بخش ۱۱ - حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه جهت غريمان بالهام حق تعالي

۳۸ بازديد

 

بود شيخي دايما او وامدار
از جوامردي كه بود آن نامدار
ده هزاران وام كردي از مهان
خرج كردي بر فقيران جهان
هم بوام او خانقاهي ساخته
جان و مال و خانقه در باخته
وام او را حق ز هر جا مي‌گزارد
كرد حق بهر خليل از ريگ آرد
گفت پيغامبر كه در بازارها
دو فرشته مي‌كنند ايدر دعا
كاي خدا تو منفقان را ده خلف
اي خدا تو ممسكان را ده تلف
خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد
حلق خود قرباني خلاق كرد
حلق پيش آورد اسمعيل‌وار
كارد بر حلقش نيارد كرد كار
پس شهيدان زنده زين رويند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا
جان ايمن از غم و رنج و شقا
شيخ وامي سالها اين كار كرد
مي‌ستد مي‌داد همچون پاي‌مرد
تخمها مي‌كاشت تا روز اجل
تا بود روز اجل مير اجل
چونك عمر شيخ در آخر رسيد
در وجود خود نشان مرگ ديد
وام‌داران گرد او بنشسته جمع
شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
وام‌داران گشته نوميد و ترش
درد دلها يار شد با درد شش
شيخ گفت اين بدگمانان را نگر
نيست حق را چار صد دينار زر
كودكي حلوا ز بيرون بانگ زد
لاف حلوا بر اميد دانگ زد
شيخ اشارت كرد خادم را بسر
كه برو آن جمله حلوا را بخر
تا غريمان چونك آن حلوا خورند
يك زماني تلخ در من ننگرند
در زمان خادم برون آمد بدر
تا خرد او جمله حلوا را بزر
گفت او را كوترو حلوا بچند
گفت كودك نيم دينار و ادند
گفت نه از صوفيان افزون مجو
نيم دينارت دهم ديگر مگو
او طبق بنهاد اندر پيش شيخ
تو ببين اسرار سر انديش شيخ
كرد اشارت با غريمان كين نوال
نك تبرك خوش خوريد اين را حلال
چون طبق خالي شد آن كودك ستد
گفت دينارم بده اي با خرد
شيخ گفتا از كجا آرم درم
وام دارم مي‌روم سوي عدم
كودك از غم زد طبق را بر زمين
ناله و گريه بر آورد و حنين
مي‌گريست از غبن كودك هاي هاي
كاي مرا بشكسته بودي هر دو پاي
كاشكي من گرد گلخن گشتمي
بر در اين خانقه نگذشتمي
صوفيان طبل‌خوار لقمه‌جو
سگ‌دلان و همچو گربه روي‌شو
از غريو كودك آنجا خير و شر
گرد آمد گشت بر كودك حشر
پيش شيخ آمد كه اي شيخ درشت
تو يقين دان كه مرا استاد كشت
گر روم من پيش او دست تهي
او مرا بكشد اجازت مي‌دهي
وان غريمان هم بانكار و جحود
رو به شيخ آورده كين باري چه بود
مال ما خوردي مظالم مي‌بري
از چه بود اين ظلم ديگر بر سري
تا نماز ديگر آن كودك گريست
شيخ ديده بست و در وي ننگريست
شيخ فارغ از جفا و از خلاف
در كشيده روي چون مه در لحاف
با ازل خوش با اجل خوش شادكام
فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام
آنك جان در روي او خندد چو قند
از ترش‌رويي خلقش چه گزند
آنك جان بوسه دهد بر چشم او
كي خورد غم از فلك وز خشم او
در شب مهتاب مه را بر سماك
از سگان و وعوع ايشان چه باك
سگ وظيفهٔ خود بجا مي‌آورد
مه وظيفهٔ خود برخ مي‌گسترد
كارك خود مي‌گزارد هر كسي
آب نگذارد صفا بهر خسي
خس خسانه مي‌رود بر روي آب
آب صافي مي‌رود بي اضطراب
مصطفي مه مي‌شكافد نيم‌شب
ژاژ مي‌خايد ز كينه بولهب
آن مسيحا مرده زنده مي‌كند
وان جهود از خشم سبلت مي‌كند
بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه
خاصه ماهي كو بود خاص اله
مي خورد شه بر لب جو تا سحر
در سماع از بانگ چغزان بي خبر
هم شدي توزيع كودك دانگ چند
همت شيخ آن سخا را كرد بند
تا كسي ندهد به كودك هيچ چيز
قوت پيران ازين بيش است نيز
شد نماز ديگر آمد خادمي
يك طبق بر كف ز پيش حاتمي
صاحب مالي و حالي پيش پير
هديه بفرستاد كز وي بد خبير
چارصد دينار بر گوشهٔ طبق
نيم دينار دگر اندر ورق
خادم آمد شيخ را اكرام كرد
وان طبق بنهاد پيش شيخ فرد
چون طبق را از غطا وا كرد رو
خلق ديدند آن كرامت را ازو
آه و افغان از همه برخاست زود
كاي سر شيخان و شاهان اين چه بود
اين چه سرست اين چه سلطانيست باز
اي خداوند خداوندان راز
ما ندانستيم ما را عفو كن
بس پراكنده كه رفت از ما سخن
ما كه كورانه عصاها مي‌زنيم
لاجرم قنديلها را بشكنيم
ما چو كران ناشنيده يك خطاب
هرزه گويان از قياس خود جواب
ما ز موسي پند نگرفتيم كو
گشت از انكار خضري زردرو
با چنان چشمي كه بالا مي‌شتافت
نور چشمش آسمان را مي‌شكافت
كرده با چشمت تعصب موسيا
از حماقت چشم موش آسيا
شيخ فرمود آن همه گفتار و قال
من بحل كردم شما را آن حلال
سر اين آن بود كز حق خواستم
لاجرم بنمود راه راستم
گفت آن دينار اگر چه اندكست
ليك موقوف غريو كودكست
تا نگريد كودك حلوا فروش
بحر رحمت در نمي‌آيد به جوش
اي برادر طفل طفل چشم تست
كام خود موقوف زاري دان درست
گر همي‌خواهي كه آن خلعت رسد
پس بگريان طفل ديده بر جسد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد