آنم كه توام ز خاك برداشتهاي
نقشم به مراد خويش بنگاشتهاي
كارم به مراد خود چو نگذاشتهاي
ميرويم از آنسان كه توام كاشتهاي
دل در طلب دنيي دون هيچ منه
بر دل غم او كم و فزون هيچ منه
خواهي كه به بارگاه شاهي برسي
از كوي طلب پاي برون هيچ منه
پيري بدر آمد ز خرابات فناي
در گوش دلم گفت كه: اي شيفته راي
گر ميطلبي بقاي جاويد مباش
بيبادهٔ روشن اندرين تيرهسراي
اي لطف تو دستگير هر بيسر و پاي
احسان تو پايمرد هر شاه و گداي
من لوليكم، گداي بيبرگ و نواي
لولي گداي را عطايي فرماي
ني بر سر كوي تو دلم يافته جاي
ني در حرم وصل نهاده جان پاي
سرگشته چنين چند دوم گرد جهان؟
اي راهنما، مرا به خود راهنماي
عيشي نبود چو عيش لولي و گداي
او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جاي
اندر ره عشق ميدود بيسر و پاي
مشغول يكي و فارغ از هر دو سراي
عشقي نبود چو عشق لولي و گداي
افگنده كلاه از سر و نعلين از پاي
پا بر سر جان نهاده، دل كرده فداي
بگذاشته از بهر يكي هر دو سراي
با يار به بوستان شدم رهگذري
كردم نظري سوي گل از بيصبري
آمد بر من نگار و در گوشم گفت:
رخسار من اينجا و تو در گل نگري؟
اي كاش! به سوي وصل راهي بودي
يا در دلم از صبر سپاهي بودي
اي كاش! چو در عشق تو من كشته شوم
جز دوستي توام گناهي بودي
بردي دلم، اي ماهرخ بازاري
زان در پي تو ناله كنم، يا زاري
جان نيز به خدمت تو خواهم دادن
تا بو كه دل بردهٔ من باز آري
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد