روشن گويا

مشاور شركت بيمه پارسيان

روشن گويا

۳۲ بازديد
 

ديري ست كه از روي دل آراي تو دوريم
 محتاج بيان نيست كه مشتاق حضوريم
 تاريك و تهي پشت و پس اينه مانديم
 هر چند كه همسايه ي آن چشمه ي نوريم
 خورشيد كجا تابد از اين دامگه مرگ
باطل به اميد سحري زين شب گوريم
 زين قصه ي پر غصه عجب نيست شكستن
هر چند كه با حوصله ي سنگ صبوريم
 گنجي ست غم عشق كه در زير سرماست
 زاري مكن اي دوست اگر بي زر و زوريم
 با همت والا كه برد منت فردوس ؟
از حور چه گويي كه نه از اهل قصوريم
 او پيل دماني ست كه پرواي كسش نيست
 ماييم كه در پاي وي افتاده چو موريم
 آن روشن گويا به دل سوخته ي ماست
 اي سايه ! چرا در طلب آتش طوريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد