پندارد بر آب و اثير مي راند
و لنگر به جزيره پريزادان مي افكند
سرودگر جوان
كه از انسان بريده است
و در سفينه علف و آه
پارو مي كشد
نخستين صفير پاييزي
علف را مي پژمرد
و پاروها را
كه بال پروانه هاست
به باد مي دهد
و تنها
مي ماند در كفش
آه
بر ساعد شرقي ايوانت
نيلوفري كاشته ام
تا ناقوس بامدادان را بنوازد
و به ايوان كه در ايي
با خوابجامه ببيني
آفتاب
از شكاف كنده افرايي پير جوشيده است
و خون درخت
تا پله هاي نخستين ايوانت
بالا خزيده است
بر ساعد غربي ايوانت
شقايقي رويانده ام
تا هر غروب كه شاد بر مي گردي از كوچه
به زانو درافتي ناگاه
و لبانت بلرزد
از كلام بر نيامدني
پنداري بر آب و اثير مي راني
كه رو برنمي گرداني
كناره گمشده را
و به هراس كه مي افتي
نمي بيني
سايه بلند پر انحنايي را
كه دنبالت مي كند
بر آب و به رويا
و توفان كه برخيزد
از آرامجاي آب
و پارو كه به باد رود
مثل بال پروانه
و به ته رويا كه فرو لغزاندت موج ناگهان
چشم بازكني و ببيني بالاي سرت
سايه را
كه غمناك لبخند مي زند
تا شفات بخشد كابوست را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد