عاشقان كل نه عشاق جزو
ماند از كل آنك شد مشتاق جزو
چونك جزوي عاشق جزوي شود
زود معشوقش بكل خود رود
ريش گاو و بندهٔ غير آمد او
غرقه شد كف در ضعيفي در زد او
نيست حاكم تا كند تيمار او
كار خواجهٔ خود كند يا كار او
آن يكي نحوي به كشتي در نشست
رو به كشتيبان نهاد آن خودپرست
گفت هيچ از نحو خواندي گفت لا
گفت نيم عمر تو شد در فنا
دلشكسته گشت كشتيبان ز تاب
ليك آن دم كرد خامش از جواب
باد كشتي را به گردابي فكند
گفت كشتيبان بدان نحوي بلند
هيچ داني آشنا كردن بگو
گفت ني اي خوشجواب خوبرو
گفت كل عمرت اي نحوي فناست
زانك كشتي غرق اين گردابهاست
محو ميبايد نه نحو اينجا بدان
گر تو محوي بيخطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا كي رهد
چون بمردي تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
اي كه خلقان را تو خر ميخواندهاي
اين زمان چون خر برين يخ ماندهاي
گر تو علامه زماني در جهان
نك فناي اين جهان بين وين زمان
مرد نحوي را از آن در دوختيم
تا شما را نحو محو آموختيم
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در كم آمد يابي اي يار شگرف
آن سبوي آب دانشهاي ماست
وان خليفه دجلهٔ علم خداست
ما سبوها پر به دجله ميبريم
گرنه خر دانيم خود را ما خريم
باري اعرابي بدان معذور بود
كو ز دجله غافل و بس دور بود
گر ز دجله با خبر بودي چو ما
او نبردي آن سبو را جا بجا
بلك از دجله چو واقف آمدي
آن سبو را بر سر سنگي زدي
فازن بالحرة پي اين شد مثل
فاسرق الدرة بدين شد منتقل
بنده سوي خواجه شد او ماند زار
بوي گل شد سوي گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خويش
سعي ضايع رنج باطل پاي ريش
همچو صيادي كه گيرد سايهاي
سايه كي گردد ورا سرمايهاي
سايهٔ مرغي گرفته مرد سخت
مرغ حيران گشته بر شاخ درخت
كين مدمغ بر كي ميخندد عجب
اينت باطل اينت پوسيده سبب
ور تو گويي جزو پيوستهٔ كلست
خار ميخور خار مقرون گلست
جز ز يك رو نيست پيوسته به كل
ورنه خود باطل بدي بعث رسل
چون رسولان از پي پيوستنند
پس چه پيوندندشان چون يك تنند
اين سخن پايان ندارد اي غلام
روز بيگه شد حكايت كن تمام
آن سبوي آب را در پيش داشت
تخم خدمت رادر آن حضرت بكاشت
گفت اين هديه بدان سلطان بريد
سايل شه را ز حاجت وا خريد
آب شيرين و سبوي سبز و نو
ز آب باراني كه جمع آمد بگو
خنده ميآمد نقيبان را از آن
ليك پذرفتند آن را همچو جان
زانك لطف شاه خوب با خبر
كرده بود اندر همه اركان اثر
خوي شاهان در رعيت جا كند
چرخ اخضر خاك را خضرا كند
شه چو حوضي دان حشم چون لولهها
آب از لوله روان در گولهها
چونك آب جمله از حوضيست پاك
هر يكي آبي دهد خوش ذوقناك
ور در آن حوض آب شورست و پليد
هر يكي لوله همان آرد پديد
زانك پيوستست هر لوله به حوض
خوض كن در معني اين حرف خوض
لطف شاهنشاه جان بيوطن
چون اثر كردست اندر كل تن
لطف عقل خوشنهاد خوشنسب
چون همه تن را در آرد در ادب
عشق شنگ بيقرار بي سكون
چون در آرد كل تن را در جنون
لطف آب بحر كو چون كوثرست
سنگريزهش جمله در و گوهرست
هر هنر كه استا بدان معروف شد
جان شاگردان بدان موصوف شد
پيش استاد اصولي هم اصول
خواند آن شاگرد چست با حصول
پيش استاد فقيه آن فقهخوان
فقه خواند نه اصول اندر بيان
پيش استادي كه او نحوي بود
جان شاگردش ازو نحوي شود
باز استادي كه او محو رهست
جان شاگردش ازو محو شهست
زين همه انواع دانش روز مرگ
دانش فقرست ساز راه و برگ
چون خليفه ديد و احوالش شنيد
آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد
آن عرب را كرد از فاقه خلاص
داد بخششها و خلعتهاي خاص
كين سبو پر زر به دست او دهيد
چونك واگردد سوي دجلهش بريد
از ره خشك آمدست و از سفر
از ره دجلهش بود نزديكتر
چون به كشتي در نشست و دجله ديد
سجده ميكرد از حيا و ميخميد
كاي عجب لطف اين شه وهاب را
وان عجبتر كو ستد آن آب را
چون پذيرفت از من آن درياي جود
آنچنان نقد دغل را زود زود
كل عالم را سبو دان اي پسر
كو بود از علم و خوبي تا بسر
قطرهاي از دجلهٔ خوبي اوست
كان نميگنجد ز پري زير پوست
گنج مخفي بد ز پري چاك كرد
خاك را تابانتر از افلاك كرد
گنج مخفي بد ز پري جوش كرد
خاك را سلطان اطلسپوش كرد
ور بديدي شاخي از دجلهٔ خدا
آن سبو را او فنا كردي فنا
آنك ديدندش هميشه بي خودند
بيخودانه بر سبو سنگي زدند
اي ز غيرت بر سبو سنگي زده
وان شكستت خود درستي آمده
خم شكسته آب ازو ناريخته
صد درستي زين شكست انگيخته
جزو جزو خم برقصست و بحال
عقل جزوي را نموده اين محال
نه سبو پيدا درين حالت نه آب
خوش ببين والله اعلم بالصواب
چون در معني زني بازت كنند
پر فكرت زن كه شهبازت كنند
پر فكرت شد گلآلود و گران
زانك گلخواري ترا گل شد چو نان
نان گلست و گوشت كمتر خور ازين
تا نماني همچو گل اندر زمين
چون گرسنه ميشوي سگ ميشوي
تند و بد پيوند و بدرگ ميشوي
چون شدي تو سير مرداري شدي
بيخبر بي پا چو ديواري شدي
پس دمي مردار و ديگر دم سگي
چون كني در راه شيران خوشتگي
آلت اشكار خود جز سگ مدان
كمترك انداز سگ را استخوان
زانك سگ چون سير شد سركش شود
كي سوي صيد و شكار خوش دود
آن عرب را بينوايي ميكشيد
تا بدان درگاه و آن دولت رسيد
در حكايت گفتهايم احسان شاه
در حق آن بينواي بيپناه
هر چه گويد مرد عاشق بوي عشق
از دهانش ميجهد در كوي عشق
گر بگويد فقه فقر آيد همه
بوي فقر آيد از آن خوش دمدمه
ور بگويد كفر دارد بوي دين
آيد از گفت شكش بوي يقين
كف كژ كز بهر صدقي خاستست
اصل صاف آن فرع را آراستست
آن كفش را صافي و محقوق دان
همچو دشنام لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او
خوش ز بهر عارض محبوب او
گر بگويد كژ نمايد راستي
اي كژي كه راست را آراستي
از شكر گر شكل ناني ميپزي
طعم قند آيد نه نان چون ميمزي
ور بيابد مؤمني زرين وثن
كي هلد آن را براي هر شمن
بلك گيرد اندر آتش افكند
صورت عاريتش را بشكند
تا نماند بر ذهب شكل وثن
زانك صورت مانعست و راهزن
ذات زرش داد ربانيتست
نقش بت بر نقد زر عاريتست
بهر كيكي تو گليمي را مسوز
وز صداع هر مگس مگذار روز
بتپرستي چون بماني در صور
صورتش بگذار و در معني نگر
مرد حجي همره حاجي طلب
خواه هندو خواه ترك و يا عرب
منگر اندر نقش و اندر رنگ او
بنگر اندر عزم و در آهنگ او
گر سياهست او همآهنگ توست
تو سپيدش خوان كه همرنگ توست
اين حكايت گفته شد زير و زبر
همچو فكر عاشقان بي پا و سر
سر ندارد چون ز ازل بودست پيش
پا ندارد با ابد بودست خويش
بلك چون آبست هر قطره از آن
هم سرست و پا و هم بي هر دوان
حاش لله اين حكايت نيست هين
نقد حال ما و تست اين خوش ببين
زانك صوفي با كر و با فر بود
هرچ آن ماضيست لا يذكر بود
هم عرب ما هم سبو ما هم ملك
جمله ما يؤفك عنه من افك
عقل را شو دان و زن اين نفس و طمع
اين دو ظلماني و منكر عقل شمع
بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست
زانك كل را گونهگونه جزوهاست
جزو كل ني جزوها نسبت به كل
ني چو بوي گل كه باشد جزو گل
لطف سبزه جزو لطف گل بود
بانگ قمري جزو آن بلبل بود
گر شوم مشغول اشكال و جواب
تشنگان را كي توانم داد آب
گر تو اشكالي بكلي و حرج
صبر كن الصبر مفتاح الفرج
احتما كن احتما ز انديشهها
فكر شير و گور و دلها بيشهها
احتماها بر دواها سرورست
زانك خاريدن فزوني گرست
احتما اصل دوا آمد يقين
احتما كن قوت جانت ببين
قابل اين گفتهها شو گوشوار
تا كه از زر سازمت من گوشوار
حلقه در گوش مه زرگر شوي
تا به ماه و تا ثريا بر شوي
اولا بشنو كه خلق مختلف
مختلف جانند تا يا از الف
در حروف مختلف شور و شكيست
گرچه از يك رو ز سر تا پا يكيست
از يكي رو ضد و يك رو متحد
از يكي رو هزل و از يك روي جد
پس قيامت روز عرض اكبرست
عرض او خواهد كه با زيب و فرست
هر كه چون هندوي بدسوداييست
روز عرضش نوبت رسواييست
چون ندارد روي همچون آفتاب
او نخواهد جز شبي همچون نقاب
برگ يك گل چون ندارد خار او
شد بهاران دشمن اسرار او
وانك سر تا پا گلست و سوسنست
پس بهار او را دو چشم روشنست
خار بيمعني خزان خواهد خزان
تا زند پهلوي خود با گلستان
تا بپوشد حسن آن و ننگ اين
تا نبيني رنگ آن و زنگ اين
پس خزان او را بهارست و حيات
يك نمايد سنگ و ياقوت زكات
باغبان هم داند آن را در خزان
ليك ديد يك به از ديد جهان
خود جهان آن يك كس است او ابلهست
هر ستاره بر فلك جزو مهست
پس هميگويند هر نقش و نگار
مژده مژده نك همي آيد بهار
تا بود تابان شكوفه چون زره
كي كنند آن ميوهها پيدا گره
چون شكوفه ريخت ميوه سر كند
چونك تن بشكست جان سر بر زند
ميوه معني و شكوفه صورتش
آن شكوفه مژده ميوه نعمتش
چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد
چونك آن كم شد شد اين اندر مزيد
تا كه نان نشكست قوت كي دهد
ناشكسته خوشهها كي ميدهد
تا هليله نشكند با ادويه
كي شود خود صحتافزا ادويه
اي ضياء الحق حسام الدين بگير
يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
گرچه جسم نازكت را زور نيست
ليك بي خورشيد ما را نور نيست
گرچه مصباح و زجاجه گشتهاي
ليك سرخيل دلي سررشتهاي
چون سر رشته به دست و كام تست
درهاي عقد دل ز انعام تست
بر نويس احوال پير راهدان
پير را بگزين و عين راه دان
پير تابستان و خلقان تير ماه
خلق مانند شبند و پير ماه
كردهام بخت جوان را نام پير
كو ز حق پيرست نه از ايام پير
او چنان پيرست كش آغاز نيست
با چنان در يتيم انباز نيست
خود قويتر ميشود خمر كهن
خاصه آن خمري كه باشد من لدن
پير را بگزين كه بي پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهي كه بارها تو رفتهاي
بي قلاوز اندر آن آشفتهاي
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ
هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
گر نباشد سايهٔ او بر تو گول
پس ترا سرگشته دارد بانگ غول
غولت از ره افكند اندر گزند
از تو داهيتر درين ره بس بدند
از نبي بشنو ضلال رهروان
كه چه شان كرد آن بليس بدروان
صد هزاران ساله راه از جاده دور
بردشان و كردشان ادبير و عور
استخوانهاشان ببين و مويشان
عبرتي گير و مران خر سويشان
گردن خر گير و سوي راه كش
سوي رهبانان و رهدانان خوش
هين مهل خر را و دست از وي مدار
زانك عشق اوست سوي سبزهزار
گر يكي دم تو به غفلت وا هليش
او رود فرسنگها سوي حشيش
دشمن راهست خر مست علف
اي كه بس خر بنده را كرد او تلف
گر نداني ره هر آنچ خر بخواست
عكس آن كن خود بود آن راه راست
شاوروهن و آنگه خالفوا
ان من لم يعصهن تالف
با هوا و آرزو كم باش دوست
چون يضلك عن سبيل الله اوست
اين هوا را نشكند اندر جهان
هيچ چيزي همچو سايهٔ همرهان
اين حكايت بشنو از صاحب بيان
در طريق و عادت قزوينيان
بر تن و دست و كتفها بيگزند
از سر سوزن كبوديها زنند
سوي دلاكي بشد قزوينيي
كه كبودم زن بكن شيرينيي
گفت چه صورت زنم اي پهلوان
گفت بر زن صورت شير ژيان
طالعم شيرست نقش شير زن
جهد كن رنگ كبودي سير زن
گفت بر چه موضعت صورت زنم
گفت بر شانه گهم زن آن رقم
چونك او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانهگه مسكن گرفت
پهلوان در ناله آمد كاي سني
مر مرا كشتي چه صورت ميزني
گفت آخر شير فرمودي مرا
گفت از چه عضو كردي ابتدا
گفت از دمگاه آغازيدهام
گفت دم بگذار اي دو ديدهام
از دم و دمگاه شيرم دم گرفت
دمگه او دمگهم محكم گرفت
شير بيدم باش گو اي شيرساز
كه دلم سستي گرفت از زخم گاز
جانب ديگر گرفت آن شخص زخم
بيمحابا و مواسايي و رحم
بانگ كرد او كين چه اندامست ازو
گفت اين گوشست اي مرد نكو
گفت تا گوشش نباشد اي حكيم
گوش را بگذار و كوته كن گليم
جانب ديگر خلش آغاز كرد
باز قزويني فغان را ساز كرد
كين سوم جانب چه اندامست نيز
گفت اينست اشكم شير اي عزيز
گفت تا اشكم نباشد شير را
گشت افزون درد كم زن زخمها
خيره شد دلاك و پس حيران بماند
تا بدير انگشت در دندان بماند
بر زمين زد سوزن از خشم اوستاد
گفت در عالم كسي را اين فتاد
شير بيدم و سر و اشكم كي ديد
اينچنين شيري خدا خود نافريد
اي برادر صبر كن بر درد نيش
تا رهي از نيش نفس گبر خويش
كان گروهي كه رهيدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر كه مرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشيد و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نيارد سوختن
گفت حق در آفتاب منتجم
ذكر تزاور كذي عن كهفهم
خار جمله لطف چون گل ميشود
پيش جزوي كو سوي كل ميرود
چيست تعظيم خدا افراشتن
خويشتن را خوار و خاكي داشتن
چيست توحيد خدا آموختن
خويشتن را پيش واحد سوختن
گر هميخواهي كه بفروزي چو روز
هستي همچون شب خود را بسوز
هستيت در هست آن هستينواز
همچو مس در كيميا اندر گداز
در من و سخت كردستي دو دست
هست اين جمله خرابي از دو هست
گفت پيغامبر علي را كاي علي
شير حقي پهلوان پردلي
ليك بر شيري مكن هم اعتماد
اندر آ در سايهٔ نخل اميد
اندر آ در سايهٔ آن عاقلي
كش نداند برد از ره ناقلي
ظل او اندر زمين چون كوه قاف
روح او سيمرغ بس عاليطواف
گر بگويم تا قيامت نعت او
هيچ آن را مقطع و غايت مجو
در بشر روپوش كردست آفتاب
فهم كن والله اعلم بالصواب
يا علي از جملهٔ طاعات راه
بر گزين تو سايهٔ خاص اله
هر كسي در طاعتي بگريختند
خويشتن را مخلصي انگيختند
تو برو در سايهٔ عاقل گريز
تا رهي زان دشمن پنهانستيز
از همه طاعات اينت بهترست
سبق يابي بر هر آن سابق كه هست
چون گرفتت پير هين تسليم شو
همچو موسي زير حكم خضر رو
صبر كن بر كار خضري بي نفاق
تا نگويد خضر رو هذا فراق
گرچه كشتي بشكند تو دم مزن
گرچه طفلي را كشد تو مو مكن
دست او را حق چو دست خويش خواند
تا يد الله فوق ايديهم براند
دست حق ميراندش زندهش كند
زنده چه بود جان پايندهش كند
هركه تنها نادرا اين ره بريد
هم به عون همت پيران رسيد
دست پير از غايبان كوتاه نيست
دست او جز قبضه الله نيست
غايبان را چون چنين خلعت دهند
حاضران از غايبان لا شك بهاند
غايبان را چون نواله ميدهند
پيش مهمان تا چه نعمتها نهند
كو كسي كو پيش شه بندد كمر
تا كسي كو هست بيرون سوي در
چون گزيدي پير نازكدل مباش
سست و ريزيده چو آب و گل مباش
ور بهر زخمي تو پر كينه شوي
پس كجا بيصيقل آيينه شوي
آن يكي آمد در ياري بزد
گفت يارش كيستي اي معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نيست
بر چنين خواني مقام خام نيست
خام را جز آتش هجر و فراق
كي پزد كي وا رهاند از نفاق
رفت آن مسكين و سالي در سفر
در فراق دوست سوزيد از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بيادب لفظي ز لب
بانگ زد يارش كه بر در كيست آن
گفت بر در هم توي اي دلستان
گفت اكنون چون مني اي من در آ
نيست گنجايي دو من را در سرا
نيست سوزن را سر رشتهٔ دوتا
چونك يكتايي درين سوزن در آ
رشته را با سوزن آمد ارتباط
نيست در خور با جمل سم الخياط
كي شود باريك هستي جمل
جز بمقراض رياضات و عمل
دست حق بايد مر آن را اي فلان
كو بود بر هر محالي كن فكان
هر محال از دست او ممكن شود
هر حرون از بيم او ساكن شود
اكمه و ابرص چه باشد مرده نيز
زنده گردد از فسون آن عزيز
و آن عدم كز مرده مردهتر بود
در كف ايجاد او مضطر بود
كل يوم هو في شان بخوان
مر ورا بي كار و بيفعلي مدان
كمترين كاريش هر روزست آن
كو سه لشكر را كند اين سو روان
لشكري ز اصلاب سوي امهات
بهر آن تا در رحم رويد نبات
لشكري ز ارحام سوي خاكدان
تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشكري از خاك زان سوي اجل
تا ببيند هر كسي حسن عمل
اين سخن پايان ندارد هين بتاز
سوي آن دو يار پاك پاكباز
گفت يارش كاندر آ اي جمله من
ني مخالف چون گل و خار چمن
رشته يكتا شد غلط كم شو كنون
گر دوتا بيني حروف كاف و نون
كاف و نون همچون كمند آمد جذوب
تا كشاند مر عدم را در خطوب
پس دوتا بايد كمند اندر صور
گرچه يكتا باشد آن دو در اثر
گر دو پا گر چار پا ره را برد
همچو مقراض دو تا يكتا برد
آن دو همبازان گازر را ببين
هست در ظاهر خلافي زان و زين
آن يكي كرباس را در آب زد
وان دگر همباز خشكش ميكند
باز او آن خشك را تر ميكند
گوييا ز استيزه ضد بر ميتند
ليك اين دو ضد استيزهنما
يكدل و يككار باشد در رضا
هر نبي و هر ولي را ملكيست
ليك تا حق ميبرد جمله يكيست
چونك جمع مستمع را خواب برد
سنگهاي آسيا را آب برد
رفتن اين آب فوق آسياست
رفتنش در آسيا بهر شماست
چون شما را حاجت طاحون نماند
آب را در جوي اصلي باز راند
ناطقه سوي دهان تعليم راست
ورنه خود آن نطق را جويي جداست
ميرود بي بانگ و بي تكرارها
تحتها الانهار تا گلزارها
اي خدا جان را تو بنما آن مقام
كاندرو بيحرف ميرويد كلام
تا كه سازد جان پاك از سر قدم
سوي عرصهٔ دور و پنهاي عدم
عرصهاي بس با گشاد و با فضا
وين خيال و هست يابد زو نوا
تنگتر آمد خيالات از عدم
زان سبب باشد خيال اسباب غم
باز هستي تنگتر بود از خيال
زان شود در وي قمر همچون هلال
باز هستي جهان حس و رنگ
تنگتر آمد كه زندانيست تنگ
علت تنگيست تركيب و عدد
جانب تركيب حسها ميكشد
زان سوي حس عالم توحيد دان
گر يكي خواهي بدان جانب بران
امر كن يك فعل بود و نون و كاف
در سخن افتاد و معني بود صاف
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد
شير و گرگ و روبهي بهر شكار
رفته بودند از طلب در كوهسار
تا به پشت همدگر بر صيدها
سخت بر بندند بار قيدها
هر سه با هم اندر آن صحراي ژرف
صيدها گيرند بسيار و شگرف
گرچه زيشان شير نر را ننگ بود
ليك كرد اكرام و همراهي نمود
اين چنين شه را ز لشكر زحمتست
ليك همره شد جماعت رحمتست
اين چنين مه را ز اختر ننگهاست
او ميان اختران بهر سخاست
امر شاورهم پيمبر را رسيد
گرچه رايي نيست رايش را نديد
در ترازو جو رفيق زر شدست
نه از آن كه جو چو زر جوهر شدست
روح قالب را كنون همره شدست
مدتي سگ حارس درگه شدست
چونك رفتند اين جماعت سوي كوه
در ركاب شير با فر و شكوه
گاو كوهي و بز و خرگوش زفت
يافتند و كار ايشان پيش رفت
هر كه باشد در پي شير حراب
كم نيايد روز و شب او را كباب
چون ز كه در پيشه آوردندشان
كشته و مجروح و اندر خون كشان
گرگ و روبه را طمع بود اندر آن
كه رود قسمت به عدل خسروان
عكس طمع هر دوشان بر شير زد
شير دانست آن طمعها را سند
هر كه باشد شير اسرار و امير
او بداند هر چه انديشد ضمير
هين نگه دار اي دل انديشهخو
دل ز انديشهٔ بدي در پيش او
داند و خر را هميراند خموش
در رخت خندد براي رويپوش
شير چون دانست آن وسواسشان
وا نگفت و داشت آن دم پاسشان
ليك با خود گفت بنمايم سزا
مر شما را اي خسيسان گدا
مر شما را بس نيامد راي من
ظنتان اينست در اعطاي من
اي عقول و رايتان از راي من
از عطاهاي جهانآراي من
نقش با نقاش چه سگالد دگر
چون سگالش اوش بخشيد و خبر
اين چنين ظن خسيسانه بمن
مر شما را بود ننگان زمن
ظانين بالله ظن السؤ را
گر نبرم سر بود عين خطا
وا رهانم چرخ را از ننگتان
تا بماند در جهان اين داستان
شير با اين فكر ميزد خنده فاش
بر تبسمهاي شير ايمن مباش
مال دنيا شد تبسمهاي حق
كرد ما را مست و مغرور و خلق
فقر و رنجوري بهستت اي سند
كان تبسم دام خود را بر كند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد