صبح اردوگاه

مشاور شركت بيمه پارسيان

صبح اردوگاه

۳۴ بازديد

 

چه قشقرقي
سپيده بر نيامده
روياي گنجشكان را آشفته است
بي خيال خفتگان اردوگاه
آنها
زنجيرهاي برنجي آوازشان را
از شاخه اي به شاخه ديگر مي بافند
و منقار به منقار ولوله مي كنند
درختان سدر و گز
اين بستر هميشه سر سبز خواب شبانه گنجشكان
طلسم شده اند در فضا
و بر درون پر غوغاي خود
نيم زلفي خمانده اند
اردوگاه اما
بي خيال زنجير بافي بي قرار گنجشكان
غلتي مي زند و پتو بر سر مي كشد
شاعر
نگران سپيده دم
رو به شمال كائنات زمزمه مي كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد