بخش ۱۷ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضي از دست آن مفلس

۳۵ بازديد


با وكيل قاضي ادراك‌مند
اهل زندان در شكايت آمدند
كه سلام ما به قاضي بر كنون
بازگو آزار ما زين مرد دون
كندرين زندان بماند او مستمر
ياوه‌تاز و طبل‌خوارست و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بي صلا و بي سلام
پيش او هيچست لوت شصت كس
كر كند خود را اگر گوييش بس
مرد زندان را نيايد لقمه‌اي
ور به صد حيلت گشايد طعمه‌اي
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اين كه خدا گفتا كلوا
زين چنين قحط سه‌ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش
يا وظيفه كن ز وقفي لقمه‌ايش
اي ز تو خوش هم ذكور و هم اناث
داد كن المستغاث المستغاث
سوي قاضي شد وكيل با نمك
گفت با قاضي شكايت يك بيك
خواند او را قاضي از زندان به پيش
پس تفحص كرد از اعيان خويش
گشت ثابت پيش قاضي آن همه
كه نمودند از شكايت آن رمه
گفت قاضي خيز ازين زندان برو
سوي خانهٔ مردريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو كافر جنتم زندان تست
گر ز زندانم براني تو برد
خود بميرم من ز تقصيري و كد
همچو ابليسي كه مي‌گفت اي سلام
رب انظرني الي يوم القيام
كاندرين زندان دنيا من خوشم
تا كه دشمن‌زادگان را مي‌كشم
هر كه او را قوت ايماني بود
وز براي زاد ره ناني بود
مي‌ستانم گه به مكر و گه به ريو
تا بر آرند از پشيماني غريو
گه به درويشي كنم تهديدشان
گه به زلف و خال بندم ديدشان
قوت ايماني درين زندان كمست
وانك هست از قصد اين سگ در خمست
از نماز و صوم و صد بيچارگي
قوت ذوق آيد برد يكبارگي
استعيذ الله من شيطانه
قد هلكنا آه من طغيانه
يك سگست و در هزاران مي‌رود
هر كه در وي رفت او او مي‌شود
هر كه سردت كرد مي‌دان كو دروست
ديو پنهان گشته اندر زير پوست
چون نيابد صورت آيد در خيال
تا كشاند آن خيالت در وبال
گه خيال فرجه و گاهي دكان
گه خيال علم و گاهي خان و مان
هان بگو لا حولها اندر زمان
از زبان تنها نه بلك از عين جان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد