قصيده شماره ۱۰ - ايضا در مدح همو گويد

۳۴ بازديد


سپيده‌دم علم صبح چون روان كردند
زمهر بر سر آفاق زرفشان كردند
مدبران امور فلك ز راه ختن
به تيرگي ز حبش لشگري روان كردند
به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون
چو صبح را تتق از ساده پرنيان كردند
چو چتر خسرو خاور خرام پيدا شد
سپاه شب بنه در كوهها نهان كردند
خروس صبح چو زد بال آتشين بر چرخ
غراب را به شب آواره ز آشيان كردند
ز آسمان چو نشان شفق پديد آمد
كنار كوه پر از تازه ارغوان كردند
مسافران سماوي به خطهٔ مغرب
هزيمت از طرف راه كهكشان كردند
ز زنگ آينهٔ صبح زان نفس شد پاك
كه تيغ مهر زراندود زرفشان كردند
مجاهزان فلك صدهزار عقد گهر
نثار چتر شهنشاه كامران كردند
كشيد تير بر اعداي دولت سلطان
مبارزان ختن روي در جهان كردند
سحر ز شعلهٔ خورشيد دشمنانش را
چو شمع آتش دلسوز در دهان كردند
در آنزمان ز سر صدق قدسيان هردم
دعاي دولت شاه از ميان جان كردند
سپهر و انجم و خورشيد توتياي بصر
ز گرد سم سمند خدايگان كردند
جمال دنيي و دين پادشاه هفت اقليم
كه بخت و دولت بر درگهش قران كردند
شهنشهي كه ز ديوان كبريا او را
خطاب شاه سلاطين انس و جان كردند
نظام خدمت او چرخ توامان بستند
كمند طاعت او طوق اختران كردند
ضمير روشن و راي مبارك او را
بر آسمان و زمين شاه قهرمان كردند
جهان پناها دست و دلت ز روي كردم
جهانيانرا تا حشر ميهمان كردند
ترا به دولت سرمد ز بامداد ازل
مدبران قضا و قدر ضمان كردند
جوان شدند ز سر چرخ پير و دهر خرف
چو التجا به چنين دولت جوان كردند
ز لطف و عنف تو رمزيكه باز ميگفتند
زبان كلك و سنان تو ترجمان كردند
چو تيغ قهر كشيدند در ازل آجال
نخست بر سر خصم تو امتحان كردند
در آنزمان كه به قدرت مهندسان قضا
بناي شش جهت و هفت آسمان كردند
علو جاه ترا شاهي زمين دادند
سپاه عدل ترا حامي زمان كردند
چو قصر قدر تو ميساختند روز ازل
حضيص پايهٔ او فرق فرقدان كردند
فراز بام جلال تو پير گردون را
چو هندوان گه و بيگاه پاسبان كردند
به عهد عدل تو افسانه گشت در افواه
حكايتي كه ز دارا و اردوان كردند
شدند غرق حيا پيش ابر احسانت
كسان كه قصهٔ دريا و وصف كان كردند
جناب جاه تو پاينده باد كز ازلش
مقر معدلت و منزل امان كردند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد