اي لعل لبت به دلنوازي مشهور
وي روي خوشت به تركتازي مشهور
با زلف تو قصهايست ما را مشكل
همچون شب يلدا به درازي مشهور
از شوق توام هست بر آتش خاطر
بيوصل توام نميشود خوش خاطر
در حسرت ابرو و سر زلف خوشت
پيوسته نشستهام مشوش خاطر
دل در پي عشق دلبرانست هنوز
وز عمر گذشته در گمانست هنوز
گفتيم كه ما و او بهم پير شويم
ما پير شديم و او جوانست هنوز
اي دل پس از اين غصهٔ ايام مخور
جز ني مطلب همدم و جز جام مخور
مرسوم طمع مدار و تشريف مپوش
ادرار قلم بر نه و انعام مخور
اي بر دل هركس ز تو آزار دگر
بر خاطر هر كسي ز تو بار دگر
رفتي به سفر عظيم نيكو كردي
آن روز مبادا كه تو يك بار دگر
بيم است كه در بيخودي افسانه شوم
وانگشت نماي خويش و بيگانه شوم
اي عقل فضول ميدهد زحمت من
ناگاه ز دست عقل ديوانه شوم
نه يار نوازد بكرم يك روزم
نه بخت كه بر وصل كند پيروزم
چون شمع برابر رخش گه گاهي
از دور نگه ميكنم و ميسوزم
از كار جهان كرانه خواهم كردن
رو در مي و در مغانه خواهم كردن
تا خلق جهان دست بدارند ز من
ديوانگيي بهانه خواهم كردن
در كوچهٔ فقر گوشهاي حاصل كن
وز كشت حيات خوشهاي حاصل كن
در كهنه رباط دهر غافل منشين
راهي پيش است توشهاي حاصل كن
دل سير شد از غصهٔ گردون خوردن
وز دست ستم سيلي هر دون خوردن
تا چند چو ناي هر نفس ناله زدن
تا كي چو پياله دمبدم خون خوردن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد