دست اندر مناصب مي‌زني
هم ز ترس است آن كه جاني مي‌كني
هرچه جز عشق خداي احسنست
گر شكرخواريست آن جان كندنست
چيست جان كندن سوي مرگ آمدن
دست در آب حياتي نازدن
خلق را دو ديده در خاك و ممات
صد گمان دارند در آب حيات
جهد كن تا صد گمان گردد نود
شب برو ور تو بخسپي شب رود
در شب تاريك جوي آن روز را
پيش كن آن عقل ظلمت‌سوز را
در شب بدرنگ بس نيكي بود
آب حيوان جفت تاريكي بود
سر ز خفتن كي توان برداشتن
با چنين صد تخم غفلت كاشتن
خواب مرده لقمه مرده يار شد
خواجه خفت و دزد شب بر كار شد
تو نمي‌داني كه خصمانت كيند
ناريان خصم وجود خاكيند
نار خصم آب و فرزندان اوست
همچنانك آب خصم جان اوست
آب آتش را كشد زيرا كه او
خصم فرزندان آبست و عدو
بعد از آن اين نار نار شهوتست
كاندرو اصل گناه و زلتست
نار بيروني ببي بفسرد
نار شهوت تا به دوزخ مي‌برد
نار شهوت مي‌نيارامد بب
زانك دارد طبع دوزخ در عذاب
نار شهوت را چه چاره نور دين
نوركم اطفاء نار الكافرين
چه كشد اين نار را نور خدا
نور ابراهيم را ساز اوستا
تا ز نار نفس چون نمرود تو
وا رهد اين جسم همچون عود تو
شهوت ناري براندن كم نشد
او بماندن كم شود بي هيچ بد
تا كه هيزم مي‌نهي بر آتشي
كي بميرد آتش از هيزم‌كشي
چونك هيزم باز گيري نار مرد
زانك تقوي آب سوي نار برد
كي سيه گردد ز آتش روي خوب
كو نهد گلگونه از تقوي القلوب


بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر بايام عمر رضي الله عنه

۳۳ بازديد

 

آتشي افتاد در عهد عمر
همچو چوب خشك مي‌خورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‌ها
تا زد اندر پر مرغ و لانه‌ها
نيم شهر از شعله‌ها آتش گرفت
آب مي‌ترسيد از آن و مي‌شكفت
مشكهاي آب و سركه مي‌زدند
بر سر آتش كسان هوشمند
آتش از استيزه افزون مي‌شدي
مي‌رسيد او را مدد از بي حدي
خلق آمد جانب عمر شتاب
كآتش ما مي‌نميرد هيچ از آب
گفت آن آتش ز آيات خداست
شعله‌اي از آتش بخل شماست
آب و سركه چيست نان قسمت كنيد
بخل بگذاريد اگر آل منيد
خلق گفتندش كه در بگشوده‌ايم
ما سخي و اهل فتوت بوده‌ايم
گفت نان در رسم و عادت داده‌ايد
دست از بهر خدا نگشاده‌ايد
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز
نه از براي ترس و تقوي و نياز
مال تخمست و بهر شوره منه
تيغ را در دست هر ره‌زن مده
اهل دين را باز دان از اهل كين
همنشين حق بجو با او نشين
هر كسي بر قوم خود ايثار كرد
كاغه پندارد كه او خود كار كرد