دگر بار آن فسون پرداز استاد
بر او افسوني از نو كرد بنياد
جوابش داد كاي سرو سرافراز
مكن زين بيشتر بر بيدلان ناز
اسيري كو تمناي تو دارد
سرش پيوسته سوداي تو دارد
چنين تا چند كوشي در هلاكش
بترس آخر ز آه سوزناكش
بس اين بيچاره را در درد كشتن
چراغش را بباد سرد كشتن
بهل تا از لبت كامي بگيرد
بود كاين دردش آرامي بگيرد
من آن پير كهنسالم كه در كار
جوانان از من آموزند هنجار
طبيب رنج رنجوران عشقم
دواي درد بيدرمان عشقم
كنم دلدادگان را دلنوازي
كنم بيچارگان را چارهسازي
علاج عاشق ديوانه دانم
هزار افسون از اين افسانه دانم
ز من بشنو غنيمت دان جواني
دوباره نيست كس را زندگي
دگر بر عاشقان خويش خواري
مكن گر طاقت خواري نداري
بدين دلسوخته آتش چه ريزي
رها كن بعد از اين تندي و تيزي
كز اين آتش بجز دودي نبيني
پشيمان گردي و سردي نبيني
بهاري زحمت خاري نيرزد
همه دنيا به آزاري نيرزد
كسي با مهربانان كين نورزد
خصومت كس بدين آئين نورزد
بدين سرگشتگي مسكين جواني
غريبي دردمندي ناتواني
دل اندر مهر و سوداي تو بسته
شده از مهر و سوداي تو خسته
روا چون داريش مهجور كردن
بخواري زاستانش دور كردن
گرفتم كز تو كامي برنگيرد
چرا بايد كه در هجرت بميرد
نميگويم كه در پيشت نشيند
بهل تا يكدم از دورت ببيند
چه رسمست اين جفا با يار كردن
دل ياران ز خود بيزار كردن
زماني با غريبي همزبان شو
دمي با مهرباني مهربان شو
بدين آتش دل او گرم ميكرد
دمش ميداد و آهن نرم ميكرد
ميانشان مدتي اين ماجرا رفت
ز هر جانب بسي چون و چرا رفت
بهر عذري كه ميورد در كار
جوابي مينهادش تازه در بار
چو بسياري از اين معني بر او خواند
بت شكر لب از پاسخ فرو ماند
بحيلت مرغ در شست آمد آخر
رميده باز در دست آمد آخر
بت سوسن مزاج از بد لگامي
به آئيني كه ميگويد نظامي
« بچشمي ناز بياندازه ميكرد
بديگر چشم عهدي تازه ميكرد»
« عتابش گرچه ميزد شيشه بر سنگ
عقيقش نرخ ميبريد در جنگ »
گر آن مه را وفا بودي چه بودي
ورش ترس از خدا بودي چه بودي
دمي خواهم كه با او خوش برآيم
اگر او را رضا بودي چه بودي
دلم را از لبش بوسيست حاجت
گر اين حاجت روا بودي چه بودي
بتي كز وي بخود پروا ندارم
گرش پرواي ما بودي چه بودي
اگر روزي به لطف آن پادشا را
نظر با اين گدا بودي چه بودي
خرد گر گرد من گشتي چه گشتي
وگر صبرم بجا بودي چه بودي
بوصلش گر عبيد بينوا را
سعادت رهنما بودي چه بودي
سحرگاهي كه باد صبحگاهي
ببرد از چهرهٔ گردون سياهي
شفق شنگرف بر مينا پراكند
فلك دردانه بر دريا پراكند
ز مشرق شاه خاور تيغ برداشت
سپاه زنگبار اقليم بگذاشت
كلاه از فرق فرقد در ربودند
نطاق از برج جوزا برگشودند
دم جانبخش باد نوبهاري
جهان ميكرد پر مشگ تتاري
سمن گوئي گريبان باز ميكرد
صبا بر غنچه هردم ناز ميكرد
عذار گل به آب ژاله ميشست
به اشك ابر روي لاله ميشست
بنفشه جعد مشكين شانه ميزد
چكاوك نعرهٔ مستانه ميزد
نسيم از جيب و دامان مشكريزان
چو مستان هردمي افتان و خيزان
گهي همراز مرزنگوش ميشد
گهي با لاله همآغوش ميشد
شكوفه خنده ناك از باد گل بوي
گشاده سنبل سيراب گيسوي
خرامان در چمن سرو سرافراز
ز مستي چشم نرگس گشته پرناز
چمن چون طوطيان پر باز كرده
غزال از نافه مشگ انداز كرده
درفشان از كنار كوه و صحرا
چراغ لاله چون قنديل ترسا
صبا جعد بنفشه تاب ميداد
ز شبنم سبزه خنجر آب ميداد
عروس گل عماري ساز كرده
ز خوبي بر رياحين ناز كرده
سمن چون شكل پروين خنده ميزد
شكوفه بر رياحين خنده ميزد
نسيم صبحدم جان تازه ميكرد
خرد ميديد و ايمان تازه ميكرد
رياحين از شراب حسن سرمست
سحاب سيمگون رشاشه در دست
ز بس درها كه برگلزار ميريخت
گلاب از چهرهٔ گلناز ميريخت
صنوبر چون عروسان پرنيان پوش
چمن را شاهدي چون گل در آغوش
گرفته سر بلندي پايهٔ سرو
خنك آب روان و سايهٔ سرو
در اين موسم كه گل دل ميربايد
صبا در باغ معجز مينمايد
من اندر كنج باغي باده در سر
گرفته ساغري بر ياد دلبر
نهان در گوشهاي تنها نشسته
ز صد جا خار غم در پا شكسته
خيالي در دلم ماوا گرفته
وز آن سودا دلم صحرا گرفته
نه همدردي كه دردي باز گويم
نه همرازي كه با او راز گويم
سر اندر پيش چون مستان فكنده
چو بلبل ناله در بستان فكنده
رخم چون لاله از بس اشگ گلگون
چو گل خونين جگر چون غنچه پرخون
به ياد روي آن سرو گلندام
گرفته با گل و با سرو آرام
گهي بر ياد آن گل ميشدم مست
گهي چون سرو بر سر ميزدم دست
خيالم آنكه گوئي ناگهاني
بود كز وصل او يابم نشاني
در اين حسرت ز حد بگذشت سوزم
در اين سودا به پايان رفت روزم
شب آمد باز دل بر غم نهادم
زمام دل به دست غصه دادم
هميگفتم در آن شب زنده داري
در آن بيياري و بيغمگساري
در اين انديشه شب را روز كردم
فراوان نالهٔ دلسوز كردم
چو از حد افق هنگام شبگير
علم بفراشت خورشيد جهانگير
ز مشرق بر شفق زر ميفشاندند
به صنعت لعل در زر مينشاندند
چراغ طالع شب تيره ميشد
سپاه روز بر شب چيره ميشد
در آن ساعت سخن نوعي دگر شد
دعاي صبحگاهم كارگر شد
ز ناگه پيك دولت ميدوانيد
به من پيغام دلبر ميرسانيد
كه دل خوش دار اينك يارت آمد
دگر آبي بروي كارت آمد
اگر چه مدتي رنجي كشيدي
برآخر دست در گنجي كشيدي
غمي خوردي و غمخواري گرفتي
دلي دادي و دلداري گرفتي
ز همت دانهاي در دام كردي
بدين افسون پري را رام كردي
نشست آن مشفق ديرينه پيشم
دواي درد و مرهم ساز ريشم
بمن پيغام دلبر باز ميگفت
حكايت هاي غم پرداز ميگفت
زبان چون در پيام يار بگشود
دلم خرم شد و جانم بياسود
قدح از دست در بستان فكندم
كلاه از عيش بر ايوان فكندم
رميده بخت من سامان پذيرفت
كهن بيماريم درمان پذيرفت
گل عيشم به باغ عمر بشكفت
نگارم ميرسيد و بخت ميگفت
چنين زيبا نگاري دلستاني
به رعنائي و خوبي داستاني
چنان بر عاشق خود مهربان بود
كه گوئي عاشق جان و جهان بود
نبودي با منش جز مهرباني
نديديم جز از او شيرين زباني
مدامم خرمي دمساز بودي
به رويش چشم جانم باز بودي
به دل گفتم كه اي مدهوش بيمار
غمش را در ميان جان نگهدار
كزين خوشتر كسي دلبر نيابد
به خوبي كس از اين بهتر نيابد
بهم خوش بود ما را روزگاري
به وصلش داشتم خوش كار و باري
سعادت يار و بختم همنشين بود
زمان در حكم و اقبالم قرين بود
ز طالع خرم و دلشاد بودم
ز بند هر غمي آزاد بودم
جهان محكوم و دولت ياورم بود
فلك مامور و اختر چاكرم بود
كنون زان عيش جز خون در دلم نيست
در آن شادي بجز غم حاصلم نيست
تني خسته دلي غمناك دارم
به دستي باد و دستي خاك دارم
چو زرين بال عنقاي سرافراز
ز مشرق سوي مغرب كرد پرواز
نهان گرديد شمع گيتي افروز
سپاه شام شد بر روز پيروز
عروس مهر رفت اندر عماري
مقرر گشت بر شب پردهداري
هيون كوه را در سايه بستند
ز گوهر بر فلك پيرايه بستند
فرو شد شاه خاور در سياهي
برآمد ماه بر اورنگ شاهي
در آن گلشن كه ماوا جاي من بود
بدان صورت كه رسم و راي من بود
به آئين جايگاهي ساز كردم
بروي دوستان در باز كردم
مقامي همچو جنت جانفزائي
چو گلزار ارم بستان سرائي
ز خاكش عنبر تر رشك برده
ز آبش حوض كوثر غوطه خورده
نشستم گوش بر در ديده بر راه
بيمن دولت بيدار ناگاه
خور خرم خرام و حور مهوش
گل نازك مزاج و سرو سركش
چو گنج از ديدهٔ مردم نهاني
بدان رونق بدان آئين كه داني
درآمد ناگهان سرمست و دلشاد
نقاب از روي چون خورشيد بگشاد
مبارك ساعتي فرخنده روزي
كه باز آيد ز در مجلس فروزي
بديدم رويش و ديوانه گشتم
بر شمع رخش پروانه گشتم
به دستي چادر از رخ باز ميكرد
به دستي زلف مشكين ساز ميكرد
چو زد خورشيد رويش در سرا تيغ
برون آمد گل از غنچه مه از ميغ
ز زيبائي گلش در پاي ميمرد
صنوبر پيش قدش سجده ميبرد
كمند زلف مشكين تاب داده
ز سنبل خرمني بر گل نهاده
لب از باد نفس افكار گشته
خمارين نرگسش بيمار گشته
دهانش ز آب حيوان آب برده
عقيقش رونق عناب برده
صبا زلفش پريشان كرده در راه
گلاب انگيز گشته گوشهٔ ماه
بهشت آئين شد از وي خانهٔ ما
منور گشت از او كاشانهٔ ما
ز عزت بر سر و چشمش نشاندم
زرش بر سر، سرش در پا فشاندم
ز رويش خانه بستاني دگر شد
سراي ما گلستاني دگر شد
كسي كامي كه ميجويد همه سال
چو با دست آيدش چون باشد احوال
نشسته او و من استاده خاموش
در او بكشاده چشم و رفته از هوش
چو بيماري كه درمان باز يابد
چو درمان مردهاي جان باز يابد
ز دل آتش فروزان پيش رويش
چو شمع از دور سوزان پيش رويش
نظر بر شمع رخسارش نهاده
چو شمعم آتشي بر جان فتاده
رميده صبر و دل از جاي رفته
زبان از كار و زور از پاي رفته
چو چشم فتنهجويان رفته در خواب
مسلط گشته بر آفاق مهتاب
نشاط انگيز بزمي ساز كرديم
ز هر سو مطربان آواز كرديم
درآمد ساقي از در خرم و شاد
مي آورد و صلاي عيش در داد
گرفتم از رخش فالي مبارك
زهي وقت خوش و حال مبارك
زبانگ ني فلك را گوش بگرفت
جهان آواز نوشا نوش بگرفت
بخار مي خرد را خانه پرداز
بخور عود و عنبر گشته غماز
پياپي جام زرين دور ميكرد
دو چشمش ناز و ساقي جور ميكرد
جهان بر عشرت ما رشگ ميبرد
بر آن شب زهره شبها رشگ ميبرد
خرد را چون دماغ از مي سبك شد
حيا را شيشهٔ دعوي تنك شد
چو خلخال زرش در پا فتادم
به عزت بوسه بر پايش نهادم
نشستم پيشش از گستاخ روئي
شدم گستاخ در بيهوده گوئي
حديث تن بر جان عرضه كردم
شكايتهاي هجران عرضه كردم
وز آن اندوه بياندازه خوردن
وز آن هرلحظه زخمي تازه خوردن
وز آن آب سرشگ و آه دلسوز
وز آن ناليدن شبهاي بيروز
وز آن رندي وز آن بيآب و رنگي
وز آن مستي وزان بينام و ننگي
وز آن عجز غلام و دايه بردن
حمايت بر در همسايه بردن
چو از حال خودش آگاه كردم
خجل گشتم سخن كوتاه كردم
مرا چون آنچنان بيخويشتن ديد
به چشم مرحمت در حال من ديد
پريشان گشت و با دل داوري كرد
زبان بگشاد و مسكين پروري كرد
حكايتهاي عذرآميز ميگفت
شكايتهاي شوق انگيز ميگفت
به هر لطفي كه با اين بنده ميكرد
تو گوئي مردهاي را زنده ميكرد
چو خوش باشد سخن با يار گفتن
غم ديرينه با غمخوار گفتن
مرا چون وصل او اميدگاهي
شبي چون سالي و روزي چو ماهي
چه خوش سالي چه خوش ماهيكه آن بود
چه خوش وقتي چه خوش حاليكه آن بود
جواني بود و عيش و شادماني
خوشا آن دولت و آن كامراني
كه يابد آنچنان دوران ديگر
كه بيند مثل آن دوران، ديگر
خوشا آندور و آن تيمار و آن سوز
خوشا آن موسم و آنوقت و آنروز
گرفتم دولتم دمساز گردد
كجا روز جواني باز گردد
اگر روزي نشاط و ناز بينم
شب قدري چنان كي باز بينم
همه شب تا سحر مي نوش ميكرد
مرا از شوق خود مدهوش ميكرد
سحرگاهي صبوحي كرد برخاست
به زيبا روي خود گلشن بياراست
چمن از مقدمش در شادي آمد
ز قدش سرو در آزادي آمد
چمان چون شاخ ريحان ميخراميد
چو گل بر طرف بستان ميخراميد
گل از شوق رخ رعناش ميمرد
صنوبر پيش سر تا پاش ميمرد
ز لعلش تنگ مانده غنچه را دل
ز قدش سرو بن را پاي درگل
صبا هرگه كه رخسارش بديدي
بخواندي آيتي بروي دميدي
چو بگذشتي چنان بالا بلندي
فشاندي لاله بر آتش سپندي
چو گل پيش خودش ميديد در خود
به صد افسوس ميخنديد بر خود
نظر چون بر رخ زيباش ميكرد
به دامان زر نثار پاش ميكرد
شقايق جامه بر تن چاك ميزد
ز شوق او كله بر خاك ميزد
صنوبر بندهٔ بالاش ميشد
بساط سبزه خاك پاش ميشد
بدين رونق چو گامي چند پيمود
نشاط افزود و عزم باده فرمود
كنار آب ديد و سايهٔ سرو
دمي از لطف شد همسايهٔ سرو
بهر دم كز شراب ناب ميزد
رخش رنگي دگر بر آب ميزد
چنين زيبا نگاري دل ستاني
به رعنائي و خوبي داستاني
گهي بر ياد گل مي نوش ميكرد
گهي آواز بلبل گوش ميكرد
نسيم نوبهار و نكهت گل
نواي قمري و گلبانگ بلبل
دل غنچه چو طبع تنگدستان
شده نرگس چو چشم نيممستان
چكاوك بيقراري پيشه كرده
چو من فرياد و زاري پيشه كرده
چو گبران لاله در آتش فشاني
مقرر بر عنادل زنده خواني
بريد سبز پوشان گشته بلبل
ز جوش گل خروشان گشته بلبل
ز هر مستي سرود آغاز كرده
بهر برگي نوائي ساز كرده
دمادم نالهٔ دلسوز ميكرد
نوا در پردهٔ نوروز ميكرد
به آواز بلند از شاخ شمشاد
سحرگاه اين ندا در باغ دردار
بياور ساقيا مي در ده امروز
كه بختم فرخ است و روز پيروز
از اين خوشتر سر و كاري كه دارد
چنين باغي چنين ياري كه دارد
زهي موسم زهي جنت زهي حور
از اين مجلس خدايا چشم بد دور
بده ساغر كه ياران ميپرستند
ز بوي جرعه گلها نيم مستند
مباش ار عاقلي يك لحظه هشيار
كه هشياري فلاكت آورد بار
مخور غم تا به شادي ميتوان خورد
غم دور فلك تا كي توان خورد
غم بيهوده پاياني ندارد
بغير از باده درماني ندارد
در اين ده روز عمر سست بنياد
مياور تا توان جز خرمي ياد
چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد
به صد زاري دل اندر جوشم آمد
جهان آن عيش شيرينم بشوريد
مرا زان ماه مهر افروز ببريد
ز درد دوريش ديوانه گشتم
ز هوش و خواب و خور بيگانه گشتم
چو بر جانم فراقش تاختن كرد
مرا شوريدهٔ هر انجمن كرد
دلم را نوبت شادي سرآمد
غمش نوبت زنان از در درآمد
فراقش ناگهانم مبتلي كرد
غمش پيراهن صبرم قبا كرد
تم در غصهٔ هجران بفرسود
دلم خون گشت و از ديده بپالود
پدر كز من روانش باد پر نور
مرا پيرانه پندي داد مشهور
كه در دل آتش سودا ميفروز
ز حسن دلفروزان ديده بر دوز
مكن با دلبران پيوند ياري
مكن با جان خود زنهارخواري
من نادان چو پندش داشتم خوار
از آن گشتم بدين خواري گرفتار
ز جور دور گردان چند نالم
چنين تا كي بود آشفته حالم
مسلمانان ملامت كم كنيدم
خدا را چارهاي همدم كنيدم
نه درد دل توانم گفت با كس
نه راه از پيش ميدانم نه از پس
ندارم طاقت دوري ندارم
ندارم برگ مهجوري ندارم
تني دارم ز دل در خون نشسته
ز موج اشگ در جيحون نشسته
دلي دارم در او غم توي در توي
روان خونابه از وي جوي در جوي
رواني ناوك غم درنشانده
وجودي در عدم راهي نمانده
غم از اين خستهٔ تنها چه خواهي
ز من دلدادهٔ شيدا چه خواهي
دلم سير آمد از جان و جواني
خدايا چارهٔ كارم تو داني
چو باد آيد مرا زان عيش شيرين
فرو بارد ز چشمم عقد پروين
چنان از شوق او افغان برآرم
كه دود از گنبد گردان برآرم
گهي از دست دل در خون نشينم
گهي از ديده در جيحون نشينم
گهي بر حال زار خود بگريم
گهي بر روزگار خود بگريم
گهي از سوز جان افغان برآرم
نفير از درد بيدرمان برآرم
به زاري جوي خون از ديده رانم
بوصف الحال خود اين شعر خوانم
من اندر عيش و بختم در كمين بود
چه شايد كرد چون طالع چنين بود
زناگه بخت وارون بر سرم تاخت
از آن خوش زندگاني دورم انداخت
ز هر سو دشمنانم را خبر شد
حديث ما به هر جائي سمر شد
جهاني را از آن آگاه كردند
ز وصلش دست ما كوتاه كردند
چو خصمان را از اين معني خبر شد
حكايت بعد از اين نوع دگر شد
در اين معني بسي تقرير كردند
به آخر دست اين تدبير كردند
كه اينجا بودنش كاري است دشوار
ببايد رفتنش زين ملك ناچار
بر اين انديشه يكسر دل نهادند
بر او زين قصه رمزي برگشادند
چو بشنيد اين سخن خورشيد خوبان
ز رفتن شد تنش چون بيد لرزان
گل اندامم درون پردهٔ راز
چو غنچه تنگ خوئي كرده آغاز
نفير و ناله و شيون برآورد
خروش از جان مرد و زن برآورد
فغان بر گنبد گردان رسانيد
صداي ناله بر كيوان رسانيد
ز هر نوعي بسي در رفع كوشيد
غريمش هر سخن كو گفت نشنيد
كز اينجا طاقت دوري ندارم
چنين از عقل دستوري ندارم
به پشت بادپائي بر نشاندش
ز آب ديده در آذر نشاندش
براهش با پري همداستان كرد
پريوارش ز چشم من نهان كرد
دلا تا چند از اين صورت پرستي
قدم بر فرق هستي زن كه رستي
غم هر بوده و نابوده تا چند
حكايت گفتن بيهوده تا چند
چو رندان خيز و چابك دستيي كن
ز جام نيستي سر مستيي كن
رها كن عقل و رو ديوانه ميگرد
چو مستان بر در ميخانه ميگرد
كه از ميخانه يابي روشنائي
كني با پاكبازان آشنائي
دم از غم زن اگر شاديت بايد
خرابي جو گر آباديت بايد
مزن چون نار در خون جگر جوش
بهي خواهي چو به پشمينه ميپوش
وگر خواهي ز محنت رستگاري
بكمتر زان قناعت كن كه داري
سرير سلطنت بي داوري نيست
غم صاحب كلاهي سرسري نيست
برو چشم هوس را ميل دركش
پس آنگه خرقه را در نيل دركش
طمع گستاخ شد بانگي بر او زن
هوس را نيز سنگي در سبو زن
از آن ترسم كه چون ميبايدت مرد
تو آري گرد و ديگر كس كند خورد
اگر روحت ز آلايش سليم است
رسيدن در صراط المستقيم است
وگر در چاه نفس افتي به خواري
تو معذوري كه بينائي نداري
در اين منزل كه هم راهست و هم چاه
علايق هر يكي غولي است بگريز
چو مردان بارهٔ دولت برانگيز
به افسون خواندن از اين غول بگريز
چو طاووس سرابستان جاني
چو باز آشيان لامكاني
از اين بيغولهٔ غولان چه خواهي
نه جغدي خانه در ويران چه خواهي
در اين كشتي كه نامش زندگانيست
نفس را پيشه در وي بادبانيست
نشايد خفت فارغ در شكر خواب
فتاده كشتي از ساحل به گرداب
در اين گرداب نتوان آرميدن
ببايد رخت بر هامون كشيدن
از اين دريا مشو يك لحظه ايمن
منت خود اين همي گويم وليكن
بدين ملاحي و اين ناخدائي
از اين گرداب كي خواهي رهائي
به بادي بشكند بازار دنيا
به كاري مينيايد كار دنيا
نه جاي تست زين دل گوشه بردار
رهت پيشست رو ره توشه بردار
ترا جاي دگر آرامگاهي است
وز اين سازندهتر آب و گياهي است
در آنجا بينوايانرا بود كار
در آن كشور گدايانرا بود كار
در او درمان فروشان درد خواهند
تني باريك و روئي زرد خواهند
ندارد سركشي آنجا روائي
به كاري نايد آنجا پادشائي
بر اين عرصه مشو كژرو چو فرزين
دغا باز است گردون مهره برچين
اداي بد مكن با قول كج بار
كه آرد بدادائي مفلسي بار
اگر خوش عيشي و گر مستمندي
در اين ده روزه كاينجا پاي بندي
چو عنقا گوشهٔ عزلت نگهدار
مرو بر سفرهٔ مردم مگس وار
تردد در ميان خلق كم كن
چو مردان روي بر ديوار غم كن
نميبيني كمان چون گوشه گير است
بر او آوازهٔ زه ناگزير است
مجرد باش و بر ريش جهان خند
ز مردم بگسل و بر مردمان خند
مكن زن هر زمان جنگي ميندوز
ز بهر شهوتي ننگي ميندوز
كه از بيغيرتي به پارسائي
بديوثي نيرزد كدخدائي
علائق بر سر خاكت نشاند
مجرد شو كه تجريدت رهاند
غنيمت مرد را بيآب و رنگي است
خوشي در عالم بينام و ننگي است
خراب آباد دنيا غم نيرزد
همه سورش بيك ماتم نيرزد
در اين صحراي بيپايان چه پوئي
غنيمت زين ره ويران چه جوئي
از اين منزل كه ما در پيش داريم
دلي خسته رواني ريش داريم
بياباني است كو سامان ندارد
رهي دارد كه آن پايان ندارد
بدين ره رفتنت كاري است مشكل
نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
در اين ويرانه گر صد گنج داري
وزين كاشانه گر صد رنج داري
گرت كيخسرو جمشيد نامست
ورت خلق جهان يكسر غلامست
به وقت كوچ همراهي نيابي
ز كوهي پرهٔ كاهي نيابي
چه خوش ميگويد اين معني نظامي
به رغبت بشنو اي جان گرامي
« كه مال و ملك و فرزند و زن و زور
همه هستند با تو تا لب گور »
» روند اين همرهان چالاك با تو
نيايد هيچكس در خاك با تو »
كجا آن كو از اين ماتم نگريد
كدامين سنگدل زين غم نگريد
در اين بستان گل و نرگس كه بوئي
همان سرو و همان سنبل كه جوئي
دلم ميگردد از گفتن پريشان
ولي چون بنگري هريك از ايشان
رخ خوبي و چشم دلستانيست
قد شوخي و زلف نوجوانيست
از اين منزل هرآنكو بر نشيند
كسش ديگر در اين منزل نبيند
به وقت خود چو مردان كار درياب
مشو غافل كه اين گردنده دولاب
ندارد كار جز نيرنگ سازي
فغان زين حقه و زين حقه بازي
يكي از مؤبدي پرسيد در راز
ز جور چرخ و از انجام و آغاز
جوابش داد از احوال اين دير
كه دايم ميكند گرد زمين سير
حقيقت كس نشاني باز ندهد
كسي نيز از فلك آواز ندهد
اگر چه سست مهري زود سير است
چنين در دور تا ديده است دير است
در اين پرده خرد را نيست راهي
ندارد دانش آنجا دستگاهي
بدين چشمه كه نورت ميفزايد
بدين ايوان كه دورت مينمايد
به پاي جسم چون شايد رسيدن
به بال روح ميبايد پريدن
طلسمي اين چنين از دور ديدن
كجا شايد در احكامش رسيدن
از او جز دور ساماني نبيني
تر آن به كه خاموشي گزيني
نصيحت گر ز مؤبد گوش داريم
همان بهتر كه لب خاموش داريم
بجز توفيق ياري نيست اينجا
بجز تسليم كاري نيست اينجا
جهانرا بيثباتي رسم و دين است
هميشه عادت دنيا چنين است
كسي آغاز و انجامش نداند
همان بهتر كه كس نامش نداند
خود اين احوال ما گر گوش داري
نبيني روي كس گر هوش داري
نيازي عشق و دل در كس نبندي
دگر چون ابلهان بر خود نخندي
عبيد از كار دنيا دل بپرداز
دگر ره بر سر افسانه شو باز
دريغ آن روزگار شادماني
دريغ آن در تنم زندگاني
كجا رفت آنكه طبعم شادمان بود
اميدم حاصل و بختم جوان بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد