عذراي من
به آسمان بنگر
تا عيساهاي آبي بزايي
تا شعرهاي مرا
در اين طويله ي مجلل عطر آگين
عذراي روزگار روسپي
زكرياي فرزند دوردست نزاده ي خويش
طويله را به كاخ امپراتوران ديوانه متصل مكن
معجزه رادر مجري هاي زرين
قديسان هم باور نخواهد كرد
آوازي كه در كوچه هاي ناصره سرگردان است
تنها به گوش سالومه خواهد رسيد
كه خون بهاي رقص در كمر مرده ي خود را
گلويي دريده و سري خون آلود در تشت طلا مي طلبد
به پيشگاه مادر خود
و فاسق ديوانه ترش
اينك ، اباليسگان
به آرايشش سرگرمند و پچ پچه مي كنند
مي ارزد
دو خون جوشان عاشق
نوش استاد و سرورمان
تا
به بوي خون تازه ي جفت
گرسنگي را فداي رستگاري كنند در طويله ي مقدس خالي
بردگان ساده دل هرودوس
عذراي من
به آسمان مي نگري ؟
اينك به زمين ! و پلك ها را فرود آر
امشب در اين آپارتمان بسته ، به تهران دود آلود
عياهاي سيه چرده
از چشم هاي زلال تو زاده خواهند شد
تا روح خسته ام اين روسپي حيران
و پرولتارياي اينترنت
به دنبال آن ها قطار شوند در ويرانه هاي فردا
و زكرياهاي بي سر و گردن را رسيلي كنند
و تو همچنان هر روز
دوشيزه بازايي
معجزه را
در مجري هاي كامپيوتر نيز
باور خواهند كرد بي چارگان
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد