قصيده شماره ۸ - در مدح يكي از پادشاهان عصر

۳۵ بازديد


چو شقهٔ شب عنبر نثار بگشايند
در سراچهٔ نيلي حصار بگشايند
سپهر را تتق زرنگار بربندند
ز پيش پردهٔ گوهر نگار بگشايند
به زخم تيغ مقيمان خطهٔ خاور
ولايت از سپه زنگبار بگشايند
شكوفه‌ها كه در آن لحظه چشم باز كنند
زبان به شكر نسيم بهار بگشايند
چو غنچه‌ها كمر حسن بر ميان بندند
هزار نعره ز جان هزار بگشايند
چو بيدها به در آرند تيغها ز غلاف
چه خون كه از جگر لاله‌زار بگشايند
به ذوق روزهٔ يكساله شاهدان چمن
به جرعه‌هاي مي خوشگوار بگشايند
به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهد گل
به نوك نشتر سر تيز خار بگشايند
ميان باغ خجالت كشند لاله و گل
اگر نقاب ز رخسار يار بگشايند
هواي باغ و شميم گل و نسيم بهار
گره ز طبع من دلفكار بگشايند
مجاهزان طبيعت به دست باد صبا
هزار نافهٔ مشگ تتار بگشايند
ز بهر عرض ثنا و دعاي حضرت شاه
زبان سوسن و دست و چنار بگشايند
مدبدان فلك را چو كار در بندند
بيمن راي شه كامكار بگشايند
شكوه و باسش اگر بانگ بر زمانه زنند
زهم توالي ليل و نهار بگشايند
وگر به قهر نگاهي كنند بر افلاك
ز هفت بختي گردون قطار بگشايند
چو برق تيغ بر اعداي او زبانه زند
زبان دوست به صد زينهار بگشايند
به روز رزم غلامان او چو قهر كنند
ز حد قاهره تا قندهار بگشايند
به كينه چون كمر كارزار دربندند
به حمله صد گره از كوهسار بگشايند
هزار قلعه رويين اگر به پيش آيد
به زور بازوي خنجر گذار بگشايند
جهان پناها با آنكه تيغ و بازوي تو
مدار اين فلك بي مدار بگشايند
به لطف دست و دلت هر دمي جهاني را
زبند حادثهٔ روزگار بگشايند
مبارزان توغران روند بر سر خصم
چو شير را كه براي شكار بگشايند
همه دعاي تو يابند بر جريدهٔ من
چو روزنامه به روز شمار بگشايند
هميشه تا بد و نيك از قضاي حق دانند
چو عاقلان نظر اعتبار بگشايند
تو كامران و پياپي مدبران قضا
به روي تو، در هر اختيار بگشايند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد