شهر
ديوانه اي تمام عيار است
و سوسك هاي فربه ما بعد انفجار
قطار قطار
براي بلعيدن يك ديگر
دنبال مي كنند هم را
من اما ماسه زاراني ديده ام كه هنوز
رؤياي بر باد رفته ي جنگل ها
و دلك خرد زنبق ها را
در هاضمه ي ذهن خوش ورز مي دهند
شهر
ديوانه اي سرسام گرفته است
خيابان ها زير چرخ هاي هراسان
پس مي كشند و به ابتداي خود بر مي گردند
و ماشين ها
يك ديگر را چنان دنبال مي كنند كه انگار
هر يكي نشمه ي آن ديگري را قر زده است
اما من كويرهايي مي شناسم
كه شترهاي تير خورده ، زير بار تريك
به خون درغلتيده اند
و مردي در هندوكش و دختري در ميامي
از غصه آه مي كشند
شهر
ديوانه اي به زنجير افتاده است
بزرگ راه ها
چونان كمندهاي بي شمار گاوبازان ماهر
بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پيچيده اند
من اما در همين شهر
از بوستاني گذشتم و عشق را ديدم
كه ناگهاني از پس ناروني در آمد
با دامن گلي رنگ و بي عينك آفتابي
و لبخندي به سمت قلب شاعر هفتاد ساله اي
شليك كرد
و هوا ناگهان باراني شد
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد