اي جوانبخت وزيري كه كند افسر سر
خاك پايت چو بدين گنبد خضرا برسد
جان هر خسته ز لطف تو دوا كسب كند
دل هركس ز عطايت به تمني برسد
ملك را چون تو عميدي چو خدا روزي كرد
ركن اسلام ز نام تو به اعلي برسد
خسروا بنده عبيد از كرمت دارد چشم
كش ز يمن نظرت كار به بالا برسد
گر بود مصلحت احوال دعاگو با شاه
عرضه فرماي چو رايات به بيضا برسد
بيتكي چند ز اشعار كسان داردم ياد
يك دو زان شايد اگر زانكه به آنها برسد
«آنكه او هست در اين دور به ناني خرسند
حرص گيرد چو بدين حضرت والا برسد»
آري از چاه بجز آب تمني نكند
بار گوهر طلبد هركه به دريا برسد
تا ابد كامروا باشد كه خصمت گر خود
نظري باز كند مرگ مفاجا برسد
مدت عمر تو چندانكه پياپي صد بار
جرم خورشيد جهانگرد به جوزا برسد
اي عبيد اين گل صد برگ بر اطراف چمن
هيچ داني كه سحرگاه چرا ميخندد
با وجود گره غنچهٔ و تنگي دل او
حكمتي هست نه از باد هوا ميخندد
چون ثبات فلك و كار جهان ميبيند
به بقاي خود و بر غفلت ما ميخندد
بناي و ني همه عمرم گذشت و ميگفتم
دريغ عمر و جواني كه ميرود بر باد
به آه و ناله كنون دل نهادهام چكنم
قضا قضاي خدايست هرچه بادا باد
بفيروزي در اين قصر همايون
كه بادا تا به نفخ صور معمور
به شادي بزم سلطان قصب پوش
كه دل را ذوق بخشد ديده را نور
جمال ملك و دين شاه جوانبخت
كه باد از تخت و تاجش چشم بد دور
صرير كلك او را دهر محكوم
نفاذ امر او را چرخ مامور
مدامش بخت بر اعدا مظفر
هميشه رايت عاليش منصور
عبيد اين حرص مال و جاه تاكي
جهان فانيست رو ترك جهان گير
چو مردان دامن از دنيا بيفشان
وزين گرداب خود را بر كران گير
ز مسجد رخت بر كوي مغان كش
سرا در كوي صاحب دولتان گير
آنكه گردون فراشت و انجم كرد
عقل و روح آفريد و مردم كرد
رشتهٔ كاينات در هم بست
پس سر رشته در ميان گم كرد
چون در اين دنيا عزيزم داشتي يارب به لطف
وز بسي نعمت نهادي بر من مسكين سپاس
اندر آن دنيا عزيزم دار زيرا گفتهاند
« خوش نباشد جامه نيمي اطلس و نيمي پلاس
چه تفاوت كند ار زانكه بيائي بر ما
« بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار»
دست در دامن مي زن كه از اين پس همه روز
« خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار »
واي بر من كه روز شب شدهام
دايما همنشين و همدم قرض
مدتي گرد هركسي گشتم
بو كه آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هيچكس نگشاد
پاي جانم ز بند محكم قرض
... ن درستي نيافتم جائي
كه مرا وارهاند از غم قرض
مردم به عيش و شادي و من در بلاي قرض
هريك به كار و باري و من مبتلاي قرض
قرض خدا و قرض خلايق به گردنم
آيا اداي فرض كنم يا اداي قرض
خرجم فزون ز غايت و قرضم برون ز حد
فكر از براي خرج كنم يا براي قرض
از هيچ خط نتابم غير از سجل دين
وز هيچكس ننالم غير از گواي قرض
در شهر قرض دارم واندر محله قرض
در كوچه قرض دارم واندر سراي قرض
از صبح تا به شام در انديشه ماندهام
تا خود كجا بيابم ناگه رجاي قرض
مردم ز دست قرض گريزان و من به صدق
خواهم پس از نماز و دعا از خداي قرض
عرضم چو آبروي گدايان به باد رفت
از بس كه خواستم ز در هر گداي قرض
گر خواجه تربيت نكند نزد پادشا
مسكين عبيد چون كند آخر دواي قرض
خواجه علاء دولت و دين آن كه جز كفش
هرگز كسي نديد به گيتي سزاي قرض
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد