با اين شكسته

مشاور شركت بيمه پارسيان

با اين شكسته

۳۴ بازديد

 

با اين شكسته
گفتم
از اقيانوس خواهم گذشت
و آن سوي سواحل نامشكوف
با جلگه هاي دست نخورده
با پشته هاي سيراب
و درههاي وحشي پر بركت
خواهم آميخت
و بذر بي بديل خورجينم را
در وسعت مشاع بكارت
خواهم ريخت
از اين شكسته سكان پر تجربه
اين اشتر صبور صحراي آب
گغتم
چون پا نهم به خشكي موعود
بر شانه هاي سوخته ام
گيسوي بيد مجنون خواهد ريخت
و مرغ هاي جنگلي بي نام
صيت رسالتم را تا اقصاي بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه كبود
كز چارسوي
آفاق روي آب خميده بود
ديگر مرغان پر نشاط دريايي
ياد آوران خشكي نزديك
گرد دكل طواف نمي كردند
و آسمان وحشت غربت
سنگين سنگين سنگين
بر سينه ام فرود مي آمد
اما
انگشت پير قطب نما
پيوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه هاي تيره ذهنم
مرغان ديگري
تا دوردست پندار
در جلگه هاي فسفري آب
پرواز ماهيان را بر گلبوته هاي موج
جنجالگر هجوم مي آوردند
و پهنه كبود
گهگاه
از پرتو تبسم اميدي
روشن مي شد
چه ياوه بود ماندن
مي خواندم
چه ياوه بود ماندن
در روسپي سراي دياري كه زندگي
با هايهوي و كبكبه اش
مزد حقير عمري افلاس و بردگي بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شيري در زنجير
مي فرسود
با اين شكسته پاره ميراث نوح
و خست مداوم انبار آب
مي رفتم مي خواندم
چه آسمان پاكي
چه آسمان نزديكي با آب
در آب
چه ماهيان رنگين چالاكي
آنجا
آن سوي آن سواحل نامشكوف
چه جلگه هاي بكري
در انتظار گله من خواهد بود
چه مشك هاي غلطاني از شير
خواهم داشت
بر پشته هاي غرقه به روياي سبز شخم
چه بذرهاي پر بركت
خواهم كاشت
چه
ناو غول پيكري
از روبرو مي آمد
از آنسوي سواحل موعود ؟
پرسيدم از خود
از وسعت مشاع بكارت ؟
از جلگه هاي ....
سوت سلام دريايي پيچيد
بر پهنه كبود اقيانوس
شايد كه خستگانند ؟
از هيبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسيده ؟
اما
ديدم
بر نرده هاي عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پريده
با جفت هاي مضطرب دام
افسوس
در شيب آبهاي كبود
ناو عظيم خورشيد
سوي جزيره هاي وحشت مي لغزيد
من اشتياق رفتن
روياي شخم تازه و سيل سياه سار
من خواب آفتابي خرمن ها را
تهمت به چشم خيره خود بستم
از بس كه آب و آب
از بس كه آسمان نيلي
از بس كه باد
راندم
اي دل بكوب
خواندم
جاشوي آبهاي پريشان بكوب
تا چشم هاي خيره شكك
تصوير ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبيند
اي دل بكوب آنك
آنك
بگو نگاه كند ... آنجا
آن لاله ها كه مي شكفد جابجا
در التهاب نيلي نا آرام
آن خوشه هاي ياس كه ناگاه
مي پاشد از گلالك خيزاب
اي دل
بگو نگاه كند چشم
آن ياس هاي لاله
آن لاله هاي جوشان از آب
كشتي بر آب نيلي دريا بود
اما
بالا مي آمد اينك درياي شب
ناو بلند نيلي دريا
نرم و سبك در آب فروتر مي شد
و آب از فراز كابين
آرام مي گذشت
اي دل بكوب !‌ اي دل
اين خوان آخري را
از عمق
فرياد مي كشيدم از عمق
از پشت شيشه هاي سياه آب
از لايه هاي تيرگي
اي دل
بكوب اي دل
مگذار چشم خيره
مگذار مرگ چيره شود
به عكس ماه در افق اين آنك
آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه كن ... فانوس
اما ؟
فانوس ؟ روي ساحل نامشكوف ؟
افسوس
اي دل بكوب شايد
از بس كه آب ؟
از بس كه آسمان باد ؟
اما
آن روشنان ديگر ؟
ان هيزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهاي صاف
آن بزم عاشقانه
زير درخت هاي چراغان ليل
آن شيشه هاي روشن ودكا بر ميز ها
چه بستري گشوده مرا
اي دل
چه عطر ها به خود زده اين بيوه عقيم
و ناوهاي بسيار
با بيرق سياه كه هر يك را
تصوير اژدهايي پيچيده بود
در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مكشوف
و روي عرشه ها
مردان خشمگيني مي گشتند
با گونه هاي تافته از آفتاب
و ريش هاي انبوه
در چهره هاي وحشي نامالوف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد