شعر دوباره ها

مشاور شركت بيمه پارسيان

شعر دوباره ها

۳۷ بازديد

 

براي چشم ها و روي تو
براي گل ها و آفتاب
براي آتش
و شب
بسيار شعر گفتند
بسيار شعر نوشتيم
براي خوب
براي بد
براي سفيد براي سياه
براي خوب و بد
و سفيد و سياه
بسيار شعر گفتيم
اينك براي چشمت شعري دوباره بايد بنويسم
وقتي كه سحر مي كند
وقتي به عشق مي خواند
و چون شكار افسون كرد
او را چو مار مي هلد و دور مي كشد
انگار اتفاق نيفتاده است
مانند چشم افعي وقتي
در چشم آن جونده حيران
سحار و سرد مي نگرد
و آن جونده گيج
جاني طلسم چشم
پايي در التهاب گريز مي ماند
بايد كه رفته باشد مي ماند
درماندن عاشق است
در رفتن زمين گير اما
مرده است در جهاز مهيب مار
و عشق چيست دراين بازي جز مرگ ؟
و مرگ چيست
در اين درام معمايي جز عشق ؟
بايد براي گل ها و آفتاب
شعري دوباره بنويسم
وقتي كه در سحرگاهان گل
گرماي گيسوان حبيبش را
احساس مي كند به تن خود
و باز مي شود به جانب مشرق
و همچنان شكفته و شيدا
گردن به سمت گردش محبوب مي گرداند
و نيمروز
زل مي زند به كوره قلب او
و خشك مي ماند بر جا
و عشق چيست جز مرگ
و مرگ چيست جز عشق
دراين درام بي غوغا ؟
بايد براي ‌آتش و شب
شعري دوباره بنويسم
وقتي آتش
زاييده مي شود به شب
و از ظلام سردش
معناي روشنايي و گرما مي گيرد
جز عشق
جز بازتاب جان دو محبوب
در يكديگر
پندار چيز ديگر دشوار است
وقتي ولي ظلام مي كوشد
رازي شريف را پنهان دارد
از چشم آهرمن
و رهروي خطر باز را زير قبا بگيرد
و مشتعل فروزان اهريمن
رخسار راز را
از زير شال ترمه ظلمات مي دزدد
معناي عشق و كينه
و اهريمن و اهورا
در هم مگر نمي آميزد ؟
و كينه چيست جز مرگ
ومرگ چيست جز عشق
و عشق چيست ؟
وقتي سفيد و سياه
و نيك و بد
در جاي خود قرار نگيرند
و جفت هم نشوند
تا اتفاق
معناي عشق گيرد
بايد براي سفيد و سياه
و نيك و بد
شعري دوباره بنويسم
بايد
آميزه سفيد و سياه را
با نام رنگ ديگر
جايي
كنار قهوه اي دلنشيني
برگ چناري پاييزي
بنشانم
تا جمع رنگ ها را كاملتر يابند
ديوانگان رنگ
بايد براي چشمت
و چيزهايي ديگر
شعر دوباره بنويسم
بايد براي شعر
شعر دوباره بنويسم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد