من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رباعي شماره ۴۵

۳۳ بازديد


بر هيچ كسم نه مهر مانده است نه كين
يك باره بشسته دست از دنيي و دين
در گوشه نشسته‌ام به فسقي مشغول
هرگز كه شنيده فاسق گوشه‌نشين


رباعي شماره ۴۴

۳۲ بازديد
 

گفتم صنما شدم به كام دشمن
زان غمزهٔ شوخ و طرهٔ مرد افكن
گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت
اي خانه سيه چرا نگفتي با من


رباعي شماره ۴۸

۳۳ بازديد


اي راي تو ترجمان تقدير شده
تيغ تو چو خورشيد جهانگير شده
همچون تركش دشمن جاهت بينم
آويخته و شكم پر از تير شده


رباعي شماره ۴۷

۳۳ بازديد


از دل نرود شوق جمالت بيرون
وز سينه هواي زلف و خالت بيرون
اين طرفه كه با اين همه سيلاب سرشگ
از ديده نميرود خيالت بيرون


رباعي شماره ۴۶

۳۲ بازديد


اي دل بگزين گوشه‌اي از ملك جهان
زين شهر بدان شهر مرو سرگردان
همچون مردان موزه بكن خيمه بسوز
با چادر و موزه چند گردي چو زنان


رباعي شماره ۵۰

۳۲ بازديد


اي آنكه بجز تو نيست فريادرسي
غير از كرمت نداد كس داد كسي
كار من مستمند بيچاره بساز
كان بر تو به هيچ آيد و برماست بسي


رباعي شماره ۴۹

۳۲ بازديد


در درد سرم زين دل سودا پيشه
كو را نبود بجز تمني پيشه
پيرانه سرش آرزوي برنائي است
فرياد از اين پيرك برنا پيشه


شماره ۲ - در مدح سلطان اويس جلايري

۳۴ بازديد


ساقي بيار بادهٔ و پر كن بياد عيد
در ده كه هم به باده توان داد، داد عيد
بنمود عيد چهره و اندر رسيد باز
خرم وصال دلبر و خوش بامداد عيد
تشريف داد و باز اساس طرب نهاد
اي صد هزار رحمت حق بر نهاد عيد
در بزم پادشاه جهان باده نوش كن
وانگه به گوش جان بشنو نوش باد عيد
عيد آمد و مراد جهاني به باده داد
بادا جهان هميشه به كام و مراد عيد

عيد خجسته روي به نظارگان نمود
جام هلال باز به مي خوارگان نمود

آن به كه روز عيد به مي التجا كنيم
عيش گذشته را به صبوحي ادا كنيم
با پير مي فروش برآريم خلوتي
يك چند خانقاه به شيخان رها كنيم
از صوت ناي و ني بستانيم داد عيد
وز چنگ و عود كام دل خود روا كنيم
هر خستگي كه از رمضان در وجود ماست
آنرا به جام بادهٔ صافي دوا كنيم
چون وقت ما خوشست به اقبال پادشاه
بر پادشاه مغرب و مشرق دعا كنيم

سلطان اويس شاه جهاندار كامكار
خورشيد عدل گستر و جمشيد روزگار

فرماندهي كه خسرو گردون غلام اوست
در بر و بحر خطهٔ شاهي به نام اوست
احوال خلق عالم و ارزاق مرد و زن
قائم به عدل شامل و انعام عام اوست
روي زمين ز شعلهٔ خورشيد حادثات
در سايهٔ حمايت كلك و حسام اوست
جرم هلال عيد كه منظور عالمست
نعل سمند سركش خرم خرام اوست
گيتي نهاده گردن طاعت به امر او
دور فلك مسخر اجرام رام اوست

اي چرخ پير تابع بخت جوان تو
آسوده‌اند خلق جهان در زمان تو

زان پيشتر كه كون و مكان آفريده‌اند
وين طاق زرنگار فلك بركشيده‌اند
بنياد اين بسيط مقرنس نهاده‌اند
واندر ميان بساط زمين گستريده‌اند
خاص از براي نصرت دين و نظام ملك
ذات ترا ز جمله جهان برگزيده‌اند
شاهي به عدل و داد به آئين و راي تو
هرگز كسي نديده نه هرگز شنيده‌اند
بادا مدام دولت و جاه تو بر مزيد
كز دولت تو خلق جهان آرميده‌اند

آرامگاه فتح و ظفر آستان تست
فهرست روزنامهٔ دولت زمان تست

اي آسمان جنيبه كش كبرياي تو
خورشيد بندهٔ در دولت سراي تو
پيش از وجود انجم و اركان نهاده بود
گنجور بخت گنج سعادت براي تو
معمار مملك و ملت و مفتاح دولتست
فكر دقيق و خاطر مشكل گشاي تو
افتد بر آستان تو هر روز آفتاب
تا بو كه بامداد ببيند لقاي تو
ختم سخن به شعر كسان ميكنم از آنك
فرضست بر عموم خلايق دعاي تو

« تا دولتست دولت تو بر مدام باد »
« چندانكه كام تست جهانت به كام باد »


شماره ۱ - در مدح خواجه ركن‌الدين عميدالملك وزير

۳۲ بازديد


ساقيا موسم عيش است بده جام شراب
لطف كن بسته لبان را به زلالي درياب
قدح باده اگر هست به من ده تا من
در سر باده كنم خانهٔ هستي چو حباب
در حساب زر و سيم است و غم داد و ستد
كوربختي كه ندارد خبر از روز حساب
بر كسم هيچ حسد نيست خدا ميداند
جز بر آن رند كه افتاده بود مست و خراب
هركه را آتش اين روزهٔ سي روزه بسوخت
مرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب
وانكه امروز عذاب رمضان ديده بود
من بر آنم كه به دوزخ نكشد بار عذاب

باده در جام طرب ريز كه شوال آمد
موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد

وقت آنست دگر باره كه مي نوش كنيم
روزه و وتر و تراويح فراموش كنيم
پايكوبان ز در صومعه بيرون آئيم
دست با شاهد سرمست در آغوش كنيم
سر چو گل در قدم لاله رخان اندازيم
جان فداي قد حوران قبا پوش كنيم
شيخكان گر به نصيحت هذياني گويند
ما به يك جرعه زبان همه خاموش كنيم
چند روي ترش واعظ ناكس بينيم
چند بر قول پراكندهٔ او گوش كنيم
جام زر بر كف و از زال زر افسانه مخوان
تا به كي قصهٔ كاووس و سياووش كنيم

لله الحمد كه ما روزه به پايان برديم
عيد كرديم و ز دست رمضان جان برديم

دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن
در فرو كردن و ترسيدن و تنها خوردن
چه عذابيست همه روزه دهان بر بستن
چه بلائيست به شب شربت و حلوا خوردن
زشت رسمي است نشستن همه شب با عامه
هم قدح گشتن و پالوده و خرما خوردن
مدعي روزم اگر بوي دهن نشنيدي
شب نياسود مي از بادهٔ حمرا خوردن
فرصت بادهٔ يكماهه ز من فوت شدي
گر نشايستي با مردم ترسا خوردن
رمضان رفت كنون ما و از اين پس همه روز
باده در بارگه خواجهٔ والا خوردن

صاحب سيف و قلم پشت و پناه اسلام
ركن دين خواجهٔ ما چاكر خورشيد غلام

خسروا پيش كه اين طاق معلي كردند
سقف اين طارم نه پايهٔ مينا كردند
هرچه بخت تو طلب كرد بدو بخشيدند
هرچه اقبال تو ميخواست مهيا كردند
جود آواره و مرضي ز جهان گم شده بود
بازو و كلك تو اين قاعده احيا كردند
پادشاهان به حريم تو حمايت جستند
شهرياران به جناب تو تولي كردند
از دم خلق روانبخش تو مي‌بايد روح
آن روايت كه ز انفاس مسيحا كردند
چرخ را تربيت اهل هنر رسم نبود
اين حكايت كرم جود تو تنها كردند

اي سراپردهٔ همت زده بر چرخ بلند
امرت انداخته در گردن خورشيد كمند

تا زمين است زمان تابع فرمان تو باد
گوي گردان فلك در خم چوگان تو باد
والي كشور هفتم كه زحل دارد نام
كمترين هندوي چوبك زن ايوان تو باد
شير گردون كه بدو بازوي خورشيد قويست
بندهٔ حلقه به گوش سگ دربان تو باد
تير كو ناظر ديوان قضا و قدر است
از مقيمان در منشي ديوان تو باد
جام جمشيد چو در بزم طرب نوش كني
زهره خنياگر و برجيس ثناخوان تو باد
روز عيد است طرب ساز كه تا كور شود
خصم بد گوهر بدكيش كه قربان تو باد

مدت عمر تو از حد و عدد بيرون باد
تا ابد دولت اقبال تو روز افزون باد


رباعي شماره ۵۱

۳۲ بازديد


پيش لب و زلفش اي دل از حيراني
چون ابروي شوخ او مكن پيشاني
سودازدگي زلف او مي‌بيني
باريك مزاجي لبش ميداني