قصيده شماره ۱۱ - ايضا در مدح همو گويد

۳۶ بازديد


دميد باد دلاويز و بوي جان آورد
نويد كوكبهٔ گل به گلستان آورد
رسيد موسم نوروز و يمن مقدم او
به سوي هر دلي از خرمي نشان آورد
شكوفه باز بخنديد و لطف خندهٔ او
نشاط با دل محزون عاشقان آورد
نسيم خسته شد و ناتوان و مي‌افتد
ز بسكه رخت رياحين بوستان آورد
هزاردستان در وصف روي لاله و گل
هزار نغمه و دستان به داستان آورد
غلام دولت آنم كه بر كنار چمن
نشست و بابت خود دست در ميان آورد
سپيده‌دم كه صبا بهر شاهدان بهار
به عرصهٔ چمن از ابر سايبان آورد
چه ذره‌است كه بر طرهٔ بنفشه فشاند
چه آب لطف كه بر روي ارغوان آورد
ز شوق بلبل شوريده دل به گل ميگفت
بيا بيا كه فراقت مرا به جان آورد
پيام داد به باد سحر شكوفه كه خيز
بيا كه بي‌تو نفس بر نمي‌توان آورد
گل آن زمان به چمن خسرو رياحين شد
كه ره به مجلس سلطان كامران آورد
جمال دنيي ودين آنكه راي انور او
شكست در مه و خورشيد آسمان آورد
زمانه باز به پيرانه سرجوان زان شد
كه التجا به چنين دولت جوان آورد
خطاب سوسن از آنروي ميكنند آزاد
كه نام بندگي شاه بر زبان آورد
در سلامت و اقبال شد به رويش باز
هرآنكه روي بدين دولت آستان آورد
گرفت جمله جهان آفتاب از آنكه پناه
به زير سايهٔ چتر خدايگان آورد
جهان پناها عدل تو خلق عالم را
ز جور حادثه پروانهٔ امان آورد
خجسته كلك گهربار عنبر افشانت
به سائلان خبر گنج شايگان آورد
كف تو دامن آز و نياز پر در كرد
چو بخشش تو امل را به ميهمان آورد
تو عين معجز و دولت نگر كه يكسر موي
خلاف راي تو هركس كه در گمان آورد
قضا به قصد سرش تيغ از نيام كشيد
قدر به كشتن او تير در كمان آورد
عدوي تو ز فلك تاج و تخت مي‌طلبيد
زمانه از پي او دار و ريسمان آورد
هرآنكه سركشئي با تو كرد گردونش
به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد
جهان زمردي و از مردمي تهي شده بود
علو همتت آن رسم در جهان آورد
به كام خويش بمان جاودان كه بخت ترا
زمانه مژدهٔ اقبال جاودان آورد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد