من اندر عيش و بختم در كمين بود
چه شايد كرد چون طالع چنين بود
زناگه بخت وارون بر سرم تاخت
از آن خوش زندگاني دورم انداخت
ز هر سو دشمنانم را خبر شد
حديث ما به هر جائي سمر شد
جهاني را از آن آگاه كردند
ز وصلش دست ما كوتاه كردند
چو خصمان را از اين معني خبر شد
حكايت بعد از اين نوع دگر شد
در اين معني بسي تقرير كردند
به آخر دست اين تدبير كردند
كه اينجا بودنش كاري است دشوار
ببايد رفتنش زين ملك ناچار
بر اين انديشه يكسر دل نهادند
بر او زين قصه رمزي برگشادند
چو بشنيد اين سخن خورشيد خوبان
ز رفتن شد تنش چون بيد لرزان
گل اندامم درون پردهٔ راز
چو غنچه تنگ خوئي كرده آغاز
نفير و ناله و شيون برآورد
خروش از جان مرد و زن برآورد
فغان بر گنبد گردان رسانيد
صداي ناله بر كيوان رسانيد
ز هر نوعي بسي در رفع كوشيد
غريمش هر سخن كو گفت نشنيد
كز اينجا طاقت دوري ندارم
چنين از عقل دستوري ندارم
به پشت بادپائي بر نشاندش
ز آب ديده در آذر نشاندش
براهش با پري همداستان كرد
پريوارش ز چشم من نهان كرد
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۹ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد