دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۲ بازديد
بلورْ زاد برفْ تن _ كه جبهه مي گشايـي ام
عبور از چه كرده اي كه شيشه مي نمايـي ام
شراب گونه مي زنــي ره تجــرد مـــرا
به تشنـه ي تبسمـي چه گرم مي ربايـي ام
نه خاك مي تواندم به خـود كشد نه آسمان
پر از پرم چو قاصدك_تو,بال مي گشايي ام
نسيم نرم دامنـت مــرا ز جاي برده اسـت
اگر چــو خاك راه تو هوايـي ام هوايـي ام
نه عطر آب مي دهـم,نه بوي تند تشـنــگي
كجاست زادگاه من,كجايـي ام كجايـي ام!!
چه بند مي گشايــي از قناري صـداي من
كـه تا بهار ديگري نمـي برد رهايــي ام!
پس نگاه بدْبده, به ماه چشم بســتـه ام
بـه خـواب كشتزار من,شبي بيا طلايي ام
به هفت بند ناي ني نهفته بغض مثـنـوي
بـدم چو روح مولوي به ساز همنوايي ام
بـدم به خيزران من كه بـي نوازش لبـت
به ناله از شكستنم به شيون از جدايي ام!
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد