دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۳ بازديد
هزار سال درين آرزو توانم بود
تو هر چه دير بيايي هنوز باشد زود
تو سخت ساخته مي ايي و نمي دانم
كه روز آمدنت روزي كه خواهد بود
زهي اميد شكيب آفرين كه در غم تو
ز عمر خسته ي من هر چه كاست عشق افزود
بدان دو ديده كه برخيز و دست خون بگشاي
كزين بد آمده راه برون شدي نگشود
برون كشيدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
كه بر كرانه ي طوفان نمي توان آسود
دلي به دست تو داديم و اين ندانستيم
كه دشنه هاست در آن آستين خون آلود
چه نقش مي زند اين پير پرنيان انديش
كه بس گره ز دل و جان سايه بست و گشود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد