بخش ۱۳ - تمامي قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعاي عيسي عليه السلام

۳۵ بازديد


خواند عيسي نام حق بر استخوان
از براي التماس آن جوان
حكم يزدان از پي آن خام مرد
صورت آن استخوان را زنده كرد
از ميان بر جست يك شير سياه
پنجه‌اي زد كرد نقشش را تباه
كله‌اش بر كند مغزش ريخت زود
مغز جوزي كاندرو مغزي نبود
گر ورا مغزي بدي اشكستنش
خود نبودي نقص الا بر تنش
گفت عيسي چون شتابش كوفتي
گفت زان رو كه تو زو آشوفتي
گفت عيسي چون نخوردي خون مرد
گفت در قسمت نبودم رزق خورد
اي بسا كس همچو آن شير ژيان
صيد خود ناخورده رفته از جهان
قسمتش كاهي نه و حرصش چو كوه
وجه نه و كرده تحصيل وجوه
اي ميسر كرده بر ما در جهان
سخره و بيگار ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را كه هست
گفت آن شير اي مسيحا اين شكار
بود خالص از براي اعتبار
گر مرا روزي بدي اندر جهان
خود چه كارستي مرا با مردگان
اين سزاي آنك يابد آب صاف
همچو خر در جو بميزد از گزاف
گر بداند قيمت آن جوي خر
او به جاي پا نهد در جوي سر
او بيابد آنچنان پيغامبري
مير آبي زندگاني‌پروري
چون نميرد پيش او كز امر كن
اي امير آب ما را زنده كن
هين سگ نفس ترا زنده مخواه
كو عدو جان تست از ديرگاه
خاك بر سر استخواني را كه آن
مانع اين سگ بود از صيد جان
سگ نه‌اي بر استخوان چون عاشقي
ديوچه‌وار از چه بر خون عاشقي
آن چه چشمست آن كه بيناييش نيست
ز امتحانها جز كه رسواييش نيست
سهو باشد ظنها را گاه گاه
اين چه ظنست اين كه كور آمد ز راه
ديده آ بر ديگران نوحه‌گري
مدتي بنشين و بر خود مي‌گري
ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود
زانك شمع از گريه روشن‌تر شود
هر كجا نوحه كنند آنجا نشين
زانك تو اوليتري اندر حنين
زانك ايشان در فراق فاني‌اند
غافل از لعل بقاي كاني‌اند
زانك بر دل نقش تقليدست بند
رو به آب چشم بندش را برند
زانك تقليد آفت هر نيكويست
كه بود تقليد اگر كوه قويست
گر ضريري لمترست و تيز خشم
گوشت‌پاره‌ش دان چو او را نيست چشم
گر سخن گويد ز مو باريكتر
آن سرش را زان سخن نبود خبر
مستيي دارد ز گفت خود وليك
از بر وي تا بمي راهيست نيك
همچو جويست او نه او آبي خورد
آب ازو بر آب‌خوران بگذرد
آب در جو زان نمي‌گيرد قرار
زانك آن جو نيست تشنه و آب‌خوار
همچو نايي نالهٔ زاري كند
ليك بيگار خريداري كند
نوحه‌گر باشد مقلد در حديث
جز طمع نبود مراد آن خبيث
نوحه‌گر گويد حديث سوزناك
ليك كو سوز دل و دامان چاك
از محقق تا مقلد فرقهاست
كين چو داوودست و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين سوزي بود
وان مقلد كهنه‌آموزي بود
هين مشو غره بدان گفت حزين
بار بر گاوست و بر گردون حنين
هم مقلد نيست محروم از ثواب
نوحه‌گر را مزد باشد در حساب
كافر و مؤمن خدا گويند ليك
درميان هر دو فرقي هست نيك
آن گدا گويد خدا از بهر نان
متقي گويد خدا از عين جان
گر بدانستي گدا از گفت خويش
پيش چشم او نه كم ماندي نه بيش
سالها گويد خدا آن نان‌خواه
همچو خر مصحف كشد از بهر كاه
گر بدل در تافتي گفت لبش
ذره ذره گشته بودي قالبش
نام ديوي ره برد در ساحري
تو بنام حق پشيزي مي‌بري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد