من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۳ - امتحان كردن شير گرگ را

۳۵ بازديد


گفت شير اي گرگ اين را بخش كن
معدلت را نو كن اي گرگ كهن
نايب من باش در قسمت‌گري
تا پديد آيد كه تو چه گوهري
گفت اي شه گاو وحشي بخش تست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا كه بز ميانه‌ست و وسط
روبها خرگوش بستان بي غلط
شير گفت اي گرگ چون گفتي بگو
چونك من باشم تو گويي ما و تو
گرگ خود چه سگ بود كو خويش ديد
پيش چون من شير بي مثل و نديد
گفت پيش آ اي خري كو خود خريد
پيشش آمد پنجه زد او را دريد
چون نديدش مغز و تدبير رشيد
در سياست پوستش از سر كشيد
گفت چون ديد منت ز خود نبرد
اين چنين جان را ببايد زار مرد
چون نبودي فاني اندر پيش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
كل شيء هالك جز وجه او
چون نه‌اي در وجه او هستي مجو
هر كه اندر وجه ما باشد فنا
كل شيء هالك نبود جزا
زانك در الاست او از لا گذشت
هر كه در الاست او فاني نگشت
هر كه بر در او من و ما مي‌زند
رد بابست او و بر لا مي‌تند


بخش ۱۴۶ - تهديد كردن نوح عليه‌السلام مر قوم را

۳۵ بازديد


گفت نوح اي سركشان من من نيم
من ز جان مردم بجانان مي‌زيم
چون بمردم از حواس بوالبشر
حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
چونك من من نيستم اين دم ز هوست
پيش اين دم هركه دم زد كافر اوست
هست اندر نقش اين روباه شير
سوي اين روبه نشايد شد دلير
گر ز روي صورتش مي‌نگروي
غره شيران ازو مي‌نشنوي
گر نبودي نوح را از حق يدي
پس جهاني را چرا بر هم زدي
صد هزاران شير بود او در تني
او چو آتش بود و عالم خرمني
چونك خرمن پاس عشر او نداشت
او چنان شعله بر آن خرمن گماشت
هر كه او در پيش اين شير نهان
بي‌ادب چون گرگ بگشايد دهان
همچو گرگ آن شير بر دراندش
فانتقمنا منهم بر خواندش
زخم يابد همچو گرگ از دست شير
پيش شير ابله بود كو شد دلير
كاشكي آن زخم بر تن آمدي
تا بدي كايمان و دل سالم بدي
قوتم بگسست چون اينجا رسيد
چون توانم كرد اين سر را پديد
همچو آن روبه كم اشكم كنيد
پيش او روباه‌بازي كم كنيد
جمله ما و من به پيش او نهيد
ملك ملك اوست ملك او را دهيد
چون فقير آييد اندر راه راست
شير و صيد شير خود آن شماست
زانك او پاكست و سبحان وصف اوست
بي نيازست او ز نغز و مغز و پوست
هر شكار و هر كراماتي كه هست
از براي بندگان آن شهست
نيست شه را طمع بهر خلق ساخت
اين همه دولت خنك آنكو شناخت
آنك دولت آفريد و دو سرا
ملك و دولتها چه كار آيد ورا
پيش سبحان پس نگه داريد دل
تا نگرديد از گمان بد خجل
كو ببيند سر و فكر و جست و جو
همچو اندر شير خالص تار مو
آنك او بي نقش ساده‌سينه شد
نقشهاي غيب را آيينه شد
سر ما را بي‌گمان موقن شود
زانكمؤمنآينهٔمؤمنبود
چون زند او نقد ما را بر محك
پس يقين را باز داند او ز شك
چون شود جانش محك نقدها
پس ببيند قلب را و قلب را


بخش ۱۴۵ - ادب كردن شير گرگ را كي در قسمت بي‌ادبي كرده بود

۳۶ بازديد


گرگ را بر كند سر آن سرفراز
تا نماند دوسري و امتياز
فانتقمنا منهم است اي گرگ پير
چون نبودي مرده در پيش امير
بعد از آن رو شير با روباه كرد
گفت اين را بخش كن از بهر خورد
سجده كرد و گفت كين گاو سمين
چاشت‌خوردت باشد اي شاه گزين
وان بز از بهر ميان روز را
يخنيي باشد شه پيروز را
و آن دگر خرگوش بهر شام هم
شب‌چرهٔ اين شاه با لطف و كرم
گفت اي روبه تو عدل افروختي
اين چنين قسمت ز كي آموختي
از كجا آموختي اين اي بزرگ
گفت اي شاه جهان از حال گرگ
گفت چون در عشق ما گشتي گرو
هر سه را بر گير و بستان و برو
روبها چون جملگي ما را شدي
چونت آزاريم چون تو ما شدي
ما ترا و جمله اشكاران ترا
پاي بر گردون هفتم نه بر آ
چون گرفتي عبرت از گرگ دني
پس تو روبه نيستي شير مني
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از
مرگ ياران در بلاي محترز
روبه آن دم بر زبان صد شكر راند
كه مرا شير از پي آن گرگ خواند
گر مرا اول بفرمودي كه تو
بخش كن اين را كه بردي جان ازو
پس سپاس او را كه ما را در جهان
كرد پيدا از پس پيشينيان
تا شنيديم آن سياستهاي حق
بر قرون ماضيه اندر سبق
تا كه ما از حال آن گرگان پيش
همچو روبه پاس خود داريم بيش
امت مرحومه زين رو خواندمان
آن رسول حق و صادق در بيان
استخوان و پشم آن گرگان عيان
بنگريد و پند گيريد اي مهان
عاقل از سر بنهد اين هستي و باد
چون شنيد انجام فرعونان و عاد
ور بننهد ديگران از حال او
عبرتي گيرند از اضلال او


بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان يوسف عليه‌السلام كي آينه‌اي آوردمت

۳۷ بازديد


گفت يوسف هين بياور ارمغان
او ز شرم اين تقاضا زد فغان
گفت من چند ارمغان جستم ترا
ارمغاني در نظر نامد مرا
حبه‌اي را جانب كان چون برم
قطره‌اي را سوي عمان چون برم
زيره را من سوي كرمان آورم
گر به پيش تو دل و جان آورم
نيست تخمي كاندرين انبار نيست
غير حسن تو كه آن را يار نيست
لايق آن ديدم كه من آيينه‌اي
پيش تو آرم چو نور سينه‌اي
تا ببيني روي خوب خود در آن
اي تو چون خورشيد شمع آسمان
آينه آوردمت اي روشني
تا چو بيني روي خود يادم كني
آينه بيرون كشيد او از بغل
خوب را آيينه باشد مشتغل
آينهٔ هستي چه باشد نيستي
نيستي بر گر تو ابله نيستي
هستي اندر نيستي بتوان نمود
مال‌داران بر فقير آرند جود
آينهٔ صافي نان خود گرسنه‌ست
سوخته هم آينهٔ آتش‌زنه‌ست
نيستي و نقص هر جايي كه خاست
آينهٔ خوبي جمله پيشه‌هاست
چونك جامه چست و دوزيده بود
مظهر فرهنگ درزي چون شود
ناتراشيده همي بايد جذوع
تا دروگر اصل سازد يا فروع
خواجهٔ اشكسته‌بند آنجا رود
كاندر آنجا پاي اشكسته بود
كي شود چون نيست رنجور نزار
آن جمال صنعت طب آشكار
خواري و دوني مسها بر ملا
گر نباشد كي نمايد كيميا
نقصها آيينهٔ وصف كمال
و آن حقارت آينهٔ عز و جلال
زانك ضد را ضد كند پيدا يقين
زانك با سر كه پديدست انگبين
هر كه نقص خويش را ديد و شناخت
اندر استكمال خود ده اسپه تاخت
زان نمي‌پرد به سوي ذوالجلال
كو گماني مي‌برد خود را كمال
علتي بتر ز پندار كمال
نيست اندر جان تو اي ذو دلال
از دل و از ديده‌ات بس خون رود
تا ز تو اين معجبي بيرون شود
علت ابليس انا خيري بدست
وين مرض در نفس هر مخلوق هست
گرچه خود را بس شكسته بيند او
آب صافي دان و سرگين زير جو
چون بشوراند ترا در امتحان
آب سرگين رنگ گردد در زمان
در تگ جو هست سرگين اي فتي
گرچه جو صافي نمايد مر ترا
هست پير راه‌دان پر فطن
باغهاي نفس كل را جوي كن
جوي خود را كي تواند پاك كرد
نافع از علم خدا شد علم مرد
كي تراشد تيغ دستهٔ خويش را
رو به جراحي سپار اين ريش را
بر سر هر ريش جمع آمد مگس
تا نبيند قبح ريش خويش كس
آن مگس انديشه‌ها وان مال تو
ريش تو آن ظلمت احوال تو
ور نهد مرهم بر آن ريش تو پير
آن زمان ساكن شود درد و نفير
تا كه پندارد كه صحت يافتست
پرتو مرهم بر آنجا تافتست
هين ز مرهم سر مكش اي پشت‌ريش
و آن ز پرتو دان مدان از اصل خويش


بخش ۱۴۷ - نشاندن پادشاه صوفيان عارف را پيش روي خويش

۳۳ بازديد


پادشاهان را چنان عادت بود
اين شنيده باشي ار يادت بود
دست چپشان پهلوانان ايستند
زانك دل پهلوي چپ باشد ببند
مشرف و اهل قلم بر دست راست
زانك علم خط و ثبت آن دست راست
صوفيان را پيش رو موضع دهند
كاينهٔ جانند و ز آيينه بهند
سينه صيقلها زده در ذكر و فكر
تا پذيرد آينهٔ دل نقش بكر
هر كه او از صلب فطرت خوب زاد
آينه در پيش او بايد نهاد
عاشق آيينه باشد روي خوب
صيقل جان آمد و تقوي القلوب


بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پيش يوسف عليه‌السلام

۳۴ بازديد


آمد از آفاق يار مهربان
يوسف صديق را شد ميهمان
كاشنا بودند وقت كودكي
بر وسادهٔ آشنايي متكي
ياد دادش جور اخوان و حسد
گفت كان زنجير بود و ما اسد
عار نبود شير را از سلسله
نيست ما را از قضاي حق گله
شير را بر گردن ار زنجير بود
بر همه زنجيرسازان مير بود
گفت چون بودي ز زندان و ز چاه
گفت همچون در محاق و كاست ماه
در محاق ار ماه نو گردد دوتا
ني در آخر بدر گردد بر سما
گرچه دردانه به هاون كوفتند
نور چشم و دل شد و بيند بلند
گندمي را زير خاك انداختند
پس ز خاكش خوشه‌ها بر ساختند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا
قيمتش افزود و نان شد جان‌فزا
باز نان را زير دندان كوفتند
گشت عقل و جان و فهم هوشمند
باز آن جان چونك محو عشق گشت
يعجب الزراع آمد بعد كشت
اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا كه با يوسف چه گفت آن نيك مرد
بعد قصه گفتنش گفت اي فلان
هين چه آوردي تو ما را ارمغان
بر در ياران تهي‌دست آمدن
هست بي‌گندم سوي طاحون شدن
حق تعالي خلق را گويد بحشر
ارمغان كو از براي روز نشر
جئتمونا و فرادي بي نوا
هم بدان سان كه خلقناكم كذا
هين چه آورديد دست‌آويز را
ارمغاني روز رستاخيز را
يا اميد بازگشتنتان نبود
وعدهٔ امروز باطلتان نمود
منكري مهمانيش را از خري
پس ز مطبخ خاك و خاكستر بري
ور نه‌اي منكر چنين دست تهي
در در آن دوست چون پا مي‌نهي
اندكي صرفه بكن از خواب و خور
ارمغان بهر ملاقاتش ببر
شو قليل النوم مما يهجعون
باش در اسحار از يستغفرون
اندكي جنبش بكن همچون جنين
تا ببخشندت حواس نوربين
وز جهان چون رحم بيرون روي
از زمين در عرصهٔ واسع شوي
آنك ارض الله واسع گفته‌اند
عرصه‌اي دان انبيا را بس بلند
دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ
نخل تر آنجا نگردد خشك شاخ
حاملي تو مر حواست را كنون
كند و مانده مي‌شوي و سرنگون
چونك محمولي نه حامل وقت خواب
ماندگي رفت و شدي بي رنج و تاب
چاشنيي دان تو حال خواب را
پيش محمولي حال اوليا
اوليا اصحاب كهفند اي عنود
در قيام و در تقلب هم رقود
مي‌كشدشان بي تكلف در فعال
بي‌خبر ذات اليمين ذات الشمال
چيست آن ذات اليمين فعل حسن
چيست آن ذات الشكال اشغال تن
مي‌رود اين هر دو كار از انبيا
بي‌خبر زين هر دو ايشان چون صدا
گر صدايت بشنواند خير و شر
ذات كه باشد ز هر دو بي‌خبر


بخش ۱۵۱ - دعا كردن بلعم با عور

۳۸ بازديد


بلعم با عور را خلق جهان
سغبه شد مانند عيسي زمان
سجدهٔ ناوردند كس را دون او
صحت رنجور بود افسون او
پنجه زد با موسي از كبر و كمال
آنچنان شد كه شنيدستي تو حال
صد هزار ابليس و بلعم در جهان
همچنين بودست پيدا و نهان
اين دو را مشهور گردانيد اله
تا كه باشد اين دو بر باقي گواه
اين دو دزد آويخت از دار بلند
ورنه اندر قهر بس دزدان بدند
اين دو را پرچم به سوي شهر برد
كشتگان قهر را نتوان شمرد
نازنيني تو ولي در حد خويش
الله الله پا منه از حد بيش
گر زني بر نازنين‌تر از خودت
در تگ هفتم زمين زير آردت
قصهٔ عاد و ثمود از بهر چيست
تا بداني كانبيا را نازكيست
اين نشان خسف و قذف و صاعقه
شد بيان عز نفس ناطقه
جمله حيوان را پي انسان بكش
جمله انسان را بكش از بهر هش
هش چه باشد عقل كل هوشمند
هوش جزوي هش بود اما نژند
جمله حيوانات وحشي ز آدمي
باشد از حيوان انسي در كمي
خون آنها خلق را باشد سبيل
زانك وحشي‌اند از عقل جليل
عزت وحشي بدين افتاد پست
كه مر انسان را مخالف آمدست
پس چه عزت باشدت اي نادره
چون شدي تو حمر مستنفره
خر نشايد كشت از بهر صلاح
چون شود وحشي شود خونش مباح
گرچه خر را دانش زاجر نبود
هيچ معذورش نمي‌دارد ودود
پس چو وحشي شد از آن دم آدمي
كي بود معذور اي يار سمي
لاجرم كفار را شد خون مباح
همچو وحشي پيش نشاب و رماح
جفت و فرزندانشان جمله سبيل
زانك بي‌عقلند و مردود و ذليل
باز عقلي كو رمد از عقل عقل
كرد از عقلي به حيوانات نقل


بخش ۱۵۰ - مرتد شدن كاتب وحي

۳۴ بازديد


پيش از عثمان يكي نساخ بود
كو به نسخ وحي جدي مي‌نمود
چون نبي از وحي فرمودي سبق
او همان را وا نبشتي بر ورق
پرتو آن وحي بر وي تافتي
او درون خويش حكمت يافتي
عين آن حكمت بفرمودي رسول
زين قدر گمراه شد آن بوالفضول
كانچ مي‌گويد رسول مستنير
مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
پرتو انديشه‌اش زد بر رسول
قهر حق آورد بر جانش نزول
هم ز نساخي بر آمد هم ز دين
شد عدو مصطفي و دين بكين
مصطفي فرمود كاي گبر عنود
چون سيه گشتي اگر نور از تو بود
گر تو ينبوع الهي بوديي
اين چنين آب سيه نگشوديي
تا كه ناموسش به پيش اين و آن
نشكند بر بست اين او را دهان
اندرون مي‌سوختش هم زين سبب
توبه كردن مي‌نيارست اين عجب
آه مي‌كرد و نبودش آه سود
چون در آمد تيغ و سر را در ربود
كرده حق ناموس را صد من حديد
اي بسا بسته به بند ناپديد
كبر و كفر آن سان ببست آن راه را
كه نيارد كرد ظاهر آه را
گفت اغلالا فهم به مقمحون
نيست آن اغلال بر ما از برون
خلفهم سدا فاغشيناهم
مي‌نبيند بند را پيش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدي كه خاست
او نمي‌داند كه آن سد قضاست
شاهد تو سد روي شاهدست
مرشد تو سد گفت مرشدست
اي بسا كفار را سوداي دين
بندشان ناموس و كبر آن و اين
بند پنهان ليك از آهن بتر
بند آهن را كند پاره تبر
بند آهن را توان كردن جدا
بند غيبي را نداند كس دوا
مرد را زنبور اگر نيشي زند
طبع او آن لحظه بر دفعي تند
زخم نيش اما چو از هستي تست
غم قوي باشد نگردد درد سست
شرح اين از سينه بيرون مي‌جهد
ليك مي‌ترسم كه نوميدي دهد
ني مشو نوميد و خود را شاد كن
پيش آن فريادرس فرياد كن
كاي محب عفو از ما عفو كن
اي طبيب رنج ناسور كهن
عكس حكمت آن شقي را ياوه كرد
خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
اي برادر بر تو حكمت جاريه‌ست
آن ز ابدالست و بر تو عاريه‌ست
گرچه در خود خانه نوري يافتست
آن ز همسايهٔ منور تافتست
شكر كن غره مشو بيني مكن
گوش دار و هيچ خودبيني مكن
صد دريغ و درد كين عاريتي
امتان را دور كرد از امتي
من غلام آن كه او در هر رباط
خويش را واصل نداند بر سماط
بس رباطي كه ببايد ترك كرد
تا به مسكن در رسد يك روز مرد
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست
پرتو عاريت آتش‌زنيست
گر شود پر نور روزن يا سرا
تو مدان روشن مگر خورشيد را
هر در و ديوار گويد روشنم
پرتو غيري ندارم اين منم
پس بگويد آفتاب اي نارشيد
چونك من غارب شوم آيد پديد
سبزه‌ها گويند ما سبز از خوديم
شاد و خندانيم و بس زيبا خديم
فصل تابستان بگويد اي امم
خويش را بينيد چون من بگذرم
تن همي‌نازد به خوبي و جمال
روح پنهان كرده فر و پر و بال
گويدش اي مزبله تو كيستي
يك دو روز از پرتو من زيستي
غنج و نازت مي‌نگنجد در جهان
باش تا كه من شوم از تو جهان
گرم‌دارانت ترا گوري كنند
طعمهٔ ماران و مورانت كنند
بيني از گند تو گيرد آن كسي
كو به پيش تو همي‌مردي بسي
پرتو روحست نطق و چشم و گوش
پرتو آتش بود در آب جوش
آنچنانك پرتو جان بر تنست
پرتو ابدال بر جان منست
جان جان چو واكشد پا را ز جان
جان چنان گردد كه بي‌جان تن بدان
سر از آن رو مي‌نهم من بر زمين
تا گواه من بود در روز دين
يوم دين كه زلزلت زلزالها
اين زمين باشد گواه حالها
گو تحدث جهرة اخبارها
در سخن آيد زمين و خاره‌ها
فلسفي منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بر آن ديوار زن
نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
فلسفي كو منكر حنانه است
از حواس اوليا بيگانه است
گويد او كه پرتو سوداي خلق
بس خيالات آورد در راي خلق
بلك عكس آن فساد و كفر او
اين خيال منكري را زد برو
فلسفي مر ديو را منكر شود
در همان دم سخرهٔ ديوي بود
گر نديدي ديو را خود را ببين
بي جنون نبود كبودي بر جبين
هر كه را در دل شك و پيچانيست
در جهان او فلسفي پنهانيست
مي‌نمايد اعتقاد و گاه گاه
آن رگ فلسف كند رويش سياه
الحذر اي مؤمنان كان در شماست
در شما بس عالم بي‌منتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در توست
وه كه روزي آن بر آرد از تو دست
هر كه او را برگ آن ايمان بود
همچو برگ از بيم اين لرزان بود
بر بليس و ديو زان خنديده‌اي
كه تو خود را نيك مردم ديده‌اي
چون كند جان بازگونه پوستين
چند وا ويلي بر آيد ز اهل دين
بر دكان هر زرنما خندان شدست
زانك سنگ امتحان پنهان شدست
پرده‌اي ستار از ما بر مگير
باش اندر امتحان ما را مجير
قلب پهلو مي‌زند با زر به شب
انتظار روز مي‌دارد ذهب
با زبان حال زر گويد كه باش
اي مزور تا بر آيد روز فاش
صد هزاران سال ابليس لعين
بود ز ابدال و امير المؤمنين
پنجه زد با آدم از نازي كه داشت
گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت


بخش ۱۵۴ - به عيادت رفتن كر بر همسايهٔ رنجور خويش

۳۵ بازديد


آن كري را گفت افزون مايه‌اي
كه ترا رنجور شد همسايه‌اي
گفت با خود كر كه با گوش گران
من چه دريابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعيف آواز شد
ليك بايد رفت آنجا نيست بد
چون ببينم كان لبش جنبان شود
من قياسي گيرم آن را هم ز خود
چون بگويم چوني اي محنت‌كشم
او بخواهد گفت نيكم يا خوشم
من بگويم شكر چه خوردي ابا
او بگويد شربتي يا ماش با
من بگويم صحه نوشت كيست آن
از طبيبان پيش تو گويد فلان
من بگويم بس مبارك‌پاست او
چونك او آمد شود كارت نكو
پاي او را آزمودستيم ما
هر كجا شد مي‌شود حاجت روا
اين جوابات قياسي راست كرد
پيش آن رنجور شد آن نيك‌مرد
گفت چوني گفت مردم گفت شكر
شد ازين رنجور پر آزار و نكر
كين چه شكرست او مگر با ما بدست
كر قياسي كرد و آن كژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردي گفت زهر
گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او
كه همي‌آيد به چاره پيش تو
گفت عزرائيل مي‌آيد برو
گفت پايش بس مبارك شاد شو
كر برون آمد بگفت او شادمان
شكر كش كردم مراعات اين زمان
گفت رنجور اين عدو جان ماست
ما ندانستيم كو كان جفاست
خاطر رنجور جويان شد سقط
تا كه پيغامش كند از هر نمط
چون كسي كه خورده باشد آش بد
مي‌بشوراند دلش تا قي كند
كظم غيظ اينست آن را قي مكن
تا بيابي در جزا شيرين سخن
چون نبودش صبر مي‌پيچيد او
كين سگ زن‌روسپي حيز كو
تا بريزم بر وي آنچ گفته بود
كان زمان شير ضميرم خفته بود
چون عيادت بهر دل‌آراميست
اين عيادت نيست دشمن كاميست
تا ببيند دشمن خود را نزار
تا بگيرد خاطر زشتش قرار
بس كسان كايشان ز طاعت گمرهند
دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود حقيقت معصيت باشد خفي
بس كدر كان را تو پنداري صفي
همچو آن كر كو همي پنداشتست
كو نكويي كرد و آن بر عكس جست
او نشسته خوش كه خدمت كرده‌ام
حق همسايه بجا آورده‌ام
بهر خود او آتشي افروختست
در دل رنجور و خود را سوختست
فاتقوا النار التي اوقدتم
انكم في المعصيه ازددتم
گفت پيغامبر به يك صاحب‌ريا
صل انك لم تصل يا فتي
از براي چارهٔ اين خوفها
آمد اندر هر نمازي اهدنا
كين نمازم را مياميز اي خدا
با نماز ضالين و اهل ريا
از قياسي كه بكرد آن كر گزين
صحبت ده‌ساله باطل شد بدين
خاصه اي خواجه قياس حس دون
اندر آن وحيي كه هست از حد فزون
گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان كه گوش غيب‌گير تو كرست


بخش ۱۵۲ - اعتماد كردن هاروت و ماروت بر عصمت خويش

۳۵ بازديد


همچو هاروت و چو ماروت شهير
از بطر خوردند زهرآلود تير
اعتمادي بودشان بر قدس خويش
چيست بر شير اعتماد گاوميش
گرچه او با شاخ صد چاره كند
شاخ شاخش شير نر پاره كند
گر شود پر شاخ همچون خارپشت
شير خواهد گاو را ناچار كشت
گرچه صرصر پس درختان مي‌كند
با گياه تر وي احسان مي‌كند
بر ضعيفي گياه آن باد تند
رحم كرد اي دل تو از قوت ملند
تيشه را ز انبوهي شاخ درخت
كي هراس آيد ببرد لخت لخت
ليك بر برگي نكوبد خويش را
جز كه بر نيشي نكوبد نيش را
شعله را ز انبوهي هيزم چه غم
كي رمد قصاب از خيل غنم
پيش معني چيست صورت بس زبون
چرخ را معنيش مي‌دارد نگون
تو قياس از چرخ دولابي بگير
گردشش از كيست از عقل مشير
گردش اين قالب همچون سپر
هست از روح مستر اي پسر
گردش اين باد از معني اوست
همچو چرخي كان اسير آب جوست
جر و مد و دخل و خرج اين نفس
از كي باشد جز ز جان پر هوس
گاه جيمش مي‌كند گه حا و دال
گاه صلحش مي‌كند گاهي جدال
گه يمينش مي‌برد گاهي يسار
كه گلستانش كند گاهيش خار
همچنين اين باد را يزدان ما
كرده بد بر عاد همچون اژدها
باز هم آن باد را بر مؤمنان
كرده بد صلح و مراعات و امان
گفت المعني هوالله شيخ دين
بحر معنيهاي رب العالمين
جمله اطباق زمين و آسمان
همچو خاشاكي در آن بحر روان
حمله‌ها و رقص خاشاك اندر آب
هم ز آب آمد به وقت اضطراب
چونك ساكن خواهدش كرد از مرا
سوي ساحل افكند خاشاك را
چون كشد از ساحلش در موج‌گاه
آن كند با او كه آتش با گياه
اين حديث آخر ندارد باز ران
جانب هاروت و ماروت اي جوان