من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زني به نام رويا به ديدارم آمد

۳۹ بازديد

 

زني كه به دامنه هاي ماهور مي رقصيد
هميشه به دامنه هاي ماهور ديده بودمش
با گيسوان بلند برهنه كه باد مي گشودشان
به زماني كه هيچ سري
گيسوي برهنه اي به خاطر نمي آورد
زني به نام رويا
هستيش
وابسته سكوت من بود
و به نخستين جرقه كلام
دود شد و به هوا رفت و به آفتاب پيوست
شايد اما
باز آمده باشد يك بار
پرزادي به ترانه فايز
با چشمان خاكستري سرزنش آميز
كه انگار مي گفت
برو فايز سزاي تو همين بود
پري مثل مرا در خواب بيني
زني به نام زندگي آمد
به رنگ برشته گندمزار
كه گيسوان بافته زرين داشت
و نگاه مهربان و ستيزنده اش
مرا به دبستان روانه مي كرد
كه گريخته بودم از آن
صدها سال پيش
و تن نيرومندش را
هر چند مي ستودم
بدان ايمان نياوردم
صنمي سركش
كه ميان من و روياهايم
چون دويار برنزي ايستاده بود
و ماندگاريش
وابسته تسليم من بود
پس به نخستين عربده مستانه
ترك برداشت و فرو ريخت
چون آبي خنك
كه فراپاشيش برابر محكومي عطش زده
سومين زن نامش عشق بود
چشمان سبز شگفت داشت
كه در هر نوري ديگر گونه مي گشت
سبز گندمي
سبز دريايي
سبز يشم و زهر
و سبز تن برگهاي كوهستاني
چشماني شاد و هياهوگر
كه هستيش وابسته جنب و جوش بود
كه مي خواست مرا به فراز قله هايي بكشاند
كه قرن ها پيش از آن ها فرود آمده بودم
پس رنج تلخ عميق مرا كه حس كرد
پژمرده و پلاسيده شد
و چون به ميان بيشه هاي مردابي مي خزيد
ناله سرداد
ديگر نخواهمت ديد
اما تو مرا در نام ديگر باز خواهي جست
اي تنواره انكار
چهارمين
نامي نداشت
به سيماي تمامي زنهاي پيشين بود
هر بار به سيماي يكي وهميشه يكي ديگر
هر بار به چشمان يكي و هميشه به چشمي ديگر رنگ
و در يك لحظه شاد و غمناك
پارسا و شهوتنك
و شرمگين و گستاخ بود
عقيقي بود
كه رگ هاي درهمي از انگبين و شير و شرنگ و خون و سبزينه
در آن يگانه شده بود
و چون نامش را پرسيدم
قهقهه سر داد
نام كوچكم مرگ است
نام خانوادگيم عشق
به نامهاي مستعار رويا وزندگي هم آوازه اي دارم
زني آمده بود به ديدارم
كه چهار نام داشت
تا مردي را وسوسه كند
كه نامش تنهايي بود


زائر

۳۷ بازديد

 

به شفاي كدام زخم نهان مي رود زائر
سينه كش كوه را ؟
چكاد پشت چكاد و گردنه از پي گردنه
بقعه كجاست
كجاست ضريح كبود
گرداب جوشان معجزه كجاست ؟
چكاد پشت چكاد و گردنه از پي گردنه
بلندترين چكاد
دروغگاه چكاد بلندتري است
و گيتي به تمامي
چكادي دست نيافتني
بقعه كجاست كه
چكاد به چكاد فريبت مي دهد
و تو از فراز به فرود مي ايي
به گمان ارتفاع
و بقعه ها
كه كبودي مي زنند از بن دره ها
به چه درد و چه پيچ و تاب
بالا مي كشد اين ماه خود را
تا بقعه برسد به بدر به كمال
هلال آن سوي بدر است و باز
زائر خسته گردنه را
به شفاي ندانم كدام زخم نهان
بالا مي رود
از فراز به فرود


راهي نمانده است

۳۳ بازديد

 

اي نخل هاي وادي ارض مشاع
در ملتقاي چار بيابان هول
اي بازوان باز اجابت
در انحناي باديه الخوف
او را به كوزه خنك خوابي
خوابي به مهرباني آب
در سايه مشبك لرزان نيمروزي تان
او را به چاردانه خرماي خشك
ته سفره ابابيل
مهمان كنيد
اي چاه هاي باديه
ميعادگاه قافله هاي حراميان
او را به دلو آب گل آلودي دريابيد
اطراقگاه محمل ليلي
و آبشخور فسيله مجنون را به او نشان دهيد
اي باغ هاي غير منتظره
اي آبهاي ندرت
تا مشرق مخالفت
تا مطلع فراغ
تا انتهاي هاويه خواب و هول و حرص
تا مشهذ چراغ
راهي نمانده است
اين خسته مهابت گودال مار
بيدار خواب خاطرههاي عذاب را
با اشتياق وسوسه اي مشكوك
با روشنايي ايمني كاذب
تا انتهاي گردنه
بفريبيد


دوره گرد

۳۲ بازديد

 

دهان سرگرداني در كوچه ها
خورشيد مي فروشد و پندار
در خوشه هاي انگور و آلوي آبدار
و مشت خاكي مي گيرد
كه بوي تلخ باران
و بوي دست مشتاقي
در آن رسوب كرده باشد
دهان سرگرداني
در كوچه هايمان
مي گردد پنهان
و راز جار مي زند
سبزاي هندوانه
شايد ضريح خون شهيدي باشد از بن تاريخ
كه راز رازنك كشتارش را تا امروز
مكتوم داشته اند
و مشت خاكي
اي و مشت خاكي مي گيرم
از گلداني گمنام كه بوي مرگ بوي دروغ
در آن رسوب نكرده باشد


دلي اندوهناك

۳۳ بازديد

 

سري انديشناك زخم
دلي اندوهناك سرها دارم
يكي از بام
يكي از ستاره مي زندم سنگ
يكي به كوچه جار مي زند
سوايي هزاره را
سنگي به شكل سنگ مي ايد
از بامي
سنگي به شكل واژه اي
از آسمان
سر مي شكند يكي و يكي
شقيقه انديشه به خون مي كشد
پيكي مي ايد از ژرفا
تاريخ را حرامزاده صدا مي كند
پيكي
كه شكل پنجه حيواني ابتدايي دارد
مي ايد آهسته
پنجول مي كشد به رخ گل
پيكي هوار مي كشد
زيباترين درخت
بيداست
مستور و بكر
بادي بيايد و دامن بردارد از بيد
دستار و جام زاهد و شال گشاده شاهد
در آفتاب بماند اي كاش
سري انديشناك زخم ستاره
دلي اندوهناك هزاره رسوا دارم


خيال نيست

۳۳ بازديد

 

من
اما
اين سوي كوه
به توانايي يك كوزه سفال و يك دلو سبز كهنه
انديشه مي كنم
برابر خار و خارا
برابر رمه تشنه و عطش مار
خيال نيست
پسين ساكت كوهستان
وقتي هزار شاخ بلند و هزار چشم فروزان
از دره ها به دشت سرازير مي شوند
و آسمان خالي را تهديد مي كنند
خيال نيست
دستان خشك گرسنه روستا
در جوشن شفاعت بزغاله ها
كز خشم و مهرباني گله
يك كاسه شير مي دزدد
تا ماه را به سفره بي نان خويش
مهمان كند
آن سوي كوه
شايد هزار شهر جوان باشد
شايد هزار خانه هفت اشكوب
شايد هزار سرو و صنوبر باشد
پاي هزار جوي زلال
جاري به سايه سار
من اما
اين سوي كوه
تنها هزار شاخ تهديدگر
مي بينم
و فكر مي كنم به سفال و دلو
و اقتدار خارا و خار
و گوش مي كنم
به شور بانگ ني لبكي
كز دره هاي تاريك
مي ايد


خطابه انكار

۳۴ بازديد

 

اگر به فراز نمي شتابم
مپندار كه نمي يارمت رسيدن
امتناع من از صعود انكار تست
تحقير مي كنم بلندايت را
زيرا كه حقيران تسخيرت مي كنند
نخستين بيرق را
ناتوان ترينان برافراشتند
و بيرق ما
كه سنگين ترين بود و سپيدترين
به خون برادرانم آغشته شد
به مكر ناجوانمردانه ناتوان ترينان
هفت برادر بوديم
نخستين را بر هزاره نخست
به زير برف سرخ كفن كردم
و ششمين را از هزاره ششم
كوتوله اي دشكيش
از شيفتگان بلنداي تو
تا خود بلندتر بنمايد
از پرتگاه مخوف به زير افكند
هفتمين منم
كه بيرق را به مغازه اي پنهان كرده ام
كه لگدمال ناپاكان نشود
و خود انزوا گزيده كنارش
به پاسداريش
و انكار مي كنم بلندايت را
اما
روزي از پناهگاه
از هزاره هفتم
به بالا خواهم شتافت
تا چوبدست هاي كهنه آويز حقيران را
بر كنم و به باد سپارم
و بيرق سنگينم را
بر بلنداي ناچيز تو برافرازم
پس آنگاه
تو بلندترين چكاد جهان خواهي بود
ه يمن بلنداي بيرق من
اي زمين


در گذر حراميان

۳۵ بازديد

 

همينكه به عشق بيانجامد مهر
گيسو به دست باد ولگرد سپرده ايم
و سوت زنان
از كناره خيابان
پاي بر سايه هاي آشنا مي گذاريم
و مي گذريم
مي بيندمان و نمي بينمش
چشمان خنداني
كه راز گردنه هاي دوردست
در آن بلور شده است
نمي بينمش
چشمي كه از تنگه هاي واقعه برشگته ست
و گريه را فراموش كرده بسكه گريسته
و خنده اش
به برق خنجر مي ماند
سرد و برنده و مسموس
همينكه به عشق مي گرايد مهر
خفتان مي گشاييم و تيغ فرو مي هايم
و چشم كه گشوديم
برهنه
بي خنجر و جوشن
در گذرگاه حراميان ايستاده ايم
و آفتاب غروب
به شتاب فرو مي خزد پس آب ها
تا نبيند چيزي


حدي

۳۳ بازديد

 

روباهي از بركت رنگهاي شگفت
طاووس پر شكوهي شده در گوشهاي از اين جهان ؟
طاووسي از بركت رنگ هاي دلارا
پا در خور دم يافته
در گوشه اي از اين جهان ؟
مرا چه سود اما
كه همان شتر صبور باركشم
در وادي سراب ها و دروغ
و جز سايه دراز و بي قواره هميشه شلنگ انداز خود
تماشاگهي ندارم به سايه روشن صبح و غروب
بارم چه كو كنار چه زمرد
نه مي بينمش نه مي خواهم ببينمش
و نه احساسش مي كنم
و سوارم
چه اميري برنا و برومند
چه حرامي بدنهادي
مي بينمش و مي ستايمش
و مي برمش بر پشت
اگر چه نمي شناسمش
چه آموخته ام از روزگار و كار جز اين ؟
كينه پر آوازه ام ؟
يك بار در من بيدار شد
غريدم و كف به لب آوردن و هجوم بردم
امير و حرامي هر دو
در معرض صاعقه ام بودند
و سرانجام
آنكه جان بدر برد
حرامي بدنهاد بود
كه كنون
برگرده ام نشسته و مي راندم
هر سو كه خود بخواهد
زنم كرمجي بور زيبايي زاييده ؟
طاووسي پاي در خور دم يافته
رئباهي از بركت رنگ ها
مرا چه سود اما
كه بار سنگين
چه شوكران چه زمرد
بارم
و حرامي نابكار سوارم است
ديگر سقراط و افعي را
از هم تميز نمي دهم
و سراب را
به دنبال سايه بي قواره خود
مي پيمايم
مدام
مدام
مدام


حرام است عشق

۳۴ بازديد

 

زمين
به دامن بانوي آفتاب آويخته است
نمي پرسند چرا
و گاليله جان به در برده است
همه قانون ها اما
مرا از تو دور مي دارند
و پروا نمي كنند
از ستاره بي مدار
حلال است خون كبوتر
لب باغچه به پاي گل سرخ
حلال است
خون گل سرخ
به پاي پير سرداري ابله
بيگانه نام گل
حلال است قامت مردان
به چوبه بي جان دار
حلال نيست ولي
سرو سيراب بي جان دار
به آغوش زنده من
زمين به دامن بانوي ‌آفتاب آويخته ست و
آفتاب به دامن بانوي كهكشان
و من
بر ابريشم خيال تو
بر گيسوان تو آويخته ام
مرا باز مي دارند از تو
و پروا ندارند
از ستاره سرگردان بي مدار
كه نظم آسمان را بر آشوبد آخر
حرام است عشق
وحلال است دروغ
شگفتا