دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۲ بازديد
ديري ست كه از روي دل آراي تو دوريم
محتاج بيان نيست كه مشتاق حضوريم
تاريك و تهي پشت و پس اينه مانديم
هر چند كه همسايه ي آن چشمه ي نوريم
خورشيد كجا تابد از اين دامگه مرگ
باطل به اميد سحري زين شب گوريم
زين قصه ي پر غصه عجب نيست شكستن
هر چند كه با حوصله ي سنگ صبوريم
گنجي ست غم عشق كه در زير سرماست
زاري مكن اي دوست اگر بي زر و زوريم
با همت والا كه برد منت فردوس ؟
از حور چه گويي كه نه از اهل قصوريم
او پيل دماني ست كه پرواي كسش نيست
ماييم كه در پاي وي افتاده چو موريم
آن روشن گويا به دل سوخته ي ماست
اي سايه ! چرا در طلب آتش طوريم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد